منبع کدهای زیباسازی

کد قطرات شبنم-Http//wWw.20ToolS.cOm/
تخت جمشید


اين گفتار بر پايه پژوهشهائي است كه دركتاب زندگي مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني ازسوي بنياد نيشابور درسال 1368 ش به چاپ رسيده است. بنابراين خويش را ناگزير از گزارشي كوتاه مي‌بينيم كه دروازه‌اي باشد براي اندر شدن به سخن و نياوردن پانويس و نشان ندادن سرچشمه‌هاي سخن، بدانروي است كه همه را در دفتر شده آورده‌ام ، و ياران را به خواندن آن دفتر رهنمون مي شوم!

آنچه را كه غريبان در شاهنامه «دوران اساطيري» ناميده‌اند، وآنرا با داستانهاي اساطيري يونان و ديگر داستانهاي همانند سنجيده‌اند، اساطير و ميت[1] نيست، كه بخشي است بزرگ وبس بزرگتر ازدوراني كه امروز ازآن در دفترها يا زير تپه هاي باستاني ويابر بدنه تخته سنگها وغارها نشان داريم.

دراين هنگام درازآهنگ كه ازكيومرث آغاز شده به فريدون پايان مي پذيرد، هرنام ، نمادي است ازيك دوره بزرگ درزندگي نياكان ما كه امروز با نام آريائي درجهان پراكنده ايم.

كيومرث ، دراوستا گ ي مرتن ،‌يا گ ي مرت دوره پيدائي جان درجهان است !

در اين نام بخش نخست «گ ي» ازريشه «گو» سانسكريت واوستائي در واژه هاي «گيان»‌ پهلوي وكردي و «جان» فارسي دگرگوني خويش را نشان مي دهد ، وبخش پاياني آن «مرت» ، مردني  و درگذشتني، و بر رويهم «جان درگذشتني» و «جان ميرا» است؛ و همين ميرائي و درگذشتن است كه از سنگ و خاك گيتي جان مي سازد. زيرا اگر بالندگي در چيزي نباشد، جان دراو نيست؛ و هرچيز بالنده سرانجام به جائي مي‌رسد كه بايد درگذرد؛ و به ديگر سخن، اگر مرگ نباشد زندگي نيز نيست، زيرا كه سنگ كوه را مرگ نيست!

در افسانه هاي ايراني چنين آمده است كه كيومرث در كوه بوده و هنگام درگذشتن، تخم بداد؛ و تخم او در سپندارمذ زمين به فروغ خورشيد پرورده شد و از آن گياه دو شاخه «ريواس» نام برآمد، و اين هنگام زمان پديد آمدن گيه از باكتريها و جلبكها است، و پس از ده پشت ازآنان فرزندان ديگر پيدا شدند.

در اين هنگام سرماي سخت (با سرمائي كه زمين‌شناسان زمان آن را به يك‌ميليون سال پيش مي‌رسانند) در نيمكره شمالي پديدار مي‌شود، و نژاد مردمان را كه روزبروز چهره زيباتر به  خود مي‌گرفته‌اند، دچار تباهي و مرگ‌ومير مي‌كند. پسر كيومرث نيز كه به گفتة‌ شاهنامه (پسر بد مر او را يكي خوبروي) سيامك نام داشت، كه به دست اهريمن سرما تباه گرديد.

فرواك: اما سيامك را پسري بود به نام فرواك (ف ر واك) كه اين نام نيز يادآور زمان سخنگوئي مردمان است، زيرا كه «فر» در آن پيشوند جنبش به پيش است، و «واك» نيز سخن است؛ زيرا كه ريشه آن در سانسكريت «وكاس» در اوستائي «وچ» و در پهلوي «واچك» همانست كه در فارسي واژه شده و آواز و باژ و واج دري زرتشتي و آذري باستان (گفتار، گفتني) و Vois  انگليسي نيز از همين ريشه است.

هوشنگ: پس از پايان يافتن دوره سرما، مردمان از شكاف كوهها و زير تخته‌سنگها بدرآمدند و نرمك‌نرمك آغاز به ساختن خانه‌هاي بهتر كردند. بخش نخستين هوشنگ «هو» همان خوب فارسي، و «شنگ»  آن در اوستا «شينگه» (شي ي ن گ ه)، خانه است، و از اين واژه نيز با دگرگونيهاي فراوان، واژه‌هاي شان، شن، كن، كان، خان، خانه، آشيانه و بويژه در زبان ارمني «شنگ» برجاي مانده كه هنوز به همين روي به كار مي‌رود. همين دوره است كه با پيدائي تبرها و ابزارهاي سنگي و برهم زدن آن، آتش پديدار مي‌شود و جشن سده يادگار آن زمان است.

تهمورث: در اوستا تخمو اوروپ، از دو بخش برآمده كه بخش نخست آن «تخم» همانست كه در پهلوي و فارسي «تهم» گرديده، و تهمتن و تهمينه و تهماسب از آن برآمده: تهم در زبانهاي ايراني همان نيرومند و پهلوان، و زورمند و نيرومند است و اين نام يادآور هنگامي است كه مردمان براي گرفتن و رام كردن جانوران نياز به «تهم‌تني» و برگرفتن جنگ‌افزار داشته‌اند، و نخستين ابزارهاي نبرد از اين زمان برجاي مانده است.

جمشيد : در اوستا «ييم خشئت» باز از دو بخش برآمده است كه ييم در آن همان «يومولو»ي كرماني است كه همزادي و همانندي را مي‌سازند و «خشيت» به «شيد» دگرگون شده كه درخشندگي و تابناكي زندگي نياكان آريائي ما است كه در آن گونه‌گونه دستآوردهاي مردمي و نيز فلزها و سنگها و خشت خانه‌هاي با اندازه و رشتن و بافتن و بوي و رنگ و مي... به پيدائي مي‌آيد.

ضحاك: چنين پيدا است كه خودكامگي برخي از فرمانروايان در اين هنگام، بنياد كشورداري را در ميان آريائيان برهم مي‌ريزد، و گروهي از آن سوي اروندرود به پادشاهي ايران زمين مي‌آيند.

اين گروه از بابل باستاني برآمده‌اند، و چون در اوستا واكه «ل» نيست بابل به گونه‌هاي بوري و بئور خوانده كه با افزودن پسوند اسب، همانند جاماسب و لهراسب و بوداسپ... به پايان آن، به گونة‌ «بيوراسب» درآمده كه بنابر شاهنامه و ديگر دفترهاي ايراني، نام ايراني آن همين بيوراسب است. و در اين هنگام است كه آزار و مردم‌كشي و آتش‌سوزي و دار، تازيانه و شكنجه در جهان پيدا مي‌شود.

در اين هنگام دو آتشفشان در دو گوشه ايران آغاز به جنبش و لرزه و آتش‌فشاني مي‌كنند كه يكي از آنها دماوند، و ديگر، شايد سبلان يا شيرخوان(!) بوده باشد، و چون بنا به شاهنامه در آغاز زمان ضحاك و بنا به يسنا پايان دوران جمشيد، خوردن خوراك پخته و گوشت جانوران به آئين شده بود[2] مردمان آتش افشاني اين دو كوه را پادافره كار اهريمني گوشتخواري به شمار آوردند. رايزنان اهريمني فرمانرواي با بل نيز براي جلوگيري از خشم دو آتشفشان ، او را به برخي كردن (قرباني) جوانان ايراني در پيشگاه آتشفشان‌ها برانگيختند. و پايان اين كارها به شورش ايرانيان انجاميد و ضحاك را از تخت برداشتند و در كوه دماوند به زنجير كشيدند، و ايرانيان از ستم بابليان پيشين رستند.

فريدون، هنگامي است كه ايرانيان براي خويش دستگاه پادشاهي بنياد كردند و با گرم شدن هواي ايران (كه نشانه هاي آن در يخچالهاي كوهستانها بررسي شده است) گروهي در جستجوي چراگاه به سوي اروپاي امروزي رفتند كه نام آنها در اوستا «سئيريم» است كه در پهلوي «سرم» و در فارسي «سلم» شده كه همان «سرمت» ها يا نياكان اروپائيان امروزي بوده باشند.

گروهي ديگر روي به آسياي مركزي نهادند كه توج و تور يا تورانيان بوده باشند؛ و آنانكه با مهر به زادگاه در ميهن برجا ماندند، به نام ايرج، يا ايران ناميده مي‌شوند.

اكنون مي‌پردازيم به گفتار پايتختهاي دوره  پيشدادي وكياني.

چنين پيدا است كه تا هفت‌هزار سال پيش كشاكش گسترده و جنگ و آويزش و كين در اين بخش از جهان نبوده است. گيرشمن كه بيش از هركس ديگر راه به تپه‌هاي باستاني ايران برده و نشانه‌ها و نهادهاي فرهنگي را از اين مرز بدر برده است، در تاريخ ايران ازآغاز تا اسلام همين سخن را باز مي‌گويد؛ زيرا كه افزارهاي به دست آمده از كاوشها كاربرد جنگي نداشته‌اند.

نمونه اين زندگي در تپه زاغه قزوين ديده مي شود كه چگونگي آن، از گذر يك زندگي آرام درآن روستا سخن مي‌گويد؛ و بخشي از آن كه با نگرش باستانشناسان ايراني از زير خاك بدرآمده است به هشتهزار سال پيش برمي‌گردد.

اين سخن نشان مي‌دهد كه فرمانروايان پراكنده «روزگار جمشيدي»، نبردي بايكديگر نداشته‌اند و گواه، از شاهنامه اين سخن فردوسي است كه پادشاهان افروزنده آتش جنگ‌اند:

كجـا،‌ پادشاهـي است بي جنـگ نيست / اگـر چنـد ، روي زميـن تنـگ نيست

نبردهاي پيشداديان با نيروهاي گيتي چون سرما و گرما و خيزاب و تنگي و گرسنگي بوده است و كوششهاي آنان در راه بهسازي جهان براي زندگي بهتر.

اما يكباره در هفت‌هزار سال پيش در تپه‌هاي جنوبي و غربي ايران كه بيش از هفت‌هزار سال زندگي بر خود گذرانده‌اند، نبرد و ويراني و خون و خاكستر ديده مي‌شود؛ بويژه در دو تپه نامبردار چغاميش خوزستان و گنج‌دره هرسين كرمانشاه، درست در اين زمان يك لايه سبز خاكستر ديده مي‌شود، و در ميان آن پيكرهاي سوخته و خسته باشندگان آن ديده مي‌شود!

اين آتش زدن و ويراني وكشتار، رهاورد بابليان نخستين است كه درباره آن سخن گفته شد. پس از خيزش فرهنگي - رزمي ايرانيان همراه با پيدايش كيش مهر در زمان فريدون:

پـرستيـدن مهرگــان ديـن او است / تـن آسانـي وخوردن آئين او است

فرمانروائي بابليان نخستين پايان مي‌پذيرد، و ايرانيان خود بنياد فرمانروائي و كشور و پايتخت مي‌دهند.

1- شهر كوس باستاني

ايرانيان بر بابليان پيروز مي شوند و پس از زمانها، ‌همگي با پادشاهي يكي از تيره‌هاي ايراني همراه مي‌شوند كه پايتخت آنان بنابه شاهنامه شهر باستاني «كوس» ‌است!

ز آمـل گـذر سوي تميشـه كرد / نشست اندر آن نامور پيشه كرد

كجا كزجهان كوس خواني همي / جز اين نيـز نامي نداني همي

دريغ فردوسي از ويراني كوس و فراموش شدن جاي آن نگارنده را برانگيخت تا هنگام نوشتن زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني به دنبال جايگاه كوس بگردم.

گواه ديگري كه براي رديابي جاي كوس دردست بود، سخن شاهنامه است در هنگام بازديد انوشيروان از گرگان و تيرستان كه در همان زمان ديوار بزرگي براي پيشگيري از يورشهاي تورانيان كشيد:

زگرگان به ساري و آمل شدنـد / به هنگــام آواي بلبــــل شدند

در و دشت يكسر پر از بـيشه بود / دل شــاه ايــران پرانديشه بود

زهامون به كوهي برآمد بلنــد / يكي بـاره اي برنشستـه، سمنـد

سوي كوه وآن پيشه ها بنگريد / گـل وسنبـل وآب و نخجيـرديـد

به دل گفت كاي داور هوروماه / فزاينـــده و هـم  نماينـــده راه

جهان ، آفـريـدي بدين خرمـي! /  كه ازآسمــان نيست پيـدا  زمـي

كي كاو جز ازتو پرستـد همـي / روان  را  به دوزخ  فـرستـد همي

ز شاهان فريدون يزدانپرسـت / بدين جايگه ساخت جاي نشسـت

و چنين بود كه در فرهنگ آباديهاي ايران ميان آمل و نور، به روستائي به نام كوسه زر برخورد كردم و در آن دفتر آوردم؛ و گمان من آن بود كه كوسه زر، با كوس مله نقشه تفضيلي فرهنگ آباديهاي كشور يكي است.

دوازده سال پس از آن براي يافتن جايگاه روستاي نامبرده رفتم. روشن شد كه از دو گوشه شهر باستاني كوس. دو روستا چون دو جوانه سرزده و زندگي خود را دنبال مي‌كنند؛ وچون اين دو روستا نزديك به دوهزار گز از يكديگر دوراند، در فرهنگها، يگانه به شمار آمده‌اند.

اين جاده باستاني، امروزه كاربرد ندارد اما هنوز برجاي است؛‌ و هنگامي كه به راهنماي خود گفتم: گمان مي‌برم كه اين راه در برخورد با جاده ميان دو روستا پايان نمي‌پذيرد، گفت آري، ‌اين جاده به كاروانسراي شاه عباسي مي رود!

اين نيز پيدا است كه در زمان شاه عباس كاروانسراهاي نو در كنار جاده‌هاي باستاني ايران ساخته شد، و يكي از بزرگترين يادگارهاي آن كاروانسرائي است كه در «آهوانو»ي ميان دامغان و سمنان، كنار كاروانسراي سنگي اشكاني– ساساني ساخته شده است و بوميان آن را كاروانسراي انوشيروان عـادل مي‌نامند.

نگارنده، وزارت فرهنگ و هنر را از اين كاروانسرا در سال 1356 ش آگاهانيد. خوشبختانه چندسال پس از آن ديده شد كه به بازسازي آن مي‌پردازند ، و سازمان جهانگردي بر آن شده است كه آنجا را به گونه يك مهمانسرا درآورد.

به هر روي، كاروانسراي كوس نيز كه در كنار جاده كوس به توس هنوز هست، نشان از جاده‌اي مي‌دهد كه از كناره درياي مازندران به ديگر شهرهاي ايران مي رود و پيوند ميان نخستين پايتخت ايران با سرتاسر كشور است.

2- پايتخت مانوش

پيدا شدن گرما وكوچ تيره‌هاي گوناگون ايراني به اروپاي امروزين و آسياي مركزي، آريائيان نخستين را از هم جدا كرد؛‌ و اين پيداست كه در كوچهاي بزرگ، جوانان و كودكان و توانايان براي پيدا كردن جائي ناآشنا به راه مي‌افتند؛ و پيران و دانايان و هنرمندان و دستورزان و كشاورزان كه دل به زمين پيوسته دارند، راهي چنين راه ناپيدا نمي‌شود. باري، آنان كه مي روند نمي توانند كه خانه و كاشانه و بوم و مرز زيبا را نيز با خود ببرند، و تنها برخي از ابزارهاي خانه را در چنين كاروانها مي‌توان برد.

پس آنانكه رفتند، دلشان به زودي هواي خانه و كاشانه و يار و ديار كرد و با آهنگ جنگ بازگشتند، و آن همان جنگ بزرگ سلم و تور با ايرج بود كه به كشته شدن جوانان ايراني پايان پذيرفت، و نشانه‌هاي آن جنگ را در داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني خواهم آورد.

آنگاه پس از گذشت زماني دراز، ايرانيان دوباره بر پاي خواستند و «تور»ان را از كشور براندند؛ و در همين جنگ بزرگ است كه افسانه آرش پديد مي‌آيد، كه او از فراز دماوند، تيري به گردوبن آنسوي فرغانه افكند و مرز ايران را از توران جدا كرد! اين افسانه نشانه آن است كه ايرانيان برفراز كوهها نيرو گماشته بوده‌اند و جنگ‌افزار برتر آنان نيز در آن جنگ تيروكمان بوده است!

چون آغاز اين جنگ از دماوند است، مي‌بايد كه پايتخت آنان را در همان نزديكيها جست! منوچهر، در زبان اوستائي مانوش چيش Mannsh – Chish   و در زبان پهلوي مانوش چيتر Mansh – Chinter  خوانده مي‌شود.

بخش دوم اين واژه آميخته «چيشر» اوستائي و «چيتر» پهلوي، ‌تخمه و نژاد و گوهر است و از آنجا كه نژاد گوهر جانداران، بويژه مردمان را در روي و چهر آنان مي‌توان ديد و دريافت، اين واژه كه در نامي دري به گونه «چهر» درآمده است، در زبان فارسي به جاي «روي» به كار مي‌رود، اما ريشه آن همان نژاد و تخمه و گوهر است. در زبانهاي سانسكريت و اوستائي و پهلوي، درآميختن با واژه‌هاي ديگر چونان:  گاوچهره= نژاد گاو، گوسفندچهره= نژاد گوسفند،‌ كاربرد داشته است.

پس «مانوش چهر» يا «منوشچهر» و منوچهر، در ريشه، نشان‌دهنده «نژاد مانوش» است كه بر پاي خواسته و به نبرد با تورانيان پرداخته‌اند. اكنون كه اين سخن درست شد، مي‌بايد كه به دنبال پايتخت و جايگاه «مانوش» بگرديم.

در نامه بن‌دهش كه به دبيره پهلوي برجاي مانده است و بن يا ريشه دهش يا آفرينش خداوندي است، و درباره آفرينش آسمان و زمين وكوه و رود و دريا و جانوران سخن مي‌گويد چنين آمده است:‌ «ديگر كوه مانوش است كه مانوش چهر بدان زاده شده»[3] و كوه مانوش در نزديكي خوار و پتشخوارگر است.

پژوهشهاي دكتر مانوئل بربريان در كتاب گرامي جستاري در پيشينة‌ دانش كيهان و زمين در ايرانويچ، كه در بنياد نيشابور زير چاپ است، نشان مي‌دهد كه چرا كوهستان امروزي البرز به نام پشتخوارگر ناميده مي‌شود.

در هرورت، از منوچهر در آمل،‌ و كوه مانوش و دماوند، و خواروري آگاهي داريم و اين همه ما را رهنمون مي‌شود به آنكه پايتخت نخستين او همان پايتخت فريدون بوده است و پس از چندي به دامنه‌هاي جنوبي البرز رخت برمي‌بندد كه به گمان نزديك، جايگاهي چون ري، خوار، و رامين يا ايوان كي را دربرمي‌گيرد!

جايگاه ايوانكي شهري بزرگ را خفته در زير خاك نشان نمي‌دهد، پس بايد به دنبال آن در ورامين يا دو شهر ديگر نامبرده گشت!

 

3- پايتخت نوذر

پس از پايان گرفتن دوران منوچهر،‌ يا پايان يافتن نيروي نژاد مانوش، هنگام فرمانروائي فرزندش نوذر مي‌رسد كه در زبان اوستائي نئوتر (naotara) خوانده شده است.

پس از منوچهر، پادشاهي ايران ميان تيره‌ها و دوره‌هاي ايراني پخش مي‌شود، و همچون يك پادشاه پس از پادشاه ديگر (يك هنگام يا دوره، پس از هنگام ديگر) مي‌آيد كه در نوشته‌هاي باستاني هر يك را پسر آن ديگري مي‌خوانند، و نوذر نيز كه فرزند منوچهر به شمار مي‌آيد، نشانه تيرهاي است كه پس در نژاد مانوس فرمانرواي ايران مي شود.

اما براي يافتن پايتخت و جايگاه آن نژاد، يا دوره، چراغ راه ما فرزند نوذر است كه با نام «توس» سپاهسالار ايران بود؛ و چون جايگاه توس اكنون نيز پيدا است، پس براي يافتن جاي نوذر مي‌بايد كه به جائي ميان دماوند و مانوش و توس گشت.

در زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني، جاي اين پايتخت را در جايگاه امروزي دو روستا به نام «فرخان» در قوچان پيشنهاد كرده‌ام. زيرا هنگامي كه ايرانيان در هنگام كيقباد، به دنبال وي مي‌گردند از موبدي به نام فرخان نام برده مي‌شود كه نژاد از نوذر داشته است، اما پس از چاپ نامه نامبرده به دو نكته برخوردم: يكي آنكه، بندهش در بخش پيوند و تخمه كيان مي‌گويد: «موبدان پارس، همه تخمه به منوچهر بازشوند»، پس بر روي اين سخن نمي‌توان ايستاد! دوديگر آنكه، بيشتر باستانشناسان ايراني كه در اين باره با آنان سخن گفتم، همراي بودند كه: چنين جايگاه تپه‌اي است نزديك دره گز كه پيش از تاريخ بنياد نهاده شده و پيش از تاريخ هم ويران گرديده است.[4]

هنگام پادشاهي نوذر، با آشوب و درهم‌ريزي بنيادهاي ايراني همراه است و تورانيان نيز در آن پريشاني دوباره يورش به ايرانشهر مي‌آورند، نوذر را كشته و تا ري پيش مي‌روند و چون «توس» به پادشاهي نمي‌رسد...     

 

4- پايتخت زو

هنگام پادشاهي به زو مي‌رسد كه در برخي نامه‌هاي ايران پس از اسلام، زاب نيز خوانده شده است. بيگمان اين نام، نام شهر باستاني زوزن است در ايران شرقي، در غرب هرات و جنوب نشابوركه چند روستا با نام زاو، زو، زوزن از آن به يادگار مانده است و شهر تربت حيدريه كنوني بازمانده آن است كه از آن تا پيش از يورش مغولان بسا نامبرداران فرهنگ ايران برخاسته‌اند. و پسوند اين نام، «زن» خود خانه و جايگاه است و هنوز در نام برزن كه كوي (محله) باشد در زبان فارسي كابرد دارد: زوزن = شهر زو يا جايگاه زو.

شاهنامه از اين هنگام با نام تهماسب و گرشاسب به نيكي ياد كرده، اما اين زمان خوش نيز به درازا نمي‌كشد و تورانيان باز يورش مي‌آورند و ايران شمالي زير فرمان آنان مي‌رود. اما ايرانيان جنوبي، سيستانيان و باشندگان كوه اپورسن كه نياي كردان و لران امروز مي‌باشند، به يكديگر مي‌پيوندند و براي راندن تورانيان، به شاهنشاهي، يا گزيدن شاهي كه شاه همة‌ تيره‌ها وشهرياران ايراني باشد، همراي مي‌شوند، و اين دوران،‌ زمان كيقباد است.

 

5- پايتخت كيقباد

كيقباد، در اوستا «كوي كوات» (kavi- kavata) ناميده مي شود، پس از فريدون و منوچهر كه هنگام گزينش شاهنشاه، يا حكومت مركزي در ايران است[5]. رستم براي يافتن كيقباد به  البرزكوه مي رود. البرز در نوشته‌هاي ايراني كهن، به سه جاي يا سه كوه گفته شده است:

البرز افسانه‌ي، برابر با قاف كه پيرامون جهان را گرفته است.

البرز در نزديكي هندوستان، كه سيمرغ بر آن آشيان داشته و زال را بپرورده.

البرز كنوني، كه دماوند نيز درميانه آن است.  

بنابراين براي يافتن جايگاه كيقباد بايستي به نزديكي همين البرز نگريست.

برخي از نوشته‌هاي ايراني كيقباد را از استخر فارس و برخي از همدان به شمار مي‌آورند؛ وچون پارس از البرز دور است، گمان به سوي هگمتانه و همدان مي‌رود. من داوري را در اين باره كوتاه مي‌كنم،‌ زيرا كه براي شناخت آن نياز به آگاهي‌هاي بيشتر است و زمان و آينده را مي‌خواهد، و باز مي‌جويد!

 

6- پايتخت كاووس – قزوين

پس از دوره كيقباد كه همراه با آباداني و آسايش ايرانيان و راندن تورانيان بوده است، كاوس به پادشاهي مي‌رسد.

كاوس شاهنامه، همان سلسله پادشاهي كاسيان يا كاسپها در ايران است. اين سلسله زماني بس دراز در ايران فرمانروائي داشتند و دوران پادشاهي آنان همراه با شكوفائي هنر و دانش و هرج‌ومرج و جنگ و آسايش، لشگركشيهاي بي‌شمار به بيرون از كشور و چيره شدن تورانيان در آن هنگام، رفتن به جنگ هيتيتها و هوريان و پيوند زناشوئي آنان و سپس گشودن بابل است.

آنگاه رفتن از بلنديهاي البرز به سوي درياي گرگان يا مازندران و نهادن نام خود برآن دريا چنانكه اروپائيان آن را كاسپين مي‌نامند.

اين رويدادها در شاهنامه به همين‌سان يادگرديده، چنانكه كاووس را با شاه هاماوران و بربر و مصر جنگ روي مي‌دهد. پسانگاه با سودابه دختر شاه هاماوران پيوند زناشويي مي‌بندد، آنگاه ره به بلندي (دوين)[6] هاي البرز مي‌گشايد و به كناره درياي مازندران مي‌رسد.

بي‌گمان پايتخت اين دودمان قزوين يا كاسپين است و از ديدگاه زمان، درازترين دوران پايتختي در ايران را داشته است زيرا كه كاووس (كاسيان) خود دوراني بس دراز به ايران فرمانروا بوده‌اند!

7- پايتخت كيخسرو- گنزك – شيز

پس از پايان پذيرفتن نيروي كاسيان نيروئي تازه در ايران پيدا مي شود كه «كيخسرو»  ناميده مي‌شود. كيخسرو نيز پادشاه گزين بوده است و ايرانيان غربي نياكان كردان و لران امروز كه در شاهنامه به گودرز و گيو نامبردارند، به پادشاهي او همراي مي‌شوند. آنگاه خراسانيان (توس) از اينكه بي‌آگاهي آنان شاهنشاهي براي ايران برگزيده شده است با گودرز (گوتيان) به گفت‌وگو مي‌پردازند:

همي بي من، آئيـن و راي آوريد؟ / جهان را به نو كـدخداي آوريد؟

و چون گفت‌و‌گوها بالا مي‌گيرد، آتش نبرد افروخته مي‌شود؛ اما با پادرمياني تيره‌هاي مياني (كه اكنون كاسيان، يكي از آنان‌اند) كار به نبرد نمي‌انجامد و پادشاهي تيره كيخسرو آغاز مي‌گردد. اينان پارسيان نخستين‌اند كه پيرامون درياچة‌ اورميه كه در اوستا چئچست (caecasta) وپهلوي و فارسي چيچست خوانده مي‌شود مي‌زيسته‌اند، و همسايگان غربي ايران با آنان به نام پارسواش در همين مرز برخورد كرده‌اند.

ساختمان آتشكده آذرگشسب بر دست اينان انجام مي گيرد:

چـــنين تـا در آذر آبــادگـــان / بشــد با بزرگـــان و آزادگان

همي خورد باده، همي تاخت اسپ / بيامد سـوي خـان آذرگشسب

***

ز بيرون چونيم از تنگ تازي اسپ / بـــرآورد و بنهـاد آذرگشسب

نشستند، گـردانـدرش موبــدان / ستاره‌شناسان و هـم  بخردان

در آن شارسان كـرد چندان درنگ / كه آتشكده گشت با بوي و رنگ

 

8- پايتخت لهراسپ – بلخ

در اين هنگام شكوفائي زندگي ايرانيان، سرماي سخت و برف فراوان دركوهستانهاي كردستان و آذربايجان و البرز كنوني و خراسان و نيز اپورسن (كه نام يوناني آن زاگرس است) زندگي و خانه و شهر و روستاها را به زير مي‌كشد و سكوت و آرامش درآن بخشها سايه مي افكند؛ تا آنكه از شرق ايران پادشاهاني با نام لهراسپ برپا مي‌خيزند، كه بنابه همه گفتارها جايگاه‌شان در ايران شرقي و بلخ بوده است و هم در بلخ از ميان مي‌روند.

 

9- پايتخت گشتاسب ريوند(نيشابور)

در نامه‌هاي اوستائي و پهلوي جايگاه گشتاسب دركوه ريوند، جائي به نام «پشت وشتاسپان» كه به فارسي پشته گشتاسبي خوانده مي‌شود در نزديكي آتشكده برزين مهر بوده است. اين نام در اوستا ريونت (reavanta) يا دارنده شكوه و جلال و درخشندگي است كه نرمك‌نرمك ريوند (reyvand) گرديد كه در جغرافياهاي پس از اسلام همواره از آن با همين نام ياد مي شود، و هم‌اكنون نيز از كناره ديواره مسجد جامع شهر تا مرز سبزوار به نام ريوند خوانده مي‌شود.

اما آيا پايتخت گشتاسب در جايگاه كنوني نيشابور بوده، يا در شهري در غرب آن، تا نزديكي آتشكده برزين مهر؟ پاسخ بدان نيازمند كاوشهاي باستانشناسي است.

 

10- آذربايجان و كردستان و اورارتو

باز پادشاهي مركزي ازهم پاشيده مي‌شود، وآگاهي از اين دوران از روي نوشته‌هاي آشوري و ديگر برنامه‌هاي غربي است كه از پادشاهاني پراكنده در اين مرز يادكرده‌اند.

 

11- پايتخت هماي – هگمتانه

هماي شاهنامه، هوماي يا ماد نيك است كه جايگاه آن روشن است و پايتخت آن نيز پيدا.

 

12- پايتخت داراب: شوش ، دارابگرد ، زرنوش ( خوزستان )      

هخامنشيان در شاهنامه  به دو تيره بخش شده‌اند، چنانكه در نوشته‌هاي ديگر نيز چنين است:

نخست: داراب، كه كوروش و كمبوجيه باشند؛

دوديگر: داراي دارايان،‌كه داريوش و داريوشيان‌اند.

چون پادشاهي از ماد به داراب مي رسد (كه گهواره او را رودهاي خروشان غرب ايران تا خوزستان و پارس مي‌برند)، پارس كنوني جايگاه آنان مي‌شود؛ وداراي دارايان كه داريوش بوده باشد شهر دارابگرد را مي‌سازد كه همان شوش است كه پايتخت او است و نيز جايگاه جشن‌هاي نوروزي او كه تخت جمشيد باشد، و كانال سوئز را فرمان به كندن مي‌دهد:

يكي شارسان كرد، زرنوش نام / به اهـواز گشتند ازاون لگـام

بفرمود كـز هند  و ز روميـان / بيـارنـد  كـارآزمــوده ردان

گشايند ازاين آب دريـــا  دري / رسانند رودي به هركشوري!

***


 

[1]- «میت» در زبان اوستیی به معنی دروغ، دروغگو، بیهوده و بی سوده است که از آن با پسوند «اوخت» به معنی گفتار (پهلوی: واختن، کردی، راجی، واتن دری زرتشتی واجوون) واژه میث اخت برآمده که سخن دروغ، یا سخن یاوه بوده باشد. همین واژه به گونه ساده‌تر «میتوخت» به زبان پهلوی راه یافته است که همانا گفتار دروغ باشد. یونانیان و پس از آن اروپییان، آن داستانهی دروغین و یاوه را اساطیر خود نامیده و زندگی و بن و ریشه باورهی خود را بر همان سرودهی دروغ بنیاد کرده‌اند، اما در یران آن سخنان دروغ پیگاهی نداشته و آنچه که گفته اند برپیه داد بنیادین فرهنگ یرانی بوده است.

[2]- در یسنا، بند 8 از هات 32 درباره کردار آموزگاران بد آموز سخن رفته:"از ین گناه کاران شناخته شده، چم وی وَ نگهان، کسی که بری ساختن مردم، پاره گوشت خوردن آموخت. از آنان، از تو ی مزدا باز شناخته خواهیم شد."

[3]- بندهش: فرنبغ دادگی. گزارنده مهرداد بهار. انتشارات توس. 1369 تهران. رویه 72

[4]- سخنی که با نام پیش از تاریخ آوردم بازگویی سخن گویندگان است، وگرنه نگارنده را گمان بر آن نیست که آنچه را که یونانیان بر پیه داستانهی نیمه دروغ یونانی تاریخ می دادند و پیش از آن را پیش از تاریخ می خوانند پرداخته است. تاریخ یران بر دل سنگ و کوه و در و  دشت ، و نیز نامه هی باستانی نوشته شده.

[5]- پرویز پژوم شریعتی در کتاب چاپ نشده خود، با توجه به ویژگیهی زبان سمنانی، چنین بر می آورد که کَوی و کوات دو گونه تلفظ از یک واژه است و چون کوی را به معنی شاه بگیریم، از کوی کوات یا کیقباد معنی شاهِ شاه یا شاهِ شاهان بر میآورد.

[6]- واژه «دوین» از فرهنگهی یرانی فرو افتاده است. اما ین واژه در تاریخ تبرستان ابن اسفندیار آمده است، چنانکه هیچ گمان در درست بودن آن به معنی بلندی و کوه نمی ماند:"هر وقت اسپهبد فرخان بدان حدود به شکار شدی، چند روز آنجا تنیر است به زیر تِر «دوینی» که اثر سری سپهبد خورشید است...» بنابر ین، رفتن به بلندیهی البرز و گرفتن دوینی‌هی آن چیزی نیست افزودن بلندی ها و ماز هی آن کوهستان سخت به چراگاه هی دشت مرکزی که بلندترین آنها دوین سپید باشد که همان دماوند همواره سپید پوش است. بری آگاهی بیشتر بنگرید به پیشگفتار نگارنده بر واژه نامه مازندرانی، محمد باقر نجف زاده بار فروش، بنیاد نیشابور، 1368 ش.

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:40 | لینک  | 



    فلات آذربايجان سرزميني بلند و كوهستاني است كه در شمال غرب فلات ايران واقع شده است و استان اردبيل در بخش شرقي اين فلات قرار دارد.
    وجود كوهستان هاي مرتفع و قرار گرفتن در مسير توده هاي هواي مديترانه اي موجب بارش هاي فراواني مي شود به طوري كه در اين استان مناطقي با بيش از ۹ ماه پوشش برفي و دامنه هايي با چشمه هاي فراوان و دشت هايي با رودهاي پرآب وجود دارد.
    كوهستان عظيم و آتشفشاني سبلان كه به زبان تركي «ساوالان» خوانده مي شود، از كوه هاي متعددي چون صائين، نرميق، قوشاداغ و ... تشكيل شده است. سبلان به شكل مخروط زيبايي است كه دهانه آتشفشان خاموش آن به صورت درياچه است و اطراف اين درياچه در طول سال پوشيده از برف و يخ است. قله اصلي يا آتشفشان سبلان به نام «سلطان ساوالان» بلندترين نقطه آذربايجان (۴۸۱۱ متر) و پس از دماوند، بلندترين قله ايران است.
    ساوالان سرافراز يكي از كوه هاي معروف منطقه است كه مردم احترام زيادي براي آن قائلند. ساوالان به صورت يك پديده طبيعي در طول دوران هاي تاريخي، از دوره اورارتورها تا هجوم آريايي ها و دوران هاي بعدي همواره مورد توجه بوده و به لحاظ شجاعت و توانمندي مردم اطرافش به صورت يك دژ محكم عمل كرده است.
    وجود خاطره ها و حكايت هاي شنيدني از گذشته ها بيان كننده اين حقيقت است كه ساوالان، تاريخي پرفراز و نشيب را پشت سرگذاشته و مردم آن همواره مقاوم از آزمون هاي تاريخي پرافتخار گذشته اند و ساوالان هم از اين معني پرآوازه گشته است.
    عظمت ساوالان و نقش آن در زندگي مردم و تصوير زيباي آن كوه سترگ در ادبيات و فولكلور مردم آذربايجان تا حدي است كه بر اساس باور مردم در شمال غرب كشور «ساوالان پاك ترين همه كوه ها و يكي از هفت كوه بزرگ بهشت است» بر اساس روايتي، ساوالان آرامگاه بسياري از صالحان و چند پيامبر است. با استناد به شواهد و منابع موجود از مورخان و نويسندگاني چند، بيش از ۲هزار سال پيش پيامبراني جهت عبادت و رياضت كشي به اين كوه صعود كرده و آن را مقدس شمرده اند. همين باور و اعتقاد سبب شده كه همه ساله عده كثيري از ايلات و عشاير و روستاييان اطراف ساوالان جهت شكرگزاري از موهبت هاي الهي و زيارت درياچه تا قله صعود كنند. از نظر مردم منطقه بخصوص ايلات، «ساوالان» تنها يك منطقه ييلاقي و چراگاه دام نيست، بلكه نشانه مردانگي، قهرماني، سربلندي و پناهگاه مظلومان و ياور دردمندان است. ايلات و عشاير همواره با ساوالان درد دل مي كنند و از آن استمداد مي طلبند و با احترام و عزت به او «سلطان ساوالان» لقب مي دهند و خود و ساوالان را يكي مي دانند. شعرهايي كه از زمان هاي دور و سينه به سينه نقل شده دليل قاطعي بر عظمت و جايگاه ساوالان در زندگي ايلات و عشاير منطقه دارد. از آن جمله: ساوالان سلطانيمدي سلطانيمدي، جانيمدي شانلي آدي دونيادا منيم آديم سانيمدي.
    (ساوالان سلطان من است) (سلطان من و جان من است) (نام پرآوازه او در جهان اعتبار و افتخار من است) آثار و شواهد باقي مانده از دوران هاي تاريخي بخصوص آثار باقي مانده از دوران پيش از مادها، بخصوص دوره اورارتورها در اين منطقه و نيز آثار موجود در اطراف سنگ محراب ساوالان دليل قاطعي بر صعودهاي زيارتي به كوه ساوالان در دوران هاي تاريخي است. با توجه به صعودهاي سنتي و زيارتي آن زمان تا كوهنوردي مدرن امروزي در دسته هاي ۴ تا ۱۰ هزار نفري به قله باشكوه ساوالان، مي توان تاريخ صعود بيش از ۲هزار سال تخمين زد. از جمله شواهد و منابع تاريخ كه به كوه ساوالان و نيز صعودهاي زيارتي به اين كوه اشاره داد مي توان به منابع زير اشاره كرد:
    ۱ ـ بر اساس نوشته اي از هانري ماسه در كتاب «معتقدات و آداب ايراني» آمده است: «ايرانيان، كوه ساوالان در آذربايجان را بسيار گرامي مي دارند. مي گويند در سيلگاه پر از برفي كه در قله اين كوه هست بدن انساني به چشم مي خورد كه هميشه به حالت يخ بسته است ولي به طور كامل نگاهداري شده است. بجز يكي از دندان ها و قسمتي از ريشش.
    ۲ - در كتاب آثار البلاد و الخبار والعباد ذكريا بن محمد بن محمود المكموني القزويني آمده است: زرتشت از آذربايجان بود و چندي از مردم كناره گرفت و در كوه سبلان به سر برد و از آنجا كتابي آورد.
    ۳ ـ در كتاب تاريخي ديگري آمده است: سبلان (سولان) و آن كوهي عظيم و بلند در حوالي اردبيل و به شرافت مشهور و بسياري از اهل الله در آن كوه عبادت گزيده و رياضت كشيده اند.
    ۴ ـ دركتاب معجم البلدان به ارتفاع ۴۸۱۲ متري سبلان، وضع آتشفشاني آن و نيز به قبور حضرت حامد و حضرت هود پيامبر در زير سنگ محراب اشاره شده است.
    ۵ ـ در تاج العروس في شرح القاموس زبيدي آمده است: كوه سبلان از معالم صالحان و اماكن متبركه و مزارات است و سبلان لقب عده اي از محدثان از آن جمله سالم و ابراهيم بن زياد، خالدبن عبدالله و خالد بن دهقان است.
    ۶ ـ خاقاني شيرواني در ۵۹۵ هجري قمري، حدود ۸۰۰ سال پيش خود به قله سبلان صعود كرده و شعر او كه در آن از حضرت موسي و نيز حضرت خضر نام برده شده سندي بر صعود او به سبلان است.
    درباره ساوالان و وابستگي «زرتشت» به اين كوه در اغلب مآخذ جغرافيا و تاريخ و نيز نوشته هاي قديمي به مناسبت هاي مختلف ذكري به ميان آمده از آن سخن ها گفته اند. طبق اسناد موجود و روايات، زرتشت پيامبر در ۶۴۰ سال قبل از ميلاد (۲۶۴۸ سال پيش) در آذربايجان تولد يافت و هنگامي كه به ۳۰ سالگي رسيد، زادگاه خود را ترك گفته و به كوهي رفت. در اين كوه بود كه او از خرد خويش برخوردار شد و درآن ۱۰ سال، از تنهايي خسته نشد تا اين كه دلش دگرگون شد. زرتشت بعد از سال ها عبادت و رياضت كشي در سبلان، زادگاه خويش را ترك گفته و به بلخ عزيمت كرد.
    طايفه گور، كاوور و گير زرتشتي بودند و دركوه هزار ميخ يا هزار مغ كه از قله هاي فرعي ساوالان است رياضت مي كشيدند. نيز مغانلوها زرتشتي بوده و آثاري از ميخ هاي كوبيده شده به سنگ كه اسب هاي ايلات و عشاير را به آن مي بستند هم اكنون در اين منطقه موجود است.
    علاوه بر برپايي مراسم هاي مذهبي و عبادي و برگزاري اعياد ملي كه با دقت و وسواس خاصي صورت مي گرفت، گروه هايي از مردم در دسته هاي۳ تا ۴ نفري و با استفاده از ابزارهاي چوبي كباده مانند، تزئين شده از دانه هاي تسبيح از قاف گوساله، منجخ سنگي و زنگوله تشكيل مي شد و نيز گرزهاي دستي توخالي پر از منجخ و آدمك هاي متحرك چوبي زنگوله دار و منقوش و به شكل اسب كه آن را تكم مي گفتند و نيز نوعي آلت موسيقي شبيه به سنج از نيمه دوم اسفندماه تا نيمه دوم ارديبهشت، در شهرها و روستاها حركت كرده و ضمن برگزاري مراسم شعرخواني، حلول عيد نوروز و سال جديد را به مردم كوچه و بازار تبريك مي گفتند.
    آثار تاريخي و باستاني بسياري روي قله كوه وجود داشته اند كه به صورت نمادين و به شكل هاي مختلفي مانند قنديل هاي طلايي، سنگ قبر همراه با معجر چوبي كنار آن، تعدادي سنگ بخصوص با علائم ويژه روي آن و همچنين تعدادي جام طلايي كه به عنوان تبرك جهت نوشيدن آب درياچه از طرف صعودكنندگان استفاده مي شده است.
    از آثار باقي مانده در قله، تنها مي توان به تعدادي قاشق و سوزن از جنس استخوان، شانه هايي ازجنس چوب، منجخ هاي سنگي و تيغه هايي از جنس استخوان به شكل كارد يا چاقو و كتيبه كوچكي بر روي سنگ محراب اشاره كرد. آثار ياد شده به صورت پراكنده در برخي از نقاط قله يافت مي شوند. از طرفي وجود برخي آثار در پيرامون سبلان مانند كتيبه هاي حجاري شده و منقوش به تصاوير حيوانات و نيز آثار موجود در گردنه هزار ميخ، منطقه قره مسجد لر و آثار آق مسجد، پيكرهاي سنگي به شكل حيوانات مانند شيرسنگي، سنگ عقاب و ساير حيوانات و نيز حجاري هاي يافت شده در برخي از قسمت هاي سبلان مانند تصاوير حجاري شده قوچ وحشي و نيز تنديس هايي به شكل انسان و حيوان همگي مؤيد تاريخ بسيار ديرين و كهن اين منطقه است كه شايد تاكنون به صورت جدي مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته اند. بي شك تحقيقات علمي و باستان شناسي بر روي آثار باقي مانده از ادوار گذشته و تحقيق درباره صحت واقعيت مراسم هاي مذهبي بر روي قله سبلان و روشن شدن اين واقعيت كه احتمالاً در دوره هاي كوتاهي عده اي بر روي قله سبلان زيسته باشند، گذشته از اين كه داراي اهميت بزرگ علمي است براي تمدن كنوني، اهميت شگرفي خواهد داشت و امكان دارد موجب آشكار شدن حقايق جالبي درباره مناسبات اجتماعي گذشتگان و ساكنان گذشته اين منطقه و در نهايت موجب جهش چشمگيري در تكامل تمدن كنوني ما شود.
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:36 | لینک  | 

پادشاهي آرسيكاس و كينه توزي كوروش

 پريساتيس كه نمي توانست ببيند استاتيرا ملكه ايران است ، پسرش كوروش را تحريك كرد كه به بهانه اي از ليدي به پايتخت مراجعت كند و اردشير دوم را از سلطنت بركنار كند و خود بر تخت شاهي نشيند .

كوروش پس از رسيدن به پايتخت با سيصد سرباز يوناني خود كه از نوع هوپليت بودند ، اجازه حضور از شاه گرفتند و دو روز پس از رسيدن به پايتخت عازم كاخ سلطنتي شدند . در جلو كاخ سلطنتي ، گارد جاويد شاه ، جلو سربازان كوروش را گرفت ، چراكه هيچ كسي اجازه نداشت با سرباز وارد كاخ شود . كوروش كه چنين انتظاري داشت از قبل به سربازان گفت كه اگر جلو ورود شما به كاخ را گرفتند شما بيرون كاخ منتظر فرمان من باشيد و پس از شنيدن صداي من خودتان را سريعا به من رسانيد و هركه را كه جلو شما را مي گرفت از ميان برداريد ، وقتي به من رسيديد فرمان جديد را خواهم داد . قبل از اينكه كوروش وارد كاخ شود يكي از سربازان جاويد جلو رفته و از او خواست كه شمشيرش را به او واگذارد ، كوروش خشمگين شد و از دادن شمشير به او خودداري كرد و او را به طرفي پرتاب كرد . اين فرياد به گوش اردشير دوم ( آرسيكاس ) و يكي از سرداران او به اسم « تيسافرنس » كه در حضور پادشاه بود رسيد .

هر دو متوجه اتفاق نا معقولي شدند ، همين كه كوروش به بارگاه رسيد ، سريعا شمشير خود را از غلاف كشيد و به سمت آرسيكاس دويد ، آرسيكاس هم به سمت عقب بارگاه رفت اما آنجا دري براي خروج وجود نداشت ، آرسيكاس برگشت و تيسافرنس را در حال كشمكش با كوروش ديد . كوروش ناحيه ست آسيب ديد و فريادي كشيد به محض بلند شدن فرياد تيسافرنس همان سربازي كه قصد گرفتن شمشير كوروش را داشت سريعا به بارگاه آمده و تيسافرنس را در حال نبرد با كوروش ديد . آن دو با كمك هم شمشير كوروش را از او گرفتند و او را به اتاقي بردند كه آرسيكاس در مورد او تصميم گيري كند . در راه كوروش بارها فرياد كشيد و سربازان خود را فرا خواند اما صداي او به آنها نرسيد .

اردشير دوم گفت كه كوروش را زنداني كنند ولي پريساتيس وساطت كرد و آن قدر  اردشير را در فشار گذاشت تا وي موافقت كرد كه كوروش آزاد شود و به حوزه حكمراني خود باز گردد . حتي مردي مثل گزنفون كه براي كوروش احترام زيادي قائل است اين عمل آرسيكاس را عملي اشتباه مي داند چون وقتي كوروش مغلوب شد و به زندان افتاد نسبت به آرسيكاس كينه پيدا كرد و از آن پس يگانه هدف كوروش خلع اردشير دوم ( آرسيكاس ) از پادشاهي بود . كوروش براي اينكه اردشير دوم را از سلطنت خلع كند اول درصدد برآمد با يونانيان وارد مذاكره شود و با يك ارتش قوي متشكل از سربازان خود و سربازان يوناني به جنگ اردشير دوم برود ، ولي يونانيان نخواستند كه با كوروش همدست شوند چون نفعي در آن كار نداشتند . پيمان صلح بين ايران و يونان چنانكه ديديم تازه منعقد شده بود و طلاي ايران با ادامه صلح همچنان به يونان ارسال مي شد .

كوروش علاوه بر حكمراني ليدي ، حكمراني « كاپادوكي » يكي ديگر از كشورهاي آسياي صغير را داشت . او مالياتي را كه از اين دو كشور مي گرفت . ديگر براي اردشير دوم نفرستاد و متوسل به دفع الوقت شد . كوروش پياده نظام يوناني را برجسته ترين پياده نظام جهان مي دانست و درصدد برآمد كه پيادگان يوناني را اجير نمايد و با آن به جنگ آرسيكاس برود . دي نون مورخ معروف يوناني مي گويد كه در يونان هيچ كس به درجه افسري نمي رسيد مگر اينكه حكماي يونان  و موزه ها ( خدايان هفت هنر ) را بشناسد و تاريخ يونان را بداند و بتواند قسمتي از اشعار « ايلياد » هومر را از حفظ بخواند  . اما سربازان يوناني بيسواد بودند و بهندرت بين آنها با سواد پيدا ميشد .

كوروش بيست هزار و به روايتي پانزده هزار و به نوشته گزنفون سيزده هزار افسرو سرباز يوناني را براي جنگ با برادرش اجير كرد و تمام آنها از لحاظ نظاي به واحدهاي صد نفري و آنگاه سيصد نفري و سپس نهصد نفري تقسيم شدند و تمام آنها هرروز تمرين و راه پيمايي مي كردند  . كوروش نمي دانست در چه زماني بايد رهسپار جنگ با برادر شود و از تاريخ برخورد دو سپاه هم مطلع نبود اما مطمئن بود با سپاهي كه جمع آوري كرده هركجا و هر زماني كه با سپاه آرسيكاس روبرو شود او را شكست خواهد داد . واقعه جنگ كوروش با برادرش به تفصيل در تواريخ يوناني ذكر شده است . اين بدان علت است كه توانسته اند فرصتي بدست بياورند كه ايرانيان را تحقير نمايند . اما چنانچه خواهيم ديد ارتش يوناني شكست خواهد خورد ، و ده هزار تن از سربازان يوناني به وطن خود باز گشتند كه معروف به بازگشت ده هزار نفري است . همين بازگشت ده هزار نفر باعث اين همه بالندگي آنها شده .

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه، ادامه اين مطلب رو دفعه بعد مي نويسم فقط بگم كه پايان جنگ دو برادر پايان كار پريساتيس نيست و مطالب او ادامه پيدا مي كنه . ديگه بريم سراغ سعر امروز

    كم كن طمع از جهان و مي زي خرسند

    از نيك و بد زمانه بگسل پيوند

    مي در كف و زلف دلبري گير كه زود

   هم بگذرد و نماند اين روزي چند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:8 | لینک  | 

جمشید :

جمشید یکی از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانی است که در اوستا نیز نام او آمده‌است.پسر تهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت ، او را جم يا جمشاسب هم گفته اند . جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شده‌است. جم و یم از یک ریشه‌است و معنی دریا و اقیانوس می‌دهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با خورشید بکار رفته‌است. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور ،خورشید تابان ،دریای تابناک، فروغ جاودان را می‌رساند

برپایه اوستا جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندان بزرگی از سرزمینهای سرد به بیرون، به سوی ایرانویج رهنمون شد.در شاهنامه، جمشید، فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام به خاطر خودبینی و غرور فرّه ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضحاک کشته می‌شود.

 

رستم :

 ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .

سنباد:

يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگر کشته شد .

 
 

سیاوش :

يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . که زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش به توران زمین نزد افراسياب رفت و فرنگیس، دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني  ميان ايرانيان و تورانيان گشت .

نوشته اند که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آنها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آنها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد:

به بیشه یکی خوب رخ یافتند                                     پر از خنده لب هر دو بشتافتند

گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت زده شده بود بیدرنگ شرح حال و علت تنهایی اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد : « از دست بدمستی ها و شراب خوارگی های زیاد و پرخاشگری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده ی خود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده ام.

شب تیره مست آمد از دشت سور          همان چون مرا دید جوشان ز دور

یکی خنجری آبگون برکشید                    هما خواست از تن سرم را برید

وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد : « از بستگان و خویشگان گرسیوز[1] هستم.»(ادامه)

 

 

 
 

شاپور ذوالاکتاف :

: شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجوم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته شده است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است .

 
فریدون:

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

فریدون پادشاه پیشدادی بود که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد. او پادشاه جهان گشت و آنگاه جهان را میان سه پسرش سلم؛تور و ایرج بخشید.در شاهنامه از شاهان ستوده و نیک ایران است.فردوسی او را نمادی از نیکویی و داد و دهش می‌‌داند:

فریدون فرخ فرشته نبود       ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکوئی       تو داد و دهش کن فریدون توئی

در شاهنامه، فرانک مادر فریدون و همسر آبتین است .او با همسرش در دهکده‌ای با کشاورزی می‌زیستند.همسرش آبتین به دست ضحاک کشته شده بود و ضحاک با خوابی که دیده بود در جستجوی فریدون بود.فرانک با فرزند به کوه و دشت گریخت. فرزندش را به دشتبانی سپرد تا از آزار ضحاک در امان بماند.چندی پس از آن باز کودک را از دشتبان گرفت تا جانش را در امان دارد وبا فرزندش در کوه البرز به پیرمرد پارسایی پناه برد تا فریدون بالید و بزرگ شد.

 
 

کاوه آهنگر :

در زمان پادشاهی ضحاک ستمگر، شیطان در قالب آشپزی به دربار وی رفت و غذاهای خوشمزه ای برای ضحاک پخت. و به عنوان پاداش خواست که بر شانه های ضحاک بوسه زند. در اثر این بوسه شيطانی دو مار سياه  بر شانه های ضحاک رویید و همان دم آشپز ناپديد شد. این بار شيطان به عنوان يک پزشک به دربار ضحاک آمده و تجويز کرد که بايد هر روز به مارها مغز سر دو جوان خورانده شود. ضحاک نیز دستور داد هر روز دو تن از جوانان برومند سرزمين را کشته و مغز آنان را به مارها بدهند.

کاوه آهنگر نيز که مانند خيلی های ديگر از ظلم و ستم ضحاک به تنگ آمده بود، پيشبند چرمين آهنگری خود را بر سر نيزه زد و با ياری مردم ضحاک را شکست داده و فريدون را بر اورنگ پادشاهی نشاند. بعدها این پرچم که نشان سربلندی و پايداری ملت ایران بود به درفش ملی کاويانی تبديل شد.

 

 
کیومرث :کیومرث

نخستين پادشاه و بنيانگذار سلسله پيشدادي در هزاران سال پيش . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند .

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:49 | لینک  | 

 

آناهیتا-فومن

 

آناهیتا:

 

اردوی سوره آناهیتا ایزدبانوی همه ی آب های روی زمین و سرچشمه ی اقیانوس کیهانی است .او برگردونه ای سوار است که چهار اسب آن را می کشند : باد ، باران ، ابر و تگرگ . وی سرچشمه ی زندگی است و به همین دلیل جنگجویان در نبرد ، زنده ماندن و پیروزی را از او طلب می کنند .نزول او بر زمین چنین توصیف شده :

ای زرتشت ! اردوی سوره ناهید از آن (کره) ستارگان به سوی زمین آفریده ی اهورا فرود آمد ، و این چنین گفت اردوی سوره ناهید . ( یشت 5 ،88)

هنگامی که زردشت از او می پرسد آئین پرستیدن او چگونه است ، ایزد بانو پاسخ می دهد :

آن گاه گفت اردوی سوره ناهید ، به راستی که ای سپنتمان پاک ، ! با این ستایش مراسم مرا بجای آر .از هنگام برآمدن خورشید تا به وقت فرو رفتن خورشید از این زور (آب مقدس) من تو توانی نوشید ( و نیز) آتربانانی که از پرستش و پاسخ آگاه اند و خردمند آزموده ای که کلام مقدس در او حلول کرده باشد (یشت 5 ، 91)

در یک توصیف زنده و جاندار اردوی سوره آناهیتا ، با یک دوشیزه ی زیبا با قدی بلند ، بدنی نیرومند و پاک توصیف شده است : 

خوش اندام ،کمر به میان بسته ، راست بالا ، آزاده نژاد و شریف که یک جبه ی قیمتی پرچین زرین در بر دارد .به راستی همان طوری که در قاعده است برسم(شاخه ی گیاه انار) در دست با یک گوشواره ی زرین جلوه گر است .اردوی سوره آناهیتا بسیار شریف ، یک طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد . او کمربند به میان می بندد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرد و تا آنکه او مطبوع واقع شود .در بالای سر اردوی سوره ناهید تاجی با صد ستاره گذارده .یک تاج زرین هشت گوشه به سان چرخ ساخته شده با نوارها زینت یافته. زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده است .(یشت 5 ، 8-126)

در اوستا ، قهرمانان و ضد قهرمانان به یکسان آناهیتا را می ستایند .به درگاه او نیایش می کنند و قربانی به حضورش تقدیم می دارند .اهمیت این ایزد بانو را به بهترین وجه می توان در کشاکش میان خیر و شر و رویارویی میان پادشاهان و فرمانروایان توران –شمال شرقی ایران – مشاهده نمود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:45 | لینک  | 

بيشاپور (پيشينه تاريخي)

 

شهر تاريخي بيشاپور يكي از پايتخت هاي دوره ساسانيان است كه ويرانه هاي آن در 23 كيلومتري غرب شهر كازرون و در 120 كيلو متري جنوب غربي شهر شيراز بر سر راه بندر بوشهر (ري شهر باستان) و در كنار جاده ي شاهي كه در زمان هخامنشيان، تخت جمشيد را به شوش و در روزگار ساساني به تيسفون متصل مي كرد و در ميان حلقه اي از درختان ليمو و پرتقال و خرما، شهري باستاني، به نام بيشاپور از دل خاك سر بر آورده كه حكايتگر عظمت و آباداني و شكوه گذشته ايران است. اين شهر  باستاني «محل پايتخت قديم شاپور- شهر بيشاپور» در تاريخ 24/6/1310 با قدمت ساساني و شماره 24 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيده است.

 

 

                                          

در معماري دوره ساساني ما شاهد يك تحول و دگرگوني چشم گير در امر معماري مي باشيم و آن استفاده از پوششهاي مختلف طاقي شكل است كه به صورت گنبد و طاقهاي استوانه اي يا نعلي شكل نمايان شده و با وجود استفاده از مصالح مختلف معماري مانند خشت، آجر با لاشه سنگ به خوبي از عهده امر ساختماني بر آمده اند، شيوه و سبك كار ساختماني چنان پيشرفته است كه بايد پذيرفت پيش از ساسانيان استفاده از طاق و گنبد مراحلي را پشت سر گذاشته است.

در حقيقت ساسانيان با استفاده از اين شيوه ي معماري و احداث طاقهاي آجري به جاي پوشش مسطح و چوبي خود را از قيد استفاده

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:5 | لینک  | 


    هفت بناي باستاني كه نام عجايب هفتگانه دنيا را به خود اختصاص داده اند، همواره مورد توجه و علاقه بسياري از افراد در كشورهاي مختلف دنيا بوده است و سرزمين هايي كه شانس حضور اين اماكن خاص را در خود دارند، از بهترين فرصت هاي گردشگري در مقايسه با ساير مناطق مشهور جهان برخوردارند، به گونه اي كه هر ساله تعداد بي شماري از گردشگران با صرف هزينه و انرژي فراواني راه سفر به سوي اين سرزمين ها را در پيش مي گيرند تا بلكه بتوانند از نزديك شاهد يكي از هفت اثر تاريخي جهان باشند. نكته حائز اهميت آن كه گمان مي رود با پيشرفت روز افزون علم و فناوري در عرصه هاي مختلف سليقه وطبع مردم در انتخاب عجايب پيش روي آنان نيز تغيير كند. چرا كه هم اكنون عده اي از كارشناسان و باستان شناسان سازمان هاي جهاني قصد دارند در سال ۲۰۰۷ ميلادي، هفت اعجوبه تاريخي دنيا را تغيير داده، با انتخاب بناهايي جديد با معيارها و شاخصه هايي متفاوت چهره اي نوين از باور نكردني ترين ساخته هاي بشري براي نسل هاي آينده فراهم آورند. هم اكنون برنارد وبر، فيلمساز مشهور سوئيسي، به همراه گروه متخصص همراه خود يك به يك از آكروپليس يونان گرفته تا تاج محل هندوستان را به دقت مورد بررسي قرار مي دهند تا در اين سفر طولاني بتوانند عجايب هفت گانه جديد را تا پيش از ۷ جولاي ۲۰۰۷ به جهانيان معرفي كنند. اين ماجرا جوي اروپايي در سال ۲۰۰۱ با تهيه فهرستي از بناهاي تاريخي كه قدمت آنها به ۲۰۰۰ سال پيش مي رسيد، كار اصلي خود را آغاز كرد كه با دردسر و مشكلات فراواني كه با آن مواجه بود توانست فهرستي از ۲۰۰ بناي تاريخي جهان را كه آثار و بقاياي آنها همچنان باقي مانده اند تهيه كند كه در سال ۲۰۰۵ ميلادي اين تعداد به ۷۷ مورد تغيير پيدا كرد. طرح برنارد وبر در انتخاب عجايب هفتگانه نوين جهان با آنچه كه فيلون، فيلسوف مشهور اهل بيزانس، در دو هزار سال پيش انجام داده بود، كمي متفاوت است. آزادي و حق انتخاب ساكنان كشورهاي مختلف از مواردي است كه وبر و همكاران او به آن توجه ويژه اي دارند، به طوري كه در يك نظرسنجي اينترنتي از فهرست تهيه شده او و اعمال نظر كارشناسان سازمان يونسكو فهرست ۷۷ موردي وبر به ۲۱ مورداصلي تغيير پيدا كرد. وبر و گروه ده نفره او هم اكنون با سفر به مناطق منتخب در سراسر كشورهاي جهان و بررسي دقيق تمامي جوانب بناهاي مورد نظر سعي دارند تا پيش از فرارسيدن هفتمين روز از هفتمين ماه سال هفت هزاره سوم ميلادي عجايب هفتگانه تازه را به جهانيان معرفي كنند.
    «هفت» از آن سوي تاريخ مي آيد
    
     
    
    
    
     
    
    
    
     
       
    
    
     
    
    
    
     
          
    
    
    
     
    
    
     
    مجموعه كاخ موزه هاي كرملين در روسيه: كرملين نام مجموعه اي كاخ موزه ها و كليسا هاي متنوع است كه در مركز شهر مسكو و در ميدان سرخ شهر واقع شده است. ساخت اين مجموعه عظيم كه هم اكنون اقامتگاه خاندان سلطنتي روسيه به شمار مي آيد، در سال ۱۴۸۵ ميلادي انجام شد كه در اين ميان كليساي سنت باسيل از نمادهاي زيباي روسيه به شمار مي آيد.
    قلعه نويش وان اشتاين در آلمان: در كنار مرز اتريش و آلمان قلعه اي واقع شده است كه هرچند قدمت آن چندان طولاني نيست اما از مهم ترين مراكز تفريحي كشور به شمار مي آيد كه تاريخ خاص آلمان در سال هاي جنگ را با خود به همراه دارد.
    استون هيج در انگلستان: سنگ هاي عجيب و شگفت انگيزي كه به صورت حيرت آوري در كنار يكديگر جاي گرفته اند. دوران اين مجموعه را به دوره برنز و نوسنگي مي دانند كه به صورتي مدور از ۲۵۰۰ سال پيش تاكنون بر روي يكديگر جاي دارند.
    سالن اپراي سيدني در استراليا: معماري صدفي شكل خاص آن با خطوط زيباي مياني، ساختماني بديع و عجيب را در نظر همگان پديد مي آورد. در سال ۱۹۵۶ ميلادي در فراخواني از سرتاسر دنيا يك معمار جوان دانماركي توانست با طرح برجسته خود كار ساخت اين مجموعه عظيم را به عهده بگيرد. بسياري از سران و مسئولان فرهنگي استراليا در ماه هاي اخير با اصرار فراوان اين بنا را يكي از ارزنده ترين ساختمان هاي فعاليت هاي فرهنگي در سطح جهان برشمرده اند كه مي تواند بازگوي غناي فرهنگي استراليا در ميان ديگر كشورها باشد
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 18:50 | لینک  | 


  • اردشیر سوم (هخامنشی)
    ... ست، ولی وی پس از اینکه به تخت نشست، خود را در سنگ‌نبشته تخت جمشید ارتَ خْشثَر یا اردش ... ... اقیه وی را اردشیر سوم و اُخُس نامیده. اما در برخی نوشته‌های تاریخی این شاه با [[اردشی ...
    ۴۹ کیلوبایت (4 کلمه) - ‏۵ نوامبر ۲۰۰۷، ساعت ۰۶:۵۶
  • تاریخ ایران پیش از اسلام
    ... نظام طبيعي حاكم بر آن و در جريان روزگار، تاريخ فرهنگي وتمدن خود را آفريده اند. ... ، گسترش بازرگانی، معماري، بهره‌مندي از تاريخ ، ادبيات و هنر از ویژگی‌های آن دوران است.
    ۲۹ کیلوبایت (261 کلمه) - ‏۱۸ مهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۱۶:۵۹
  • ساسانیان
    ... سلسله ی ساسانی چهارمین سلسله ی شاهنشاهی ایرانی (بعد از امپراتوریهای ماد, هخامنشی و پارتی ... ... اه پارتی از سلسله ی اشکانی (اردوان چهارم) درسال 226م بنا نهاده شد و هنگامی که آخرین شاه ...
    ۳۵ کیلوبایت (165 کلمه) - ‏۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۰۹:۵۱
  • پاسارگاد
    ... b.jpg|thumb|350px|ساختمان آرامگاه [[کوروش بزرگ]]‌ در پاسارگاد]] ... نشی]] است که در ۷۰ کیلومتری شمال [[مرودشت]] در منطقهٔ پاسارگاد استان فارس واقع شده‌است ...
    ۲۵ کیلوبایت (94 کلمه) - ‏۲۵ ژوئن ۲۰۰۸، ساعت ۰۸:۵۲
  • تاریخچه کاغذ
    {{در دست ویرایش ۲|ماه=ژوئن|روز=۲۹|سال=۲۰۰۸|چند ... ... ین دیگران به آن دسترسی نداشتند و موادی که در آن ایام برای نوشتن بکار میرفت هم استعمال ...
    ۸۰ کیلوبایت (98 کلمه) - ‏۲۶ ژوئن ۲۰۰۸، ساعت ۲۰:۲۱
  • فهرست ساتراپی‌های هخامنشیان
    ... ap achaemenid empire en.png|left|thumb|400px|قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود]] ... شناخته شده آن روز از رود [[سند]] تا [[دانوب]] در [[اروپا]] و از [[آسیای میانه]] تا شمال شرقی [[ ...
    ۹ کیلوبایت (49 کلمه) - ‏۶ آوریل ۲۰۰۸، ساعت ۲۱:۰۹
  • تاریخ افغانستان
    {{درستی}} ... ]] بین [[کویر نمک]] ایران در غرب و رود [[سند]] در شرق واقع بوده، به نام «آریانا» یاد کرده‌ ...
    ۴۹ کیلوبایت (78 کلمه) - ‏۳۰ ژوئن ۲۰۰۸، ساعت ۱۶:۲۰
  • ایل کلهر
    ... هاي بشاش وجذاب و همچنين سرعت برق آسايي كه درپيمودن كوهها و گردنه هاي صعب العبور داشته ... ... ن ادعا را به اثبات می‌رساند که، ایل کلهر در غرب ایران از جایگاه کهن و اصیلی برخوردار ...
    ۱۲ کیلوبایت (25 کلمه) - ‏۱۷ مهٔ ۲۰۰۸، ساعت ۱۹:۴۴
  • تاریخ ساسانیان
    ... ای خزر و گاهی هم ، تا دریای سیاه می رسید و در مغرب، رود فرات به طور کلی مرز این دولت با ... ... ان را از آسیبهای مخرب و خطرناک نگه دارد و در داخل مملکت برای مردم ایران ، زندگی مرفه ق ...
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:2 | لینک  | 

) مدجای کلمه ایست عبری که به محافظان و سربازان فراعنه اطلاق می شده در این وبلاگ سعی شده که تمام مسایل راجب به باستانشناسی و مکانهای تاریخی مطرح شود ضمنا برای اطلاع از به روز شدن در خبرنامه عضو شوید .

مومیایی کردن در مصر باستان

 stuart-mummy-fr.jpg


مومیایی کردن در مصر باستان
اعتقاد به زندگی دوباره یکی از اجزای اساسی مذهب مصری ها بود. در این باره چند نوع تفسیر و توضیح معمول بود . در یکی از این تفاسیر ، مرده در زمینی در بهشت ساکن می شد که ان را سرزمین " یارو " " Yaru" می نامیدند . در این محل که به مزارع مصر بی شباهت نبود ، مرده در صلح و وفور ونعمت زندگی می کرد . بعضی از افراد که قادر نبودند به یارو برسند ، زیرا یارو را اب احاطه کرده بود ، برای یاری گرفتن از حیوانات مقدس نام نویسی می کردند . جیمز هنری بریستد ، مصر شناس ، این سفر را بدین نحو توصیف می کند : " گاهی اوقات شخص متوفی از باز یا لک لک می خواهد تا او را از اب عبور دهند ... گاهی اوقات خداوند خورشید او را سوار بر قایقش حمل می کند . اما اغلب ان ها به خدمات مرد قایقرانی مشهور به " صورت وارو " یا " پس نگر " نیاز دارند ، زیرا او همیشه صورتش را به عقب برگردانده است تا قایقش را به جلو براند . او همه کس را سوار قایقش نمی کند ، بلکه تنها کسانی را قبول می کند که در مورد انها گفته شده باشد : " او ، بر خلاف ظاهرش ، ابلیس نیست " .

 Copy_of_afterlife1.jpg

بر اساس نوشته های بسیاری از مورخان این نخستین بار در تاریخ بوده است که مردم به ارتباط کیفیت زندگی پس از مرگ با اعمال و رفتار دوران زندگی اعتقاد داشته اند .
بعدها ، مصریها به این باور رسیدند که مردگان نیک در جهان زیرین به" ازیرویس " ( خدای دنیای مردگان ) می پیوندند و تنها فرعون مقتدر و خانواده اش همراه با تعداد کمی از اشراف و صاحب منصبان بالا قادرند به زندگی پس از مرگ برسند . حتی کسانی که در دایره نزدیکان حاکم بودند نمی توانستند به جهان زیرزمین برسند ، مگر اینکه حاکم انها را هدایت می کرد . به این ترتیب ، به منظور نزدیکی به روح فرعون ، اشراف ارامگاهایشان را تا حد امکان نزدیک به ارامگاه فرعون می ساختند و معمولا فرعون ، زمین و مواد لازم را برای ساختن آرامگاه در اختیارشان قرار می داد . مصری های عادی که نمی توانستند به زندگی دوباره برسند ، مردگانشان را در حفره های کم عمق در شن در کنار آرامگاه فراعنه و اشراف دفن می کردند .
مصریان باستان معتقد بودند که که روح فرعون برای سفر به زندگی دوباره به یک کالبد نیاز دارد . ، به علاوه اگر اجازه داده می شد تا بدن بعد از مرگ بپوسد ، روح یا "کا " محکوم می شد تا ابد به تنهایی بگردد . مصری ها می خواستند از سفر موفق حکمرانشان به جهان دیگر مطمئن باشند ، جایی که بر اساس اعتقاد انها حاکم می توانست امنیت مردمش را برای ابد تضمین کند . به همین دلیل انها شیوه خاصی را به نام مومیایی کردن ابداع کردند که پیکر فرعون و و نیز اعضای خانواده او و اشراف برگزیده را که اجازه ورود به دنیای زیر زمین را داشتند ، حفظ می کرد.
"مصریان باستان معتقد بودند قلب شخص مرده را خدایان وزن می کنند ، تا ارزش شخص برای زندگی بعدی تعیین شود".
 

 Copy_of_funerary.jpg

هنگامی که فرعون می مرد ، مستخدمان بدن او را به معبدی نزدیک آرامگاهش می بردند . ابتدا کاهن حنوط کننده بدن حاکم را به آرامی روی میز باریک قرار می داد و اندام های داخلی اش را تخلیه می کرد تا مانع پوسیدگی شود . سپس از طریق بینی با یک قلاب دراز مغز را قطعه قطه خارج می کردند . تنها اندامی که برداشته نمی شد ، قلب بود ، زیرا گمان می رفت که مرکز روح باشد .
بعد از تخلیه اندامها ، بدن فرعون با شراب خرما شستشو داده می شد  و با صمغ مُرّ ( ماده ای که از نوعی درخت خاص به دست می اید و برای عطر سازی استفاده می شود ) ( کهربا ) و عطر ،  پَُر و دوباره دوخته می شد . سپس حنوط گران ان را با "نَترون " ( سلیکات سدیم والومینیوم ) ، نوع خاصی از نمک ، می پوشاندند تا مایعات درون بافتهای بدن خشک شود . بعد از هفتاد روز بدن خشک شده را در رود نیل می شستند و روی پوست روغن وموم می مالیدند . سپس پیکر را در نوارهایی از کتان نازک می پیچیدند . اگر تمام این عملیات درست انجام می شد ، بر اساس اعتقاد مصریان ، فرعون مرده دوباره به زندگی باز می گشت . یک منبع باستانی می گوید : " پوستت باید به خاطر تو بلند شود ، استخوان هایت باید به خاطر تو باید به هم جوش بخورند ، اجزای بدنت باید خودشان را به خاطر تو گرد هم بیایند . پوستت باید به خاطر تو دوباره جفت شود ."
هنگامی که بدن مومیایی می شد ، وقت برگزاری مراسم فرا می رسید . جسد را در سه تابوت بزرگ تو در تو می گذاشتند . سپس هر سه تابوت را در یک تابوت بزرگ تر سنگی می گذاشتند و روی یک پایه تابوت قرار می دادند که به آرامگاه کشیده می شد . کاهنان پیشاپیش یک گروه بزرگ حرکت می کردند ، بخور مّرَُ می پراکندند و دعا می خواندند . بعد از کاهنان ، خانواده فرعون بودند که توسط ملکه گریان   هدایت می شدند . او برای نشان دادن اندوهش روی صورتش گِل می مالید و پیراهنش را پاره می کرد .

 Copy_of_29_book_of_the_dead.jpg

در پایان صف طویلی از عزاداران شامل خویشاوندان وکارگزاران دربار می امدند . مستخدمان لباس ها ، غذا ، اسلحه ، جواهرات ، اسباب و اثاثیه و سایر لوازمی را که فرعون در زندگی بعدی استفاده می کرد ، حمل می کردند .
بعد از قرار دادن فرعون در آرامگاه ، کاهن اعظم ، مراسم نهایی را به جا می اورد که با این کلمات پایان می یافت : " تو دوباره زندگی خواهی کرد ، تو همیشه زنده می مانی ، تو دوباره جوان می شوی ، تو دوباره جوان هستی برای همیشه ." برای تغذیه روح فرعون پس از مرگ ، کاهنان خاصی ائین مذهبی را در معبد سوگواری مجزایی اجرا می کردند . ( پایان )
نوشته  : Meraj Marjani برگرفته از کتاب Egypt of the Pharaohs  (فراعنه مصر )  Smith Brenda  با ترجمه خانم آزیتا یاسائی
در ضمن به ادامه مطلب توجه فرمائید ...
   
" اطلاعیه "
در نظر داریم اولین گردهمایی وبلاگ نویسان بندرانزلی را برگزار نماییم . لذا از تمامی اعضای گروه وب سایت های شهرمن انزلی و کلیه وبلاگ نویسان بندرانزلی در خواست بیان پیشنهادات و نقطه نظرات خود در جهت هرچه با شکوه تر برگزار شدن این گردهمایی داریم.
از طریق تماس تلفنی و یا مراجعه حضوری در دفتر وب سایت شهرمن انزلی به ما در اجرای این گردهمایی یاری رسانید. (مدیر سایت شهر من انزلی)


معمای کشتی مری سلست
در 4 نوامبر کشتی بادبانی گراتیا به مقصد آزور به طرف شرق اقیانوس کبیر در حرکت بود که با کشتی دو دکله مری سلست برخورد کرد . هر دو کشتی یک ماه قبل از بندر نیویورک به حرکت در آمده بودند . همسر ناخدا و دختر بچه ای خرد سال تنها مسافران کشتی مری سلست بودند .
در کشتی گراتیا به جزء ناخدا و هفت ملوان مسافری دیده نمی شد .
عرشه کشتی مری سلست اثار واقعه بدی را نشان می داد . بادبان ها پاره و از دکل اویزان شده بودند . هیچکس در پشت سکان دیده نمی شد ، وقتی ملوانان گراتیا بر روی عرشه کشتی رفته و ناخدا را صدا کردند ، هیچ جوابی شنیده نشد . هیچکس دیده نمی شد ، از قایق نجات خبری نبود ، ظاهرا به اب انداخته شده بود . قطب نما شکسته بود . در دماغه کشتی سوراخی به عمق 6 فوت ( 1/80) متر ایجاد شده بود و در روی عرشه شکافهایی دیده می شد .
بجز این موارد ، کشتی سالم به نظر می رسید و وضعیت ان برای حرکت در دریا مناسب بود . زیر عرشه در داخل کشتی صحنه گیج کننده ای دیده می شد که باعث می گردید انسان فکر کند فرار سریعی صورت گرفته است . اسباب بازیها بر روی تختخواب ناخدا دیده می شد ، گویی ناگهان بچه ای از بازی کردن دست کشیده است ، ذخیره انبار و غذای کشتی دست نخورده بود . عمق سنج کشتی دست نخورده باقی مانده بود . بنظر می رسید در آخرین روز ( نه روز قبل ) از ان استفاده شده ، اما در یادداشت ناخدا به مشکل خطر افرینی اشاره نشده بود .
چرا ناخدا کشتی را ترک نموده بود ؟ چطور او و همراهانش بدون هیچ نشانه ای ناپدید شده بودند ؟ آیا جنون ، شورش ، نقص فنی ، آدم ربایی ، مسمومیت ، گردباد و یا اختلالاتی در کف دریا در بین بوده است ؟ناخدای کشتی گراتیا دستور داد تعدادی از ملوانان ، کشتی مری سلست را به طرف جبل الطارق هدایت کنند .
در انجا دادگاه امور دریایی بریتانیا درباره تمام این حوادث تحقیق و بررسی به عمل اورد ، ولی هیچ پاسخی پیدا نکرد .
بعد از گذشت یک قرن از این ماجرا ، بعضی از مردم معتقد بودند کشتی مری سلست توسط نیروی پنهانی مثلث برمودا محکوم به نابودی شده است .

Copy_of_maryceleste2.jpgCopy_of_maryceleste2.jpg

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 18:23 | لینک  | 

يكي از دورانهاي پر افتخار ايران از نظر هنري دوراني است كه از حدود 1200 سال پيش از ميلاد، و شايد چندين قرن پيش از اين تاريخ، شروع ميشود، و تا دوران مادها، در حدود قرن هفتم پيش از ميلاد، خاتمه مييابد. در اين مدت در مغرب ايران اقوامي مسكن اختيار كرده بودندكه در هنر فلز كاري مهارت فوق العاده دشتند، و شاهكاري هنري ارزنده‌اي بوجود آوردند.

در ميان دو جنگ جهاني، در نواحي كوهستاني ايالات كردستان و لرستان، اشياي برنزي ذيقيمتي پيدا شد و به جهان عرب فروخته شد، و تعدادي از آنها نيز وارد موزه ايران باستان، با مجموعه هاي شخصي ايراني و خارجي گرديد. اين اشياي برنزي به قدري قابل توجه بود، كه از نظر
باستان شناسي نامي و هنر دوستان را بخود جلب كرد، و عده‌اي از دانشمندان مشغول مطالعه آن گرديدند. ابتدا به علت پيدايش آنها در ناحيه لرستان با آن نام هنر لرستان دادند. بعدها، با تطيبق با تارييخ سومر، چنين تصور كردند كه اين هنر اقوام كاسي است كه در حدود 1700 سال پيش از ميلاد از كوه هاي غربي ايران به طرف بين النهرين سرازير شده، در حدود هفت قرن در آن نواحي حكومت كردند. بنابراين اين هنر، به هنر كاسي معروف گرديد.

بعداً تصور كردندكه كلمه « كاسي» كه روي درياي مازندارن گذاشته شده از همين « كاسي» ها است، كه ابتدا در سواحل درياي خزر بودند، و سپس از درياي قزوين، كه آنهم « كاسپين» بوده به سوي كوه‌هاي مغرب ايران رهسپار شده اند.

در مورد قزوين بايد گفته شود كه پسوند ( وين) بدون شك نام مكان است، و ارتباطي با كلمه فرانسه « كاسپين» ندارد، مانند خوروين، و كوهين، وجوين، و غيره.

بهرحال هويت اقوامي كه اشياء برنزي لر ستان را ساخته‌اند هنوز روشن نشده. با پيدايشهاي اخير مارليك، و زيويه، حسنلو و پيدايشهاي ديگر كه در راه است، اميد مي رود كه بسياري از مطالب جديد راجع به اين اشياء در اختيار علاقمندان قرار گيرد. به علاوه بيشتر اين اشياء برنزي در ناحيه كردستان پيدا شده، بنابراين اطلاق اين هنربه لرستان كاملاً صحيح نيست.

مي‌گويند «كاسي»ها مردم صحرا گردي بودند كه در زير چادر زندگي مي‌كردند، و در تربيت اسب تخصص داشتند، بطوريكه آشوريها در حدود قرن هشتم و هفتم پيش از ميلاد خريداران انحصاري اسبهاي اين مردمان گرديدند، و از اين راه كاسي‌ها ثروت زياد كسب كردند. اين كه آشوريها اسب‌هاي خود را از كاسي‌ها مي خريدند دلايل متعدد دارد، يكي اينكه آنها در نوشته‌هايشان از اين مطالب ياد كرده‌اند، ديگر اينكه دشنه‌ها و تبرها و جام‌هاي برنزي متعدد از كاسي‌ها باقي مانده، كه كتيبه‌هاي به خط آشوري دارد، و اين كتيبه‌ها چنين حكايت مي كنند كه اين دشنه‌ها و تبرها از طرف سرداران آشوري بعنوان جايزه به يادگار به آنها داده شده. علت برتري كاسي‌ها نيز همين آشناي به تربيت اسب بوده، و شهر نشينان سومري نتوانستند در مقابل سيل سواران آنها مقاومت نمايند. اسب سواري و تربيت اسب از خصوصيات اقوام آريائي نژاد بود، و مادها وپارسها نيز داراي همين خصوصيات بودند، و باين دليل، و دلايل ديگر، گفته اند كه كاسيها نيز آريايي نژاد بوده اند. در واقع نواحي لرستان مراتع خوبي براي تريت اسب دارد، و عكس شماره يك از آن مراتع را به خوبي نشان ميدهد.

عكس شماره 2 از زمان امروزي لرستان است و شايد اين ها از نسل همان كاسي هاي ديروز اند. «كاسي »ها يا هر چه ميخواهيم نامشان را بگذاريم، آنقدر به اسب علاقه داشتند، كه حتي در دنياي ديگر هر هم نمي توانستند از وجود آن محروم باشند. شتيد در ابتدا اسب سر كردگان و اميران را با خود آنها در گور مي گذاشتند، ولي بعدها دهانه اسب را به جاي خود حيوان در زير سر مردگان قرار دادند، و تصور ميكردند وقتي دهانه اسب را رد دنياي ديگر همراه مرده باشد، خود اسب‌ هم خواهد بود، و به همين دليل اين دهانه ها را امروز جويندگان و كاوش كنندگان گورا « زير سري» مينامند.

شماره4- تبري برنزي پيدا شده در ناحيه لرستان.

شماره3- دهانه برنزي اسب مكشوف در قبري در ناحيه لرستان.

شماره2- ساكنان كنوني لرستان.

شماره1- يكي از چراگاه‌هاي لرستان براي تربيت اسب.

عكس شماره 3 يكي از اين دهانه ها را نشان ميدهد، و قطعاً خوانند عزيز خواهد گفت اين چه نوع دهانه اسبي است.

البته اين دهانه شباهتي به دهانه هاي امروزي اسب ندارد، و درطرفين آن دو قوچ با شاخ هاي بلند نشان داده شده، و قوچ ها بال دارند و روي كپل قوچ علامت خورشيد در حال دوران نشان داده شده، و اين علامت همان است كه آلمانها آن را صليب شكسته نام نهادند، و گفته اند مخصوص اقوام آريايي است.

جواب شما اين است كه اين دهانه بيشتر جنبه مذهبي داشت، و هيچ وقت دهان اسب قرار نگرفته، و كاملاً فرضي است، همان طوري كه خود اسب نيز در جهان ديگر فرضي بوده است. يكي از شاهكارهاي هنري اين قوم تبري است كه دسته آن به صورت سر شيطان است. ( شكل4)كه دو گوش بزرگ دارد، و ريش او شبيه به برگهاي خرما است، و در بالاي سرش شيري خوابيده. اين همان تبرهايي است كه امروز در درويشان آن را به صورت علامتي از صوفي گري همراه خود ميبرند. و در قديم نيز جنبه مذهبي داشته، و به همين دليل روي دسته آن نقش شيطان و شير را قرار دادند. ولي ما امروز به تمام معاني مذهبي آن نمي توانيم پي ببريم.

شماره5- الهه فراواني – مجموعه‌ي خصوصي نمايشگاه هفتهزار سال هنر ايران در ايتاليا .

شاهكار ديگر ( شكل 5) الهه برهنه‌اي است كه با دو دست پستانهاي خودرا فشار مي دهد، و از اين فشار دادن شير فراواني مي‌جهد، كه روي زمين را سيراب مي كند، و در نتيجه آن آبادي و فراواني بدست مي‌آيد. اين الهه مخصوص كاسي‌ها نبوده و مردم بين النهرين و مردم مارليك و ساكنان جزاير يوناني، و خود يوناني‌ها، همه به آن اعتقاد داشتند.

ولي چيزي كه باعث حيرت است اين است كه بالاي سر اين الهه قوچي با شاخهاي بزرگ روي چهار پا ايستاده، و بنده و شما را نگاه مي‌كند، و پيكر اين الهه با كمال طراوت و زيبايي ساخته شده، و براي اينكه معلوم باشد الهه‌ايست لباس بر تناو نكرده‌اند، چون فقط انسانهاي روي زمين لباس بر تن مي‌كنند، تا زشتي‌هايشان پوشيده شود، ولي رب النوع‌ها، كه منتهاي كمال‌اند، احتياجي به پوشيدن لباس ندارند.

هنر «كاسي»ها شباهت فوق العاده به هنر «سكاها» دارد و تا كنون نشانه هنر سكاها در چند نكته از ايران مشاهده گرديده . مانند اين است كه هنرمندان «سكايي» در همه جاي ايران بوده‌اند، با اگر بخواهيم منكر وجود آنها در همه جاي ايران شويم ، بايد بگوييم يك نوع تمدن و هنري، كه نمي توان روي آن نام معيني گذاشت، از شمال قفقاز «اورارتو» و كوبان، و اطراف درياي سياه، و جزاير يونان، از يكطرف و تا تمام سواحل جنوبي درياي خزر و مارليك و كلاردشت و نواحي كردستان، لرستان، و زيويه، و حسنلو، از طرف ديگر، سايه انداخته بود و از طرف مشرق تاحدود آسياي مركزي، و از طرف مغرب تا نواحي «تراس» و مقدونيه گسترش يافته بود. يكي از خصوصيات اين هنر اين بود كه با شكل طبيعي اشياء، و خصوصيات حيوانات، بازي مي‌كرد (شكل6).بز كوهي را مسخ مي كرد، و آن را در طرف درخت جاويدان، و گاهي بدان درخت ، مقابل يكديگر، روي دو پا قرار مي‌داد. كمر حيوان بسيار باريك ميشد، و شاخه‌هايش خارج از اندازه بزرگ ميشد، و دم او به صورت مارپيچ در مي آمد، و روي پشت او پرندگان بالا مي رفتند، و اين دو بز را آنچنان ظريف و زيبا و با روح حركت نشان مي داد، كه هنرمندان امروزي از سبك هنري آن استفاده كرده و از آن تقليد و اقتباس مي كنند.

شماره7- مجسمه كوچك برنزي مكشوف در لرستان.

شماره6- بزهاي برنزي مكشوف از يكي از قبرهاي نواح كوهستاني لرستان .

شايد يكي از شاهكارهاي بزرگ هنري «كاسي»ها اين مرد جنگجو باشد، كه خنجري بركمر، و كلاهي نمدي بر سر دارد، و دو بچه سگ به دنبال خود مي كشد. آياقيافه اينمرد شباهت به ساكنان امروزي لرستان ندارد. ذوق هنري و هوش جبلّي از سيماي او پيداست و به هر حال موفق شده است وسالي فراهم آورد، كه امروز ما هنوز پس از سه هزار سال، نام او را در اين صفحات ببريم، و از او يادي كنيم. (شكل7).

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:27 | لینک  | 

نام ارمنستان نخستين بار در كتيبه هاي ميخي اورارتو آورده شده است . اين كشور در دوران باستان غالبا تحت تسلط آشوريها بود و پس از سقوط آشور توسط مادها و بابليان ضميمه دولت ماد شد .در بخشي از كتاب ارمياء ممالك آرارات و مني و اشكناز ( نواحي ارمنستان فعلي ) به اتحاد عليه بابل فرا خوانده مي شوند . در آن زمان اورارتو كه بعدها تحت عنوان آرارات از آن ياد-

ميشود جزء شاهنشاهي ماد بود و در متن بابلي بيستون نيز از آن سرزمين تحت عنوان اورارتو ياد شده است و نه بنام ارمنستان .در باره خاستگاه ارمنيان هيچ سند روشني در دست نداريم . همينقدر مي دانيم كه آنها از نژاد هند و اروپايي بوده اند . در مراحل اول جايگاه ايشان در قلمرو اورارتو و آميختن آنان با مردم بومي نيز تاريك است . كهن ترين يادي كه از ارمنيان شده است – به جز در كتيبه اورارتو – در آثار هكائتوس ملطي حدود 550 ق م است كه سي سال پيش از كتيبه بيستون داريوش اول مي باشد .به گفته استرابون ارمنيان نخست در بخش آسيليزن ( ارزنجان ) و سرچشمه هاي دجله به سوي شرق تا كلخيد و آديابن راندند و از همان آغاز گويا به دشت ارمنستان راه جستند و پس از تباهي پادشاهي اورارتو آنجا بدست مادها و سپس هخامنشي ها افتاد .

هرودت معتقد بود ارمنيان از فريژي به ارمنستان آمدند و سلاحهاي ايشان عين سلاح هاي فريژيان بود . ادوكوس EUDOXUS در سده چهارم به روايت استفان بوزنطي در اقوام . نيز به يگانگي نژاد ايشان با فريژيان اشاره دارد و مي افزايد كه زبان اين دو گروه همانند است . البته مورخين جديد در خصوص تبار ارمنيان به سخن هرودت استناد چنداني نمي كنند .( 2 )

از نظر اعتقادي و مذهبي ارمنستان تا قبل از گرويدن به آيين مسيحيت مذاهب مختلفي داشت . از نخستين اعتقادات رايج در ارمنستان مي توانيم به آيين آناهيته در اين سرزمين اشاره نماييم . آيين آناهيته در ارمنستان و غرب ايران پيروان فراوان داشت .اما اعتقاد به آيين نانا يا چنانكه ارمنيان مي گويند نانه در اين سرزمين چندان روشن نيست . چنين مي نمايد كه ارمنستان شايد در پايان فرمانروايي سلوكيان نانه و آناهيته را با آرتميس از الهه هاي يوناني برابر مي دانستند .( 3 )

همجواري ارمنستان با ايران و يونان باعث شده بود ارامنه تاثيرات فراواني از هر دو سوي داشته باشند تاثيراتي كه در تمامي دوران ايران باستان ادامه داشت و نهايتا با ظهور مسيح در غرب مي بينيم كه ايشان به آن آيين گرويده اند . بطوريكه ميدانيم ارمنستان نخستين كشوري است كه رسما آيين مسيحيت را پذيرفت و ارامنه مسيحيان ارتدكس گريگوري هستند .

موقعيت خاص جغرافيايي ارمنستان و اينكه بعنوان دروازه ورودي نقاط غربي سرزمين ايران محسوب مي شد باعث شده بود كه از دير باز مورد توجه ايران باشد به نحوي كه تقريبا از آغاز تاريخ ايران شواهدي از اعتبار و اهميت اين منطقه براي ايرانيان مشاهده مي كنيم و به همين دليل است كه در سراسر طول تاريخ شاهد ارتباط ايران و ارمنستان هستيم چه آن هنگام كه جزء ايران بوده و چه فواصل زماني كه با استقلال نسبي از چالش هاي ايران به شمار مي رفته است . در ادامه به پيشينه اين همجواري و ارتباط بين ايران و ارمنستان به اختصار اشاراتي خواهيم كرد .ارامنه از كهنترين روزگاران يا بهتر بگوييم از سپيده دم تاريخ ايران يعني از مهاجرت آريا ها به اين سرز مين با ايران پيوند و روابط گوناگون به ويژه روابط فرهنگي داشته اند .ارمنستان در عهد هخامنشي از جمله ساتراپهاي ايران بود و هخامنشيان همواره تو جه ويژه به اين دژ طبيعي در سر حدات شمالغرب خود داشته اند پس از دوران هخامنشيان كه تساهل آنها با ملل همجوار زبانزد بود در دوره جانشينان اسكندر نيز شاهد اشغال ارمنستان توسط آنان هستيم ارمنستان مدتهاي مديد در تصرف سلو كيان بود و ارامنه همچون ايرانيان تحت لواي جانشينان آن مقدوني جهان گشاي روز گار مي گذراندند تا اينكه روز گار اشكانيان پارتي فرا رسيد .

ارمنستان در دوران اشكانيان با حمايت مهرداد اشكاني استقلالي نسبي يافت مهردادپس از به قدرت رسيدن تمام نواحي غربي فلات ايران از جمله ارمنستان را تسخير وبرادر بزرگتر خود والار شاك را به حكمراني ارمنستان گمارده بود (4)از اين پس شاهد قرابت حكمرانان ارمنستان با پادشاهان اشكاني ايران هستيم كه هر چند گاهي اوقات به سبب دخالتهاي امپراتوري روم منازعاتي كوچك ميان دو كشور ايران و ارمنستان ايجاد شد اما با اين وجود شاهد روابط گسترده فرهنگي بين دو كشور هستيم. تاريخ ايرانيان و ارامنه با هم گره خورده است . اين ارتباطات البته دلايل سياسي و اقتصادي نيز داشته است . قرابت خانوادگي پارتيان و حكمرانان ارمنستان باعث شده بود اين سرزمين هميشه بعنوان ايالتي همجوار مد نظر باشد و اين رابطه تا پايان كار اشكانيان همواره ادامه داشت . حتي زماني نيز كه آيين مسيحيت در ارمنستان منتشر شدتغييري در اين رابطه دوستانه ايجاد نگرديد

عيسي (ع) در زمان فرهاد چهارم در بيت اللحم متولد شد و به فاصله كمي پس از تولد وي مسيحيت به مرزهاي امپراتوري ايران راه يافت . از آنجا كه در دوره اشكانيان دين رسمي وجود نداشت و سياست ديني آنان بر تسامح استوار بود و سخت گيري چنداني بر گرايش مردم به اديان مختلف نداشتند ارامنه از همان آغاز با آيين مسيحيت آشنا شدند .

در تاريخ اشكانيان شاهديم كه بلاش پادشاه اشكاني برادر خود تيرداد را به حكمراني ارمنستان گمارد و روم هم سلطنت او را تاييد كرد . تيرداد را بايد پايه گذار دودمان اشكاني ارمنستان بدانيم . او به همراه سه هزار سوار به روم رفت و نرون در مراسم باشكوهي تاج بر سر او نهاد ( سال 66 ميلادي ) تيرداد اجازه يافت تا آرتاكساتا را بعنوان پايتخت خود در ارمنستان بنا كند و با ياري معماران رومي كه نرون فرستاده بود اين كار به انجام رسيد.

مي دانيم كه مسيحيت پس از دوران تيرداد به عنوان مذهب رسمي ارمنستان توسط سن گريگوار ( دومين روشنگر ) اعلام شد . گريگوار خود پسر شاهزاده اي اشكاني بنام آناك بود كه توسط خسرو كشته شده بود . گريگوار در قيصريه كاپادوكيه به آيين مسيحي پرورش يافته بود و پس از اينكه به ارمنستان آمد ابتدا توسط تيرداد زنداني شد . مدتي بعد تيرداد به بيماري رواني خاصي گرفتار شد و خواهرش او را متقاعد كرد كه گريگوار مي تواند او را شفا دهد . تيرداد گريگوار را از زندان آزاد كرد و اتفاقا حالش خوب شد . در تاريخ آمده است كه تيرداد خود نيز به مسيحيت گرويد و پس از او مردم دسته دسته به اين آيين جديد گرويدند و نهايتا به موجب فرماني مسيحيت آيين رسمي ارمنستان شد .

يوزف ماركوارت از قول آگاتانجلوس نقل مي كند هنگامي كه تيرداد جهت دريافت تاج شاهي به دربار امپراتور روم مي رفت در بين همراهان تيرداد كه جمعيت زيادي را نيز شامل مي شدند و از بين افراد سرشناس ارمنستان انتخاب شده بودند گريگوار و فرزندانش نيز حاضر بودند و مورد احترام دربار روم قرار گرفتند ( 5)

در مجموع در دوران اشكانيان ارمنستان داراي وضعيت مناسبي بود . وضعيتي كه پس از جانشيني ساسانيان به جاي اشكانيان تغيير يافت .

در جانشيني هر سلسله اي به جاي سلسله ديگر بازمانده هاي قبلي هميشه خطري بلقوه براي حاكمان جديد محسوب مي شوند و ارمنستان نيز بدليل اينكه حكمران اشكاني بر آنجا حكومت مي راند همواره خطري براي ساسانيان محسوب مي شد .

اردشير پس از غلبه كامل بر اشكانيان و اجراي مراسم تاجگذاري كه نقش هاي برجسته آن بر صخره هاي پارس باقي مانده براي تامين تسلط نياز داشت مرزهاي ايران را تحت كنترل خود داشته باشد . مشكل عمده در اين رابطه مسئله ارمنستان بود كه در عين حال اردشير آنرا يك مسئله داخلي تلقي مي كرد و وجود بقاياي خاندان اشك را در آنجا نمي توانست تحمل كند .( 6)

در حقيقت بازماندگان خاندان اشك و بعضي نجباي طرفدار آنها در ارمنستان اتحاديه اي قوي بر عليه اردشير به وجود آورده بودند و روم هم با آنكه در ظاهر مي كوشيد تا خود را از معركه كنار بكشد باز به علت منافعي كه در ارمنستان داشت به طور غير رسمي مخالفان اردشير را تقويت مي كرد . در ارمنستان هم شاهزادگان اشكاني و از آن جمله ارته وزد ( ارته وزدس ) كه پادشاه ماد آذربايجان بود و بعد از مرگ پدرش اردوان آخرين مدعي اشك محسوب مي شد اختلافات خانوادگي خود را كنار گذاشته بود تا با كمك خسرو پادشاه اشكاني ارمنستان كه خويشاوند اردوان و به قولي ضعيف برادر او بود شايد سلطنت از دست رفته اشكانيان را اعاده نمايد .

اردشير به عنوان وارث نهايي مرده ريگ اشكانيان از همان آغاز سلطنت در مرزهاي بين النهرين و ارمنستان با روم برخورد يافت و استرداد سرزمين هاي از دست رفته ايراني را هم از همان اوايل كار دستاويز تعرض هاي خويش به قلمرو روم كرد . اردشير چون مقاومت و مبارزه ارمنستان را در مقابل خود ناشي از تحريك روم مي دانست براي درگيري با روم نه فقط در كاپادوكيه و سوريه بناي تاخت و تاز گذاشت بلكه نصيبين را هم كه از مدتها قبل در حكم زرادخانه روم محسوب مي شد به محاصره در آورد ( سال 230 ميلادي )

گرفتاري هاي اردشير با روم باعث شده بود خسرو پادشاه ارمنستان و متحدان اشكاني او در نواحي غربي كر و فري كسب نمايند معهذا بعيد مي نمايد به آن صورت مبالغه آميزي كه در روايات آگاتانجلوس هست توانسته باشند در قلمرو اردشير تاخت و تاز نمايند .( 7 )

در روايات ارمني آمده كه پادشاه ارمنستان معابر قفقاز را بر روي طوايف غارتگر باز كرد و تا دروازه تيسفون تمام شهر ها و آباديهاي سر راه را دستخوش غارت كرد . با آنكه ممكن است اين تاخت و تاز ها تا مدت ده سال نيز تكرار شده باشد به نظر نمي آيد تا آن اندازه كه در روايات ارمني آمده است براي اردشير مايه تلفات سنگين شده باشد اما به هر حال مسئله ارمنستان بخش زيادي از مساعي ساسانيان را به خود اختصاص داد بدون آنكه انتظامي قطعي در آن نواحي برقرار گردد. ( 8 )

ختم نسبي غائله ارمنستان بيش از ده سال طول كشيد . اردشير ساساني براي تفوق بر شاه ارمنستان كه متحداني براي خود فراهم كرده بود از سيستم ارتشاء استفاده كرد و برخي متحدان را به ترك محاربات بي حاصل ترغيب نمود . متحدان رومي و سكايي ارمنستان خود را كنار كشيدند و در پايان امر پادشاه ارمنستان براي مقاومت در برابر اردشير تنها ماند .

البته وي با حدت تمام به مقاومت در مقابل اردشير پرداخت و اردشير پس از ده سال زد و خورد توانست او را مغلوب نمايد . ( 9 )

اردشير فرمانرواي شاهنشاهي گسترده اي گرديد كه از فرات تا مرو . هرات و سيستان ادامه داشت . وي پس از غلبه بر رقباي داخلي در صدد تحكيم سرحدات كشور خود بر آمد ودر مدتي قريب به نيم قرن از حريفي به حريف ديگر مي پرداخت و سرنوشت خود را با دليري تعقيب مي كرد . او نهايتا موفق شد در ايران شاهنشاهي جديدي بوجود آورد كه نام ساسانيان را بر آن مي نهيم . اردشير در زمان حيات خود پسرش شاپور را در سلطنت با خود شريك كرد و نهايتا با تسليم تاج و تخت به پسر از سلطنت كناره گرفت .

در دوران شاپور نيز مسئله ارمنستان ادامه داشت . شاپور در نهايت موفق شد در جبهه ارمنستان بر حريف پيروز شود و اين در حدود 238 ميلادي بود(10) در تمامي طول تاريخ ساسانيان ارمنستان با اين امپراتوري داراي تاريخ مرتبط و مشترك بود . در آغاز ارمنستان خراجگذار ايران بودو پس از چندي ضميمه خاك ايران شد اما در تمام طول تاريخ صحنه منازعات دو امپراتوري ايران و روم بود .

در موقعي كه ساسانيان جانشين اشكانيان شدند عيسويان مركز تبليغي مهمي در شهر الرها داشتند .چنانكه مي دانيم دولت ايران در جنگهاي بزرگي كه با روم كرد اسيران را در نواحي دور دست كشور مسكن داد پادشاهان ايران در لشكركشي هاي خود به نواحي مسيحي نشين گاه تمام سكنه يك شهر را كوچ داده در يكي از نقاط داخلي كشور مقيم مي كرد ند و بدين شكل بود كه مسيحيت در مناطق مختلف ايران رواج يافت (11)با اين حال مي دانيم كه در

روزگار ساسانيان خصوصا پس از رسمي شدن ديانت زردشت سختگيريهايي نسبت به مسيحيان اعمال مي شد . روحانيون زردشتي بسيار متعصب بودند و هيچ ديانتي را در داخل كشور تجويز نمي كردند البته اين تعصب بيشتر مبتني بر علل سياسي بود .روساي دين زردشت پيروان ساير اديان را كه رعيت ايران بشمار مي آمدند محل اطمينان قرار نمي دادند خاصه اگر همكيشان آنها در يكي از ممالك خارج داراي عظمتي بودند . اين تفاوت رويكرددر مقايسه بين برخورد ايشان با يهوديان و مسيحيان قابل تشخيص است . دستگاه روحانيت زردشتي با فرق يهودي بابل با توجه به اينكه براي دولت ايران خطري محسوب نمي شدند و بطور كلي تحت حمايت شاه ايران بودند كاري نداشتند اما در عين حال به شدت سعي در كنترل ارمنستان مسيحي از خود نشان مي دادند .

از سوي مقابل نيز شاهديم كه هر چند تاريخ كهن كليساي ارمنستان نمودار آن است كه مشركان نيز در ارمنستان فراوان بودند و در ميان مسيحيان هم فرقه ها و انشعابات بسيار بود اما بزرگترين تهديد از جانب پادشاهان ساساني برايشان همواره وجود داشت كه مي كوشيدند آيين زردشت را جايگزين مسيحيت سازند .پايداري جانانه ارمنيان در 451 ميلادي يكي از چشمه هاي كار ارمنيان بود براي حفظ خود در برابر ساسانيان ( 12)

با چنين چشم انداز و پيشينه اي از روابط ايرانيان و ارامنه مي توانيم دريابيم كه ارامنه چه جايگاهي از نظر رسميت دادن به آيين مسيحيت و همجواري با ايران داشته اند . همجواري مستمر ايرانيان و ارامنه باعث ارتباط فرهنگي گسترده اي در بين ايشان شده و از هم قابل تفكيك نيستند . ارامنه داخل ايران نيز كه به هر دليل سرزمين خود را ترك و در اقصا نقاط ايران بزرگ پراكنده شده اند خود ايرانياني شريفند كه به ايراني بودن خود مفتخرند . ايرانيان از هر نژاد و مذهب ملتي بزرگ هستند كه در بين ايشان اقليت و اكثريت و خودي و غير خودي معنايي ندارد . پيشاپيش عيد كريسمس را به تمامي ارامنه و مسيحيان ايران و جهان تبريك مي گوييم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:23 | لینک  |