X
تبلیغات

منبع کدهای زیباسازی

کد قطرات شبنم-Http//wWw.20ToolS.cOm/
تخت جمشید

ساسانیان

پیروزی خاندان «ارشک» و به تاج و تخت رسیدن دودمان پارتی بمنزله­ی پیروزی ایرانیان شمالی بر ایرانیان جنوبی و به عبارت دیگر چادرنشینان و صحراگردان بر شهرنشینان بود.(83) !!!

حاکمیت اشکانیان پنج سده دوام یافت، تا آن­که در زمان حکومت «اردوان پنجم» (213 تا 227میلادی) یکی از نجیب‌زادگان پارس به نام «اردشیر اول» پسر پاپک، روحانی بزرگ آتشکده­ی «استخر» که پدر و نیاکانش پیشوایان روحانیت پارس بودند، درفش مخالفت علیه­ی دولت پارت را بلند کرد و سلسله‌ای را بنیان گذارد که به نام جد بزرگ او «ساسان» به سلسله­ی ساسانی شهرت یافت. از آن پس سلطنت به دست سلسله‌ای از شاهان محلی پارس افتاد که خود را وارث هخامنشیان معرفی می‌کردند و در صدد زنده کردن و تجدید حیات فرهنگی ایرانی در برابر فرهنگ یونانی‌مآب پارت‌ها بودند.

اردشیر در آغاز برادر و تمام رقبای محلی خود را از میان برداشت و پس از ایجاد وحدت در ایالت پارس،‌ اصفهان و کرمان را نیز ضمیمه­ی قلمرو خود کرد. موفقیت­های اردشیر پاپکان، اردوان پنجم را نگران ساخت و با سپاهی از متحدان پارت بر وی تاخت. در سه جنگ متوالی سپاه پارت از اردشیر شکست خورد و با خودکشی اردوان پنجم در شوش سلسله­ی اشکانیان به کلی منقرض گردید. پنج قرن و نیم پس از سقوط هخامنشیان قدرت، دوباره بدست قوم پارس افتاد و اردشیر فرمانروای کشوری شد که از فرات تا مرو و از انطاکیه تا سیستان را در بر می‌گرفت.

شاپور اول، پس از اردشیر زمام امور را بدست گرفت و در آغاز کار به شرق توجه کرد و به مملکت «کوشان» لشکر کشید و این سلسله را که «کانیشکا» آن را تاسیس کرده بود از میان برداشت. آن­گاه رو بسوی غرب آورد و به رومیان تاخت و سرانجام امپراتور روم «والریانوس» را با هفتاد هزار لژیون رومی اسیر کرد و به ایران آورد و از نیروی آنان در کارهای عمرانی، ساخت عمارات، پل­ها، سدها و راه­ها استفاده­ی بهینه کرد.(84)

چند نقش برجسته در نقش رستم و بیشابور فارس از شاپور به یادگار مانده که پیروزی او را بر امپراتور روم در حالی که شاپور سوار بر اسب و والرین در جلو اسب به حالت تضرع زانو بر زمین زده، نشان می‌دهند.

جانشینان شاپور حدود 20 پادشاه‌اند و در میان آن­ها دو زن به نام­های «آذرمیدخت» و «پوراندخت» نیز وجود دارند. تا شروع سلطنت خسرو دوم (خسرو پرویز 590 ـ 627 میلادی) پادشاهی ساسانی رو به اقتدار داشت اما پس از این پادشاه ناآرام و لذت‌جو به دلیل جنگ­های مکرر و بیهوده با غیرایرانیان (انیران) خصوصا روم شرقی (بیزانس) و نیز اتخاذ روش­های نادرست مملکت‌داری، سلسله­ی ساسانی به ضعف و سستی گرایید. تا آن­که با ظهور اسلام، مسلمانان که به وجود اسلام قدرت یافته بودند به امپراتوری ایران و روم شرقی تاختند و در جنگ­های مکرر که میان سپاهیان یزدگرد سوم (632 ـ 651 میلادی) آخرین شاه ساسانی و اعراب مسلمان اتفاق افتاد، پایتخت ساسانیان «تیسفون»(مداین) به اشغال مسلمانان درآمد و راه برای فتح ایران بدست اعراب هموار شد.

هنر ایران ساسانی از عناصر هنر بیگانه (هلنی و یونانی) چنان­که در عصر اشکانیان معمول بود، بری می‌گردد و هنر بیشتر رنگ و بوی ایرانی و محلی پیدا می‌کند. گرچه از عناصر مثبت هنر دیگر ملل و اقوام نیز سود می‌جوید. وجود انواع اشیاء و ابزار فلزی، شیشه‌ای، سفالی،‌ بافته‌های پشمی، کتانی، ابریشمی، تندیس­ها و گچبری­ها و دیگر عناصر تزیینی معماری همگی از رواج و رونق هنر در دوره­ی ساسانی حکایت دارند.

نقش برجسته‌ها وکتیبه‌های برجای مانده، اسناد مهم تاریخی این دوره‌اند. وجود انبوه سکه‌های طلا و نقره در دوره­ی ساسانی دلالت بر شکوفایی و رونق اقتصادی ایران در زمان ساسانیان دارد.

یادمان­ها و مجموعه بناهای بسیاری از این دوره در داخل و خارج مرزهای سیاسی ایران امروز،‌ بر جای مانده که نشان از رواج و اوج معماری و شهرسازی عصر ساسانی دارند.

بناها، محوطه‌ها و شهرهای مهم دوره­ی ساسانی عبارتند از :

1. ویرانه‌های شهر تیسفون و طاق کسری (ایوان مداین)

اردشیر اول به دلایل سیاسی پایتخت خود را از «فیروزآباد» به شهر اشکانی «تیسفون» در میان­دورود و در ساحل چپ رودخانه­ی دجله منتقل کرد. پسر او شاپور اول کاخی بزرگ در این شهر بنیاد گذاشت. معماران ساسانی در مرکز کاخ طاقی عظیم به بلندی 37 متر و به پهنای 43 متر از آجر برپا داشتند که به «طاق کسری» یا «ایوان مداین» مشهور گشت. خرابه‌های این طاق عظیم هنوز موجود است و به شهادت عکس­های قدیمی تا سال 1888 میلادی هر دو جبهه­ی این طاق سالم بوده و در آن سال به دلیل بی‌توجهی حکام عثمانی قسمت شمالی آن فرو ریخت و فقط خود طاق و یال جنوبی آن هنوز پابرجاست.

2. مجموعه­ی فیروزآباد فارس

فیروزآباد نخستین شهر و پایتخت ساسانیان پس از استخر است. مجموعه­ی فیروزآباد مشتمل است بر : شهر پلان مدور «اردشیر خوره» یا شهر گور و میل بلند آجری آن که به میل آتش مشهور است (مجموعه­ی کاخ اردشیر اول که از سنگ لاشه و ساروج ساخته شده و طاق و گنبد آن در زمره­ی قدیم­ترین گنبدهای ایرانی است) «قلعه دختر» بر فراز کوهی در نزدیکی تنگه­ی تنگاب واقع شده است. این قلعه یکی از دژهای مستحکم ایران بشمار می‌رود و احتمالا در زمان سلطنت اردشیر اول ساختمان آن آغاز شده و در زمان شاپور اول به اتمام رسیده است
(نقوش برجسته­ی ساسانی مربوط به اردشیر اول در تنگ تنگاب فیروزآباد)

3. باستانی بیشابور کازرون

این شهر بزرگ که پایتخت شاپور اول ساسانی بشمار می‌رفته در سال 266 میلادی براساس نقشه­ی شهرهای رومی ساخته شده است و احتمالا اسرای رومی در ساختن آن نقش داشته‌اند. کاوش­های این شهر باستانی را در سال­های 1933 تا 1940 میلادی باستان­شناس فرانسوی «رومن گیرشمن» و سپس در سال­های 1347 تا 1355 خورشیدی، هیات باستان­شناسان ایرانی به سرپرستی «علی‌اکبر سرفراز» انجام دادند و بخش­هایی از شهر از جمله معبد «آناهیتا» و «کاخ والرین» و قسمتی از حصار و برج­های خارجی شهر و کاخ موزائیک شاپور اول از زیر خاک بیرون آمد.

به فاصله­ی 400 متری شمال شهر قدیم در داخل تنگ چوگان که رودخانه­ی شاپور از آن­جا می‌گذرد، شش نقش برجسته در دو طرف رودخانه بر بدنه­ی کوه حجاری شده است که یکی از آن­ها به پیروزی شاپور ساسانی بر والرین امپراتور روم مربوط است.

در درون غاری بر بالای یکی از ارتفاعات شمال شرقی شهر «بیشاپور» و به فاصله­ی دو ساعت راه (در سالیان اخیر) مجسمه­ی بزرگ تمام قد از شاپور اول ساسانی کشف گردید که شش متر بلندی و سی تن وزن آن است. بعضی تصور کرده‌اند که چون این غار مدفن شاپور اول بوده، مجسمه‌سازان هنرمند آن را بعنوان یادمان شاپور در این غار ساخته و نصب کرده‌اند.

4. آثار ساسانی داراب گرد (دارابجرد) فارس

یکی دیگر از شهرهای باستانی دوره­ی ساسانی فارس، شهر دارابگرد است که آثاری از ادوار ساسانی و اسلامی خصوصا نقش برجسته‌ای از شاپور اول هنوز در آن­جا باقی است.

5. ویرانه‌های شهر تاریخی استخر فارس

ویرانه‌های شهر هخامنشی ـ ساسانی ـ اسلامی استخر به فاصله­ی 10 کیلومتری تخت جمشید در کنار رودخانه­ی «پلوار» واقع شده است. استخر خاستگاه و موطن اصلی ساسانیان است و پدر و جد اردشیر اول موبد و آذربان آتشکده­ی استخر بودند. متاسفانه در حال حاضر شهر تاریخی استخر به کلی ویران شده و زیر خاک مدفون گردیده است.

6. تخت سلیمان

تخت سلیمان در 40 کیلومتری شمال شرقی شهرستان تکاب آذربایجان غربی واقع شده است و بقایای یکی از سه آتشکده­ی معروف و بزرگ زمان ساسانیان یعنی آتشکده­ی «آذرگشنسب» و عمارات و کاخ­های اواخر دوره­ی ساسانی (عصر خسرو پرویز) در اطراف دریاچه­ی همیشه­ی جوشان و خوش منظر آن­جا قرار دارد.
تخت سلیمان را از سال 1337 تا 1357 باستان‌شناسان آلمانی به سرپرستی پروفسور «رودلف نومان» و دکتر «دیتریش هوف» کاوش کرده‌اند.(85)

7. طاق بستان

در شش کیلومتری شمال شرقی کرمانشاه و در دامنه­ی کوه «پرو» چشمه‌ای است که احتمالا از زمان­های بسیار قدیم از محل فعلی از دل کوه می‌جوشیده است. در کنار این چشمه دو طاق در کوه کنده شده و تعدادی نقش برجسته در داخل آن دو طاق و یک نقش در بیرون طاق­ها از عهد ساسانی به یادگار مانده است. نقش بیرونی مربوط است به مراسم تاجگذاری اردشیر دوم که نماد اهورامزدا حلقه­ی سلطنت را به او اعطاء می‌کند.

داخل طاق بزرگ نقش برجسته­ی خسروپرویز سوار بر اسب خود «شبدیز» حجاری شده و در دو بدنه­ی طاق شکار خشکی و آبی شاه را به نمایش گذارده‌اند و داخل طاق کوچک شاپور دوم (شاپور ذوالاکتاف) و شاپور سوم، فرزندش در حالی که با دست­های خود قبضه­ی شمشیرشان را گرفته‌اند، نشان داده شده‌اند.

دیگر آثار مهم دوره­ی ساسانی عبارتند از :‌ «قصرشیرین»، «تپه گبری سرپل ذهاب»، «ایوان کرخه»، «حاجی آباد بندرعباس»، «پل شهرستان و محله جی، در اصفهان»، «تپه میل» ورامین، «کاخ سروستان» فارس،‌ «چال طرخان» شهر ری.

نقش برجسته‌های ساسانی در ایران عبارتند از : «نقش رستم»، «تنگ تنگاب»، فیروزآباد، «تنگ چوگان»، بیشابور کازرون، «طاق بستان»، کرمانشاه، «دارابگرد» فارس، «نقش رجب»،‌ تخت جمشید فارس، «خان تختی» سلماس.

کتیبه‌های مهم ساسانی به قرار زیرند :

کتیبه­ی شاپور اول بر بدنه­ی بنای کعبه زرتشت در نقش رستم
کتیبه­ی پایکولی در کردستان شمالی مرز بین ایران و عراق
کتیبه­ی طاق بستان
کتیبه­ی سرمشهد در جنوب کازرون
کتیبه­ی شاپور اول در حاجی‌آباد فارس
کتیبه­ی نقش رجب
کتیبه­ی پهلوی کوه مقصودآباد تخت جمشید فارس
کتیبه‌های پهلوی بالای «استودان»های کوه رحمت
کتیبه­ی حاجی‌آباد
گرم‌آباد
کتیبه پهلوی تنگ بُراقی (86)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:25 | لینک  | 


si-o-se bridge

شهر اصفهان با تاريخي بسيار كهن و آثار باستاني بي‏شمار ، از شهرهاي نمونه جهان استبنا به گفته " آندره مالرو" نويسنده و پژوهشگر فرانسوي فقط دو شهر فلورانس و پكن در دنيا با آن قابل مقايسه هستند. آثار تاريخي اصفهان مجموعه‏اي از بهترين نمونه‏هاي به جا مانده از سبكهاي گوناگون معماري ايران در طول هزار سال و بيشتر است. كميت و كيفيت اين آثار چنان است كه مي‏توان گفت بيشترين آثار بزرگ و شاهكارهاي هنر معماري ايران پس از اسلام در اصفهان قرار دارد .در آثار تاريخي اصفهان مي‏توان انواع و اقسام گنبد سازي، كاشيكاري، گچبري، مقرنس كاري، منبت كاري و خوشنويسي را در عالي‏ترين شكل ممكن آن مشاهده كرد. آثاري كه نشانگر ذوق هنري كمال يافته و ايمان مذهبي تاريخي ايران در دوران سلجوقي است، كه در دوره‏هاي تاريخي مختلف بناهايي بر آن افزوده يا در تزيين و تكميل آن كوشيده‏اند.از اين رو در بردارنده آثار گوناگوني از ادوار مختلف اسلامي و در واقع مجموعه‏اي از سبكهاي معماري و هنرهاي تزييني ايران پس از اسلام است. از جمله آثار با ارزش اصفهان مي‏توان، به پل الله وردي خان يا سي و سه پل اشاره كرد، اين پل كه در نوع خود شاهكار بي‏نظير از آثار دوره شاه عباس اول صفوي است كه به هزينه و نظارت سردار معروف الله وردي خان بنا شده است. اين پل به نامهاي سي و سه چشمه، چهار باغ، جلفا، و بالاخره زاينده رود معروف است تاريخ سي و سه پل را شيخ علي نقي كمره‏اي شاعر زمان شاه عباس در يك قطعه شعر به تاريخ سال 1005 هجري قمري ذكر كرده است. اين سال مقارن زماني است كه خيابان چهار باغ نيز احداث شده است. اين پل در حدود 300متر طول دارد و 14 متر عرض دارد و طولاني‏ترين پل بروي زاينده رود است. در دوره‏ي صفويه مراسم جشن آبريزان يا آبپاشان در كنار اين پل صورت مي‏گرفته است. در سفر نامه‏هاي سياحان اروپايي آن دوران، به برگزاري اين جشن اشاره شده است اين پل يكي از شاهكارهاي معماري پل سازي ايران محسوب مي‏شود. و از زيبايي و عظمت بي‏نظيري برخوردار است

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:23 | لینک  | 

حجت الحق شرف الملك شيخ الرئيس ابوعلي حسين بن عبدالله بن حسن بن علي بن سينا كه به اختصار او را به عنوان فرزند جدش ابن سينا مي‏خوانند، در سوم صفر سال 370 هـ.ق در خرميثن ـ از توابع بخارا ـ به دنيا آمد و در روز جمعه اول رمضان 427 هـ.ق در همدان درگذشت. او از بزرگترين دانشمندان ايران و جهان و از مفاخر ملي و اسلامي ايران است. 
آرامگاه اين دانشمند در كنار خيابان بوعلي قرار دارد كه در دوره اخير به جاي بناي قديمي ساخته شده است. اين بناي برجي توسط مهندس هوشنگ سيحون به تقليد از بناي گنبد قابوس (397هـ.ق) طراحي شده است. اختلاف عمده برج آرامگاه بوعلي سينا با گنبد قابوس، در مقياس كوچك آرامگاه بوعلي، تعداد پره‏هاي برج و نيز در فقدان جدار برجي آن است. 
بناي گنبد بتوني مخروطي شكل اين برج، بر روي دوازده پايه بلند از بتون مسلح قرار گرفته است. ارتفاع هر پايه برج از كف زيرين آرامگاه تا زير گنبد جمعاً 22/95 متر، پهناي هر پايه كه قسمت كوچكي از شعاع برج به شمار مي‏رود
در پايين، 1/17 متر و در بالا 92سانتي‏متر، ضخامت هر پايه كه طبعاً قسمت كوچكي از محيط برج را تشكيل مي‏دهد 35 سانتي‏متر، شعاع گنبد مخروطي شكل آرامگاه، 2/05 متر، ارتفاع مخروط،3/80 متر، ارتفاع تمام هيأت گنبدي شكل نوك آرامگاه 5/95 متر، ارتفاع اصلي آرامگاه 6/10 متر، و بلندي مجموع بنا تا نوك برج، كمي بيش از 28 متر است.
مدخل اصلي بنا از سمت مشرق بوده، ايواني به عرض 3/15 و طول قريب 30 متر داراي يك رديف ستون ساده شامل ده ستون مدور كه قطر هر كدام در پايين 95 سانتي‏متر و در بالا 75 سانتي متر به ارتفاع 4/10 متر است و از چهار پارچه سنگ گرانيت تشكيل شده، در جلوي بنا تعبيه شده است. وسط اين ايوان، در محكم و باشكوهي است كه از آن به دهليز مجلل آرامگاه داخل مي‏شوند. بر بالاي اين در به خط ثلث برجسته بر لوحه مرمري يكپارچه اين آيه مرقوم است: "و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيرا (بقره، 272)" چون به دهليز ـ به طول 8/70 و عرض 6/30 مترـ وارد شوند، سمت رو به رو، مدخل آرامگاه ابدي شيخ قرار دارد كه در ورودي آن به طرحي شيوا از مشبك آهني ساخته شده است و عرض و ارتفاع آن، 1/19و 1/4 متر است. در طرفين دهليز و نزديك ديوار، دو سنگ قبر بر روي سكوهاي كوتاه مناسبي بر زمين قرار داده‏اند كه يكي بر روي قبر قديم بوعلي سينا بوده و ديگري سنگ قبر قديم "ابو سعيد دخدوك" ـ دوست ابوعلي سينا ـ بوده است.
سنگ قبر قديم بوعلي سينا به صورت دو طبقه پله‏‏اي حجاري شده و بالاي آن تقريباً منشور شكل است. اين گونه سنگ قبر در دوره مغول و بعد از آن زياد معمول بوده است. بر روي بدنه و حاشيه‏هاي چهار طرف اين سنگ قبر، به خط نسخ غير مرغوب، تمام آيه 25 و ابتداي آيه 26 سوره آل عمران و دو بيت شعر زير نوشته شده است: "حجت الحق ابوعلي سينا در شجع آمد از عدم به وجود در شصا كرد كسب جمله علوم در تكز كرد اين جهان بدرود" كلمات شجع، شصا و تكز، به ترتيب به حساب ابجد، 373، 391، 427 مي‏شود كه بنابر ابيات فوق، اشاره به سال تولد، سن 18 سالگي شيخ كه تمام علوم را فراگرفته بود و سرانجام سال وفات حكيم دارد. چون از دهليز بگذرند و وارد محل اصلي آرامگاه گردند، قسمت سفلي، دوازده پايه برج آرامگاه در ميان فضاي چهارگوش اين قسمت جلب نظر مي‏كند كه در ميان آنها، قبر ابو علي سينا و دوستش "ابوسعيد دخدوك" تعبيه شده است و تخته سنگ مرمر يكپارچه‏اي به طول و عرض 1 متر روي آنها را مي‏پوشاند. در بالاي ديوارهاي داخلي محوطه مربع آرامگاه، بيست بيت از قصيده معروف عينيه ابن سينا نوشته شده است. محوطه داخل آرامگاه در خروجي مستقلي به طرف مغرب دارد. قطر ديوار بناي آرامگاه به طرف مغرب 4/40 متر، ارتفاع آن14/70 و طول آن 65/10 متر است. تمام ساختمان آرامگاه بوعلي سينا بر روي صخره طبيعي كوهستان تحتاني زمين اين قسمت، يعني از عمق 9 متري با سنگ‏هاي لاشه و ماسه و آهنگ و سيمان ساخته شده و بناي مذكور، بر روي چنين شالوده محكمي قرار گرفته است

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:10 | لینک  | 

در زمانی که گاهشماری   گاهنباری یا کهن‌ترین گاهشماری شناخته‌شده ایرانی، روایی داشته و هنوز هم نشانه‌هایی از آن کم‌وبیش برجای مانده است؛ آغاز و میانه هر یک از فصل‌های سال با سرور و شادمانی، جشن گرفته می‌شده است. یکی از این جشن‌های سالیانه که در پانزدهم اردیبهشت یا روز دی‌به‌مهر از اردیبهشت‌ماه برگزار می‌شده، عبارت بوده از گاهنبار میدیوزَرِم (در اوستایی: مَـئـيـذیـوئی زَرِمَـیَـه) که به معنای میانه فصل سبز یا میانه بهار است.

متن پهلوی «ویـچـیـتَـکی‌‌های زاد سْـپَـرَم/ زات سْـپَـرَم» (گزیده‌های زادسپرم)، بجز اشاره‌های کوتاه و جالبی که به تاریخچه و رویدادهای زمان زرتشت می‌پردازد، برانگیختن او به پیامبری را نیز به همین روز منسوب می‌دارد.

زادسپرم نقل می‌کند که زرتشت در دی‌به‌مهر روز از اردیبهشت ماه یا پانزدهم اردیبهشت، به جشنگاهی می‌رود که در آن روز مردمان بسیاری در آنجا جشنی به نام «بهاربُد/ بهاربود» آراسته بوده‌اند. در بامداد آن روز، او برای کوبیدن هوم (هَـئـومَـه) به کرانه رود دائیتی می‌رود و در آنجا وهومن بدو فراز می‌آید. وهومن، پوشاکی از روشنایی بر تن داشت و سراسر اندام او از روشنایی بود. او زرتشت را به انجمن همپرسگی امشاسپندان بر کرانه رود دائیتی فراز می‌برد و در همین انجمن، اورمزد او را به دین‌آوری بر می‌گزیند.

در ادامه متن، به کوتاهی اشاره‌هایی می‌رود به رخدادهایی که در سالیان و سده‌های پس از گزینش زرتشت به پیامبری روی می‌دهد. این فهرست رویدادها که یکی از منابع مهم رویدادنگاری و تقویم‌های تاریخی سنتی و اسطوره‌ای ایرانی است، با واقعه اندوهگینانه‌ای که در سیصدمین سال پس از پیامبری زرتشت روی می‌دهد، به پایان می‌رسد. رویدادی که اشاره به یورش اسکندر به ایران زمین است.

روایت زادسپرم از پیامبری زرتشت، در سده هفتم هجری و در مثنوی «زراتشت‌ نامه» به شعر برگردان شده و سپس در «دبستان المذاهب» دگرباره به نثر بازگو شده است.

چــو یــک نـــیــمــه از مــاه اردیـــبــهــشـت

گـذشـت و جـهـان گـشـت هـمـچـون بـهـشـت

ازان پـــس ازان جــشــنــگــه گــشــت بـــاز

بـــیـــامــــد بـــه نـــزدیــــک دریــــا فــــــراز

بـــروزی کـــه خـــوانـــی وُرا دی بـــمـــهــر

بــدانــگــه کــه خــورشــیــد بــنــمــود چـهــر

امروزه بازمانده‌هایی از جشن کهن بهاربُد در نواحی گوناگون سرزمین‌های ایرانی برجای مانده است (مانند مراسمی زیبا و نمادین در حوض سعدی شیراز و چشمه مجاور آن)، اما آیین‌های بزرگداشت روز پیام‌آوری زرتشت بکلی فراموش شده و در هیچ کجا برگزار نمی‌شود.

روایت‌هایی که زادسپرم در فصل‌های پنجم تا بیست و ششم گزیده‌های خود از رویدادهای زمان زرتشت بازگو کرده است، همانند داستان زایش زرتشت، سرشار از اندیشه‌های زیبا و آشتی‌جویانه ایرانیان است. روایت‌هایی که شاید ریشه در واقعیت‌های تاریخی نداشته باشند، اما اهمیت بیشتر آنها در بررسی اندیشه‌ورزی و آرمان‌های مردمان پدید‌آورنده آن، نهفته است.

«زادسپرم»، نام مؤلف این کتاب است که در اواخر سده سوم هجری، هیربد نیمروز بوده است. او پسر کهتر «جم شاپوران» رد پارس و کرمان بوده و نسب او را به آذرباد مهرسپندان، موبدان موبد معاصر شاپور دوم ساسانی دانسته‌اند. از برادر مهتر زات اسپرم که «منوچهر» نام داشته و به سنت طبقاتی و انحصاری موبدان بر بجای پدر، نشسته بوده است نیز کتاب‌هایی بازمانده است که یکی از آنها بنام «نامه‌های منوچهر»، در بردارنده مباحثه‌هایی با زادسپرم است.

از نام کتاب چنین بر می‌آید که گویا این کتاب چکیده شده و خلاصه‌ای از کتابی بزرگتر بوده که امروز از بین رفته است.

از گزیده‌های زادسپرم سه نسخه خطی برجای مانده است که کامل‌ترین آن در کتابخانه سلطنتی کپنهاگ نگهداری می‌شود. این کتاب را نخستین بار ای. وِسـت، در سال 1879 به انگلیسی ترجمه و در مجموعه «متون مقدس شرق» منتشر کرد:

West, E. W., Sacred Books of the East, volume 5, Oxford University Press, 1879.

پس از او دانشمندان دیگری همچون: ماریان موله Mole، زِنِـر Zaehner، والتر بیلی Bailey و دستور کانگا Kanga، ترجمه‌های دیگری از آنرا تهیه کردند. اما مهمترین ترجمه زادسپرم همراه با افزوده‌های فراوان از آن بهرام گور اَنْـکْـلِـسـاریـا است که متنی دقیق و انتقادی از این کتاب را در سال 1964 در بمبئی منتشر کرد:

Anklesaria , B. T., Vichitakiha I Zat- Sparam, Bombay, 1964.

استاد روانشاد دکتر مهرداد بهار نیز واژه‌نامه‌ای از این کتاب فراهم ساخت وقرائت‌های تازه‌ای نسبت به پژوهش‌های پیشین عرضه داشت:

بهار، مهرداد، واژه‌نامه گزیده‌های زادسپرم، بنیاد فرهنگ ایران، 1351.

او همچنین ترجمه بخش‌هایی از زادسپرم را نیز در کتاب‌های زیر منتشر کرد:

همو، اساطیر ایران، بنیاد فرهنگ ایران، 1352؛ و پژوهشی در اساطیر ایران، جلد نخست، 1362.

در سال 1366 استاد محمدتقی راشد محصل، نخستین متن کامل از زادسپرم را همراه با یادداشت‌ها و واژ‌نامه‌ای از لغات گوناگون زبان‌های ایرانی باستان را ترجمه و منتشر کرد که همچنان تنها گزارش متن کامل فارسی از این کتاب است:

راشد محصل، محمد تقی، گزیده‌های زادسپرم، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366.

 

 

همچنین بنگرید به:

داستان زایش زرتشت

زمان زرتشت بر پایه گزارش‌های ایرانی

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:51 | لینک  | 

چگالی سنگ‌های هخامنشی تخت‌جمشید و شوش

 

آگاهی از چگالی سنگ‌های بکاررفته در ساخت بناهای باستانی، می‌تواند بجز طرح احتمالاتی در زمینه ترکیب‌های کانی موجود در سنگ، برای تخمین وزن سازه‌های سنگی مفید باشد. تخمین وزن سازه‌ها می‌تواند در عملیات مرمت و بازسازی آثار و نیز در بررسی و پی‌بردن از شیوه‌های حمل‌ونقل و حتی شناسایی محل معدن‌های استخراج‌ سنگ کاربرد داشته باشد. 

نگارنده این بررسی را بر روی دو نمونه از سنگ‌های تخت‌جمشید و کاخ آپادانا در شوش انجام داده است. هر دوی این نمونه‌ها از میان سنگ‌های متداول خاکستری‌رنگ که در ساخت ستون‌ها، سرستون‌ها و جرزهای‌ دیوارها بکار رفته‌اند، انتخاب شده است.

این سنگ‌ها از جنس «کلسیت»(CaCo3)  هستند که یکی از مهمترین سنگ‌های آهکی بشمار می‌روند و از کربنات کلسیم تشکیل شده‌اند. هر چند که سنگ‌های کربنات کلسیم می‌توانند متبلور یا بی‌شکل باشند، اما نگارنده تاکنون به نمونه‌ای از سنگ‌های بی‌شکل در تخت‌جمشید و شوش برخورد نکرده و همگی متبلور بوده‌اند. نمونه‌هایی از سنگ‌های کلیست غیر متبلور در پاسارگاد دیده شده است که البته پرداختی همطراز با دیگر نگارکندهای هخامنشی نداشتند. در درجه‌بندی سختی کانی‌ها برای کلیست عدد 3 در نظر گرفته شده است و در نتیجه جزو سنگ‌های نرم دانسته می‌شوند.

سنگ‌های آهکی به راحتی با هیدروکلریک (HCI) شناخته می‌شوند و هنگام مواجه با این اسید از خود گاز کربونیک متصاعد می‌کنند (قریب، عبدالکریم، شناخت سنگ‌ها، 1372، ص 237).

نمونه‌های که برای سنجش چگالی انتخاب شد، عبارت بود از یک قطعه سنگ ستون از کاخ آپادانای شوش و یک قطعه از همان سنگ از کاخ سه‌دری تخت‌جمشید. سنگ‌ها با ترازویی به دقت یک‌صدم گرم و با تقریب یک‌دهم گرم توزین شدند و وزن 3/129 گرم برای سنگ شوش و 4/79 گرم برای سنگ تخت‌جمشید بدست آمد. سپس حجم سنگ‌ها با آوند مدرجی به دقت یکصدم سی‌سی و با تقریب یک‌دهم سی‌سی اندازه‌گیری شدند که حجمی برابر با 5/50 سی‌سی برای سنگ شوش و 9/30 برای سنگ تخت‌جمشید بدست آمد.

از آنجا که چگالی یا جرم حجمی هر کانی عبارت است از نسبت وزن آن کانی به حجم آن (D=P:V) دانسته می‌شود که چگالی سنگ‌ شوش برابر با 56/2 و سنگ تخت‌جمشید برابر با 57/2 است. به عبارت دیگر، هر متر مکعب این سنگ‌ها، وزنی نزدیک به 6/2 تن دارند.

از آنجا که چگالی معمول سنگ‌های آهکی 7/2 است و با توجه به اینکه نمونه‌های ما در عین کم‌چگال‌تر بودن، نزدیکی بسیار زیادی با یکدیگر دارند که حتی ممکن است همین اندک تفاوت، بخاطر دقت اندازه‌گیری بوده باشد؛ به نظر می‌آید که ترکیبات شیمیایی آنها، تفاوتی با سنگ‌های معیار آهکی داشته باشد و همچنین از یک معدن مشترک برداشت شده باشند.

چندی پیش نامه‌ای از آقای آمالا سینگ، یکی از «پالاواییان» جنوب شبه قاره به دستم رسید. ایشان در نامه خود گفته‌اند ما انجمنی هستیم که در زمینه مهاجرت احتمالی پالاواییان یا «تامیلیان» از ایران باستان به هندوستان، و همچنین خاستگاه ایرانیِ پالاوایی‌ها تحقیق می‌کنیم. آنان بر این باورند که تاریخ گمشده و ریشه زبان تامیلی در سرزمین ایران نهفته است و حتی یکی از اعضای آنان به نام آقای دکتر لگاناتان، مدعی است که پیوندهایی را مابین زبان تامیلی و زبان‌های ایرانی، سومری و عیلامی یافته است و حتی چنین می‌اندیشد که نام کشور سریلانکا بازمانده‌ای از نام عیلام است.  اعضای این انجمن ابراز علاقه کرده بودند که من با توجه به نکاتی که در کتاب خود به نام «ایران، سرزمین همیشگی آریاییان» در رد نظریه مهاجرت آریاییان از سرزمین‌های شمالی، آورده‌ام؛ در این زمینه سخنانی برای آنان بازگو کنم. (گزیده‌ای از کتاب یادشده بالا به فارسی و انگلیسی در همان صفحه آمده و در گروه  تاریخ تامیل  نیز به نظرخواهی گذاشته شده است).

آقای سینگ همچنین گفته‌اند که هدفشان شکستن افسانه هجوم آریاییان به هند و تقسیم مردمان آن سرزمین به دو تبار آریایی و پیش‌آریایی است. ایشان در پایان نامه خود گفته‌اند که مطالعات آنان علاوه بر دستیابی به واقعیت، منجر به همبستگی و آشتی میان مردمان گوناگون خواهد شد.

از سوی دیگر، آقای بالا پیلایی عضو دیگر این انجمن، خلاصه مقاله‌ای در این زمینه را فرستاده است که ترجمان فارسی آنرا برای آگاهی خوانندگان در ادامه می‌آورم.

با بهترین آرزوها برای آمالا سینگ و بالا پیلایی و گروه پژوهشی آنان، امیدوارم فرایند رو به گسترش پژوهش در زمینه خاستگاه ایرانیان و ایرانی‌تباران و رد نظریه اثبات نشده مهاجرت آریاییان از سرزمین‌های شمالی، به نتایج بهتر و فراگیرتری دست یابد.

ù

شواهد تاريخي، انسان‌شناختي و زبان‌شناختي جدید، بيانگر اين است كه سلسلة «پالاوا» Pallava از تبار پارتيان بوده‌اند و نام پالاوا نيز صورتي ديگر از واژة شناخته شدة سانسكريت «پَـهلَـوَه» Pahlava ميباشد. دكتر كارنگي، پهلوه‌ها را كه در زبان فارسي «پهلويان» خوانده مي‌شوند، مردمي مي‌داند كه به زبان پهلوي سخن مي‌گفته‌اند. پهلوی از جمله زبان‌هايي است كه در ايران بدان تكلم مي‌شده است. دكتر بولر نيز مي‌گويد كه پـهلوه، که ایرانیان آنرا «پَـهلَـو» می‌خوانند، صورت تغييريافتة «پَـرثَـوَه» است. بايد به اين نكته توجه نمود كه در نسخه هاي متفاوت «پورانا»ها Purana (یکی از متن‌های مذهبی آیین هندو، م.) برای نامیدن گروهی یکسان، در جایی از واژة پَـهلَـوَه، و در جای دیگر از پالاوا استفاده شده است. پالاواها آن دسته از پهلوها يا پهلويان بوده‌اند كه هم پيمان با «سکا»ها و «كَـمـبوجَـه»ها Kamboja (در پاکستان امروزی. با کشور کامبوج که ممکن است با هم همریشه باشند، اشتباه نشود. غیاث آبادی) به تدريج در طي سدههاي دوم و يكم پيش از ميلاد به درون شبه قاره نفوذ كردند و در سده های نخستین میلادی در جنوب و جنوب غربي هند مسكن گزيدند. در «مَـرْكِـنـديا پورانا» Markendeya Purana كه يكي از پوراناها مي‌باشد و نيز در «بْـرهَت سَـمهيتا» Brhat Samhita  (کتابی از هندوان از سده ششم میلادی، م.) آشكارا شواهدي است مبني بر اينكه سكونتگاههاي پهلوها و كَمبوجَه‌ها در جنوب غرب هندوستان امروزي بوده است .

و. د. مَـهاجان، در كتاب «هند باستان» (صفحة 630) نقل كرده است كه پادشاه «قَـنّـوج» Kanauj/ Kannauj بنام «يَـسووَرمَـن» Yasovarman (سلطنت در سده هشتم ميلادي) با شاه «ماگَـدهَـه/ مَگَذَه» Magadha (یکی از چهار پادشاهی بزرگ هند در زمان بودا، م.) نبرد كرد. شاه «وَنگَـه» Vanga (بنگال) را بكشت و به سواحل شرقي دست يافت. شاه «دكَـن» Deccan را شكست داد و از كوهستان «مَـلَـيَـه» Malaya گذشت. كوهستاني كه به احتمال بر ساحل شرقي رودخانة «مَـلَـبار» Malabar و در جنوب «ميسور» Mysore است. آنگاه به درياي جنوبي رسيد و با «پارَسيكَه/ پَـرَسيكَه»ها Parasika نبرد كرد. آنگاه از ساكنان كوهستان «غات»هاي غربي باج ستاند و سپس به سوي شمال راه سپرد تا به كرانه‌هاي رودخانة «ناربادا» Narbada رسيد.

بر مبناي شاهدي كه آمد، يك بخش از پهلوها (يعني پارَسيكَه‌ها) نيز پيشتر و در حدود ربع نخست سده هشتم در نواحي جنوبي هند ساكن بودهاند. پس چنين به نظر مي‌آيد كه پالاواهاي شهر «كانچي» Kanchi در واقع شاخهاي از پهلويان ايراني بوده‌اند؛ كساني كه در گذر زمان به كيش هندو در آمدند و پيرو آئين برهمني شدند .

دانشمند فرانسوي ژرژ كوئیده، همچون خيلي‌هاي ديگر، پالاواها را با ايرانيانِ پهلوي يكي مي‌پندارد و همچنين نسبت نزديكي ميان پالاواهاي كانچي و فرمانروايان كمبوجه در كشور كامبوج قائل است. اين نكته حاكي از آن است كه برخي خاندان‌هاي متهور و ماجراجو از ميان کمبوجه‌هاي هندي (كه متحدان پهلوها بودند)، از راه دريا به هندوچين رفته، پادشاهي کمبوجه را در شمال «فونان» Funan و در حدود سده‌هاي پنجم و ششم ميلادي پي ريخته بودند.

همچنین منابع زبان باستاني «سينهالا» Sinhala (یکی از زبان‌های آریایی که در سریلانکا متداول است، م.) شواهدي از مراكز سكونت کمبوجه‌ها با قدمتي تا اوايل سده سوم پيش از ميلاد، به دست می‌دهند. در اين منابع گفته مي‌شود كه در ميان 96 خاندان «مَـراثاس» Marathas كه در ناحية «مَـهاراشترا» Maharashtra مي‌زيسته‌اند، خانداني به نام «پَـلَـو» Palav نيز وجود داشته است. در اين روايت نكتهاي نهفته است و ما را بدانجا رهنمون مي‌شود كه شايد بخشي از پهلوها (يا همان پارسيكه‌ها) در حوالي سده هاي پنجم و ششم میلادی و يا حتي زودتر از آن وارد جمعيت انبوه مهاراشترا شده و با آنها درآميخته بودند. شواهد مكتوب و مستند بيانگر آن است كه پارسيكه‌ها و كمبوجه‌ها در طي سده های پسین ميلادي، سرگرم تصرف نواحي هم‌مرز و مجاور «مهاراشترا» بوده‌اند.

در اینصورت و با توجه به سنگینی سنگ‌های سرستون‌ها که در حالت نتراشیده، حجمی در حدود 5/12 متر مکعب و وزنی پیرامون 32000 کیلوگرم دارند، چگونگی حمل‌ونقل آنها همچنان در ابهام باقی می‌ماند و می‌دانیم که هنوز برای چگونگی بالاکشیدن این سرستون‌ها که در حالت تراش خورده، تقریباً نیمی از این وزن را دارا هستند، پاسخی درخور و قابل بررسی داده نشده است.   

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:46 | لینک  | 

آنـو/ اَنَـو (En: Anaw/ Ру, Тадж: Анав) تپه‌ای باستانی با پیشینه هفت هزار سال به وسعت تقریبی یک هکتار در نزدیکی روستایی به همین نام که در فاصله دوازده کیلومتری جنوب خاوری شهر «اشک آباد» (منسوب به نام «اشک/ ارشک»، نخستین شاه اشکانی) در جمهوری ترکمنستان امروزی و در دامنه شمالی رشته‌کوه‌های «کوپَـت» (کوپت داغ) جای دارد. (اشک آباد در ایران به نام نادرست «عشق آباد» معروف شده است)

نخستین کاوش‌ها در تپه‌های دوگانه شمالی و جنوبی آنو توسط کشورشناس روس آ. و. کوماروف آغاز شد و در سال 1904 هیئتی از دانشگاه فیلادلفیا به سرپرستی ر. پومپلی این کاوش‌ها را ادامه داد. کاوش‌های آنو در سال 1905 با تلاش و. اسمیت دوام یافت و آنو را به عنوان یکی از نخستین جایگاه‌های آغاز کشاورزی و کشت‌ و ذرع در جهان معرفی کرد. حفریات آنو مجدداً در سال 1947 آغاز و توسط باستان‌شناس روس در هیئت مشترک باستان‌شناسی ترکمنستان جنوبی ادامه پیدا کرد. این حفاری‌ها را از سال 1949 ب. آ. لیتوینسکی به عهده گرفت و در سال 1952 به ب. آ. کافتین و آنگاه به هیئتی زیر نظر ب. م. ماسون واگذار شد که به آگاهی‌های بسیاری دایر به همه دوره‌های فرهنگ آنو منجر شد و اطلاعاتی گرانبها از تاریخ نخستین گروه‌های یکجا‌نشین بشری به دست داد.

  تپه آنو از چهار لایه تشکیل شده است: آنو I، آنو II، آنو III و آنو IV. لایه آنو I به کهن‌ترین زمان‌ استقراری آنو، یعنی به نیمه‌های هزاره پنجم تا اوایل هزاره چهارم پیش از میلاد تعلق دارد. از این دوره بناهای خشتی، ابزار سنگی بزرگ برای کشاورزی، اشیای آرایشی مسین، ابزار مسی قالب‌ریزی شده، آوندهای سفالین دست‌ساز، درفش، کارد و تعداد بسیار زیادی دوک‌های سفالین مخروطی‌شکل بدست آمده است.

فرهنگ آنو I همچنین به لحاظ آوندهای سفالین دست‌ساز پر نقش‌و‌نگار (که وجه تمایز آن با بخش‌های شرقی ترکمنستان جنوبی است) شهرت دارد. این سفالینه‌ها که دامنه‌ای از رنگ قرمز تا قرمز متمایل به سبز را در بر می‌گیرد، با نگاره‌هایی به دو رنگ قهوه‌ای و سیاه آذین شده‌اند. این نوع از سفال، ابتدا در آنو I و متعاقب آن در تپه حصار دامغان (حصار I) آغاز شد و در ناحیه‌های مرکزی ایران به عنوان وجه مشخصه سفال‌های تپه سیلک کاشان (سیلک I و II) در آمد.

بنا به پاره‌ای نظریه‌ها (غفوروف، ص 71 و 72) فراروند دگرسانی جامعه زن‌سالار به جامعه مردسالار در حدود هزاره‌های چهارم تا سوم پیش از میلاد در تپه آنو به وقوع پیوسته است.

آنو III به عصر مفرغ و به هزاره سوم تا دوم پیش از میلاد تعلق دارد. در این دوره سفالگری دستی به تدریج از میان رفته و سفال چرخ‌ساز جای آنرا می‌گیرد. ابزار مسی و مفرغی همچون داس، کماکان ساخته می‌شده‌اند. فرهنگ این دوره را مجموعه جالب توجهی از ارابه‌ها و پیکرک‌های زیبای سفالین از زنان، مردان و حیوانات گوناگون غنی می‌سازد.

دیرینگی آنو IV  به سده‌های دهم تا چهارم پیش از میلاد و به عصر آهن می‌رسد.

استقرارگاه‌های دامنه کوپت (کوپت داغ) و به ویژه آنو، همچنان به عنوان یکی از مهم‌ترین کانون‌های مهاجرت مردمان و گسترش فرایندهای فرهنگی در نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد (4000 تا 3500 سال پیش) شناخته می‌شوند: مهاجرت به مرو و بلخ و گسترش ویژگی‌های سفالگری آنو در آن سرزمین‌ها و نفوذ فرهنگ آنو به نواحی پیرامون رودهای سرخان دریا، وخش و کافرنهان در جنوب تاجیکستان و ازبکستان امروزی، و همچنین مهاجرت به ناحیه‌های شمال خاوری و به ویژه زمان بابا در نزدیکی بخارا، نمونه‌هایی از اینگونه گسترش انسانی و فرهنگی است.

در حالی که مسکن مردمان در تپه آنو I تنها عبارت از یک اتاق و حریم روستا فاقد دیوار دفاعی بوده و حتی ابزار و ادوات جنگی نیز در آن دیده نشده است، اما بعدها و در آنو II هر واحد مسکونی از چند اتاق تشکیل می‌شده و بقایای دیوار دفاعی روستا نیز مشاهده شده است.

با اینکه در اواخر هزاره سوم تا میانه‌های هزاره دوم پیش از میلاد، بسیاری از تپه‌ها و سکونتگاه‌های ایران‌زمین بر اثر خشکسالی و خشونت‌های ناشی از آن در معرض ویرانی و سوختگی قرار گرفته‌اند؛ اما تپه جنوبی آنو از جمله معدود محوطه‌هایی بوده که روند زندگی مردمان (بجز دوره‌ای کوتاه در حدود سده‌های نخستین هزاره دوم پیش از میلاد) در آنجا دوام یافته است.

تپه آنو، مانند دیگر استقرارگاه‌های دامنه شمالی کوپت داغ، از خاستگاه‌های اقوام و فرهنگ و باورهای ایرانی بوده و به گمان نگارنده، مضامین بخش‌های فراوانی از اوستا (همچو آبان یشت) در دوران متأخر آن سرزمین شکل گرفته است.

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:41 | لینک  | 

ايران، سرزمين هميشگی     آرياییان

مهاجرت‌های آریاییان و چگونگی آب‌وهوا و دریاهای باستانی ایران

ابراز تردید در فرضیه اثبات نشده مهاجرت آریاییان از سرزمین‌های شمالی

 

برگرفته از کتاب «ایران، سرزمین همیشگی آریاییان» (مهاجرت‌هاي آرياييان و چگونگي آب‌وهوا و درياهای باستاني ايران)، چاپ سوم، تهران، 1384.

متن انگلیسی این مقاله را همچنین در وب‌سایت «گروه مطالعات ایران باستان دانشگاه لندن» ببینید:

The Circle of Ancient Iranian Studies, London university

* * *

بیشتر منابع تاریخی، مردمان امروزه ایران را بازماندگان آریاییانی می‌دانند كه از سرزمین‌های دوردستِ شمالی به سوی جنوب و سرزمین فعلی ایران كوچ كرده‌اند و مردمان بومی و تمدن‌های این سرزمین را از بین برده و خود جایگزین آنان شده‌اند.

تاریخ این مهاجرت‌ها با اختلاف‌های زیاد در دامنه وسیعی از حدود 3000 سال تا 5000 سال پیش؛ و خاستگاه اولیه این مهاجرت‌ها نیز با اختلاف‌هایی زیادتر، در گستره وسیعی از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسیا، حوزه دریای بالتیك، شبه‌جزیره اسكاندیناوی، دشت‌های شمال آسیای میانه و قفقاز، سیبری و حتی قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسیع این اختلاف‌ها، خود نشان‌دهنده سستی نظریه‌ها و كمبود دلایل و برهان‌های اقامه شده برای آن است.

اغلب متون تاریخی معاصر، این خاستگاه‌ها و این مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غیر دقیق به پایان رسانده‌ و این مبادی مهاجرت را دقیقاً معرفی نكرده و آنرا بطور كامل و كافی مورد بحث و تحلیل قرار نداده‌اند. در این متون اغلب به رسم نقشه‌ای با چند فلش بـزرگ اكتفا شده است كه از اقصی نقاط سیبـری و از چپ و راست دریای مازندران به میانه ایران زمین كشیده شده است.

از آنجا كه می‌دانیم مهاجرت‌های انسانی و جابجایی تمدن‌ها در طول تاریخ همواره به دلیل دستیابی به «شرایط بهتر برای زندگی» بوده است، در دوران باستان این «شرایط بهتر» بویژه عبارت از آب فراوان‌تر و خاك حاصلخیزتر بوده است. اگر چنانچه بتوانیم دلایلی برای این گمان فراهم سازیم كه در روزگار باستان ویژگی‌های آب‌وهوایی و چشم‌انداز طبیعی در فلات ایران مناسب‌تر از روزگار فعلی بوده است؛ و از سوی دیگر مشخص شود كه خصوصیات آب‌وهوایی در سرزمین‌های شمالی ایران نامناسبتر از امروز و حتی روزگار باستان بوده است؛ می‌توانیم مهاجـرت بـزرگ آریـاییـان به ایـران امروزی را با تردید مواجه كنیم و حتی احتمال مهاجرت‌هایی از ایران به نقاط دیگر جهان را مطرح سازیم.

از آنجا كه رشد و ازدیاد جمعیت همواره در زیست‌بوم‌های مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعید به نظر می‌رسد كه جوامع كهن، سرزمینِ با اقلیم مناسب و معتدل ایران را نادیده گرفته و در سرزمین‌های همیشه سرد و یخبندان سیبری، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ایران شده باشند. و همچنین می‌دانیم كه در تحقیقات میدانی‌ نیز سكونتگاه‌هایی نیز در آن مناطق پیدا نشده است.

ما در این گفتار به این فرضیه خواهیم پرداخت كه ایرانیان یا آریاییان «به ایـران» كوچ نكردند، بلكه این آریاییان از جمله همان مردمان بومی ساكن در ایران هستند كه «در ایـران» و «از ایـران» كوچ كردند و پراكنش یافتند.

شواهد باستان‌زمین‌شناسی      می‌دانیم كه آخرین دوره یخبندان در كره زمین،  در حدود 14000 سال پیش آغاز شده و در حدود 10000 سال پیش پایان یافته است. دوره‌های یخبندان موجب ایجاد یخچال‌های بزرگ و وسیع در قطب‌ها و كوهستان‌های مرتفع ‌شده و در سرزمین‌های عرض‌های میانی و از جمله ایران به شكل دوره‌های بارانی و بین‌بارانی نمودار می‌شود. دوره‌های بارانی همزمان با دوره‌های بین‌یخچـالی و دوره‌های بین‌بـارانی همزمان با دوره‌های یخچالی دیده شده‌اند.

رسوب‌های چاله‌های داخلی نشان می‌دهد كه ایران در دوره‌های گرم بین‌یخچالی شاهد بارندگی‌های شدیدی بوده كه موجب برقراری شرایط آب‌وهوایی مرطوب و گسترش جنگل‌ها در نجد ایران شده و در دوره‌های سرد یخچالی به استقبال شرایط آب‌وهوایی سرد و خشك می‌رفته است.

بدین ترتیب در حدود 10000 سال پیش، با پایان یافتن آخرین دوره یخبندان، شرایط آب‌وهوایی گرم و مرطوب در ایران آغاز می‌شود. شواهد باستان‌زمین‌شناسی نشان می‌دهد كه با آغاز دوره گرم و مرطوب و عقب‌نشینی یخچال‌ها به سوی شمال، به مرور بر میزان بارندگی‌ها افزوده می‌شود. بطوریكه در حدود 6000 سال تا 5500 سال پیش به حداكثر خود كه 4 تا 5 برابر میزان متوسط امروزی بوده است، می‌رسد. متعاقب آن آب دریاچه‌های داخلی بالا می‌آید و به بالاترین سطح خود می‌رسد و تمامی چاله‌ها، كویرها، دره‌ها و آبراهه‌ها پر از آب می‌شوند. این دوره‌ای است كه در اساطیر ملل مختلف با نام‌های گوناگون و از جمله توفان عصر جمشید و توفان نوح یاد شده است.

افزایش بارندگی و طغیان رودخانه‌ها یكبار دیگر در حدود 4500 سال پیش شدت می‌گیرد، اما بزودی بارندگی‌ها پایان یافته و در حدود 4000 سال پیش خشكسالی و دوره گرم و خشكی آغاز می‌شود كه در 3800 سال پیش به اوج خود می‌رسد و همانطور كه پس از این خواهیم دید، این زمان مصادف با جابجایی بزرگ تمدن‌ها در فلات ایران و افول و خاموشی بسیاری از سكونتگاه‌ها و شهرها و روستاهای باستانی ایران است.

آب‌وهوای گرم و مرطوب دوران میان 10000 تا 4000 سال پیش، پوشش گیاهی غنی و جنگل‌های متراكم و انبوهی را در سرزمین ایران و حتی در صحاری امروزی خشك و بی‌آب و علف ترتیب داده بوده است. در آن دوران گسترش جنگل‌ها و عقب‌نشینی صحراهای گرم، سرزمین سبز و خرمی را در ایران بزرگ شكل داده بود و دشت‌های شمال افـغانستان امروزی از سـاوانـاهای وسیع (جنگل‌های تُـنك) و علفزارهای مرطوب پوشیده بوده است.

فراوانی دار و درخت در شمال افغانستان و بخصوص بخش غربی آن كه بادغیس (در اوستا «وَئیتی‌گَئِس») خوانده می‌شود, در متن پهلوی بندهش گزارش شده است: ‘‘واتگیسان جایی است پر از دار و پر از درخت’’. این وضعیت اقلیمی شمال افغانستان در متون تاریخی عصرهای میانه نیز آمده است؛ مسعودی در مروج‌الذهب از بلخ زیبا با آب و درخت و چمنزارهای فراوان، یاد می‌كند؛ واعظ بلخی در فضائل بلخ از صد هزار درخت بلخ نام می‌برد؛ نظامی عروضی از قول شهریار سامانی آنجا را به جهت خرمی و سرسبزی از بهشت برتر می‌داند؛ و فریه سیاح، مراتع بادغیس را بهترین مراتع تمام آسیا می‌داند. امروزه بخش‌های وسیعی از بادغیس و بلـخ از صحاری خشك و شن‌های روان تشكیل شده است. این شن‌های روان و بیابان‌های سوزان بویژه در پیرامون كرمان و سیستان با گستردگی هر چه بیشتر دیده می‌شوند؛ در حالیكه در متون تاریخی دو هزار سال پیش به جنگل‌ها و چمنزارهایی در این نواحی اشاره شده است.

در این زمان سرزمین ایران دارای مراتع بسیار غنی و زیستگاه‌های انبوه حیات وحش بوده است. در این منطقه بركه‌ها، آبگیرها و تالاب‌های طبیعی با آب شیرین كه محل زیست انواع آبزیان و پرندگان بوده و همچنین جنگل‌های وسیع و نیزارهای متراكم وجود داشته است.

بنابر داده‌های بخش‌های بالا در فاصله 10000 تا 4000 سال پیش، آب‌وهوای گرم و بارانی در سراسر فلات ایران حكمفرما بوده است كه علاوه بر آن سطح زمین و رودها و همچنین مصب رودها پایین‌تر از امروز و سطح دریاچه‌ها و آبگیرها بالاتر از سطح امروزی آنها بوده و در نتیجه همه چاله‌های داخلی، سرزمین‌های پست كنار دریاچه‌ها، دره‌ها، كویرها و رودهای خشك امروزی از آب فراوان و شیرین برخوردار بوده‌اند و در سراسر ایران اقلیمی سرسبز با مراتع پهناور و فرآورده‌های گیاهی و جانوری غنی وجود داشته و شرایط مناسبی برای زندگانی انسانی مهیا بوده است.

شواهد باستان‌شناسی     شرایط آب‌وهوایی گرم و مرطوب در مابین 10000 تا 4000 سال پیش را یافته‌ها و نشانه‌های باستان‌شناختی نیز تأیید می‌كند. از سویی بخش بزرگی از تپه‌های باستانی و سكونتگاه‌های كهن ایران از نظر زمانی به همین دوره 6000 ساله گرم و پر باران تعلق دارند و همه آن‌ها در كنار كویرهای شوره‌زار، رودهای خشك و مناطق بی‌آب و علف پراكنده‌اند كه این نشان از شرایط بهتر آب‌وهوایی در زمان شكل‌گیری و دوام آن تمدن‌ها دارد.

استقرار این تمدن‌ها در كنار چاله‌ها و كویرهای خشك و نمكزار، نشانه وجود آب فراوان و شیرین در آنها بوده است و خشك‌رودهای امروزی مجاور تپه‌ها، آب كافی و زلال اهالی شهر یا روستا را تأمین می‌كرده است.

از سویی دیگر دركنار دریاهای امروزی نشانه‌ای از تپه‌های باستانی به چشم نمی‌خورد. تپه‌های باستانی در جنوب با ساحل خلیج‌فارس فاصله‌ای چند صد كیلومتری دارند كه نشان می‌دهد در دوران یخبندان كه سطح دریاهای جنوب پایین‌تر از سطح فعلی بوده، پس از بالا آمدن آب دریا، سكونتگاه‌های انسانی به زیر آب رفته است و در دوران بین‌یخبندان كه سطح دریاهای جنوب بالاتر و همچنین سطح زمین پایین‌تر بوده و رسوب‌های ناشی از سه رود بزرگِ كارون، دجله و فرات كمتر جایگیر شده بودند، آب خلیج‌فارس تا نزدیكی‌های تمدن‌های آنروز در شوش و سومر می‌رسیده است. كتیبه‌های سومری به روایت این نفوذ آب‌ها به درون میاندورود پرداخته و از شهر باستانی «اریدو» به عنوان “شهری در كنار دریا” نام برده‌اند.

سكونتگاه‌های باستانی در شمال و در كرانه دریای مازندران نیز با ساحل فاصله‌ای ده‌ها كیلومتری دارند، كه نشان می‌دهد در زمان رونق آن‌ باششگاه‌ها، سطح دریای مازندران بالاتر از امروز بوده است. همچنین باقیمانده سدهای باستانی و از جمله سد و بندهای ساخته شده بر روی دره‌ها و آبراهه‌های كوه خواجه در سیستان نیز نشانه بارندگی‌های بیشتر در زمان خود است. این بندها آب مصرفی لازم برای نیایشگاه‌ها و دیگر ساختمان‌های بالای كوه خواجه را تأمین می‌كرده‌اند. امروزه نه تنها آن آبراهه‌ها، بلكه حتی دریـاچـه هـامـون نیز كاملاً خشك شده است. خشكسالی‌های كوتاه مدت اخیر در ایران نشان داد كه حتی چند سال كمبود بارندگی می‌تواند به سرعت دریاچه‌ها و آبگیرها و رودهای بزرگ را خشك سازد و چرخه حیات و محیط زیست را در آنها نابود كند. خشك شدن دریاچه ارژن در فارس و زاینده‌رود در اصفهان نمونه‌ای از این پدیده نگران كننده بود. 

نشانه‌های باستان‌شناختی، همچنین آثار رسوب‌های ناشی از سیل‌های فراوان در حدود 5500 سال پیش را تأیید می‌‌كند. به عنوان نمونه می‌توان از حفاری قره‌تپه توسط استاد میر عابدین كابلی در منطقه قم‌رود كه با هدف ثبت دامنه دگرگونی‌ها و تغییرات ناشی از طغیان آب‌ها انجام شد، نام برد. بر این اساس در حدود 5500 سال پیش وقوع سیل‌های مهیبی منجر به متروك و خالی از سكنه شدن كل منطقه قم‌رود و مهاجرت مردم به ناحیه‌های مرتفع‌تر مجاور شده است.

علاوه بر اینها, وجود نگاره‌های روی سفال از غزال، فیل، گوزن، پرندگان وابسته به آب و آبزیان، و حتی لاك‌پشت، ماهی و خرچنگ، نشانه شرایط مطلوب آب‌وهوایی در زمان گسترش آن تمدن‌ها بوده است.

در اینجا باید به این نكته مهم نیز اشاره كرد كه همزمان با دوره‌ای كه در فلات ایران شرایط محیط زیست بسیار مطلوب برای جوامع انسانی وجود دارد و از آن بهره‌برداری نیز می‌شود، در سراسر سرزمین سیبری و شمال آسیای میانه و شمال قفقاز كه آن ناحیه‌ها را محل كوچ و مهاجرت آریاییان به حساب می‌آورند، تنها چند نمونه معدود از گورپشته یا شواهدی از زندگی غیر یكجا‌نشینی پیدا شده است كه از جمله آنها می‌توان از پناهگاه‌هایی در بخش‌های شمالی حوضه آبریز دریاچه آرال نام برد. در آن زمان، در آن سرزمین‌ها تنها سرما و یخ‌‌های باقیمانده از دوره یخبندان حكمفرما بوده و آنچه پیدا شده عموماً متعلق به عصرهای جدیدتر و كوچ ایرانیان و اقوام دیگر به آن نقاط می‌باشد.

شواهد اسطوره‌شناسی و متون كهن      از نگاه اسطوره‌شناسی و متون كهن، افسانه توفان یادگاری از دوران پر باران و مرطوب گذشته است. در متون پهلوی و از جمله بنـدهش آمده است كه «تیشتر» بارانی بساخت كه دریاها از او پدید آمدند و همه جای زمین را آب فرا گرفت و خشكی‌های روی زمیـن بر اثر بالا آمدن آب به هفت پاره یا هفت كشور تقسیم شدند.

در وندیداد از دیوی بنام «مَهرَك اوشا» كه در برخی نامه‌های پهلوی به «ملكوش» و در مینوی‌خرد بنام «ملكوس» آمده، نام برده شده كه دیوی است مهیب كه به مدت چند سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد و باران می‌كند.

به روایت وندیداد، اهورامزدا جمشید را از این آسیب آگاه می‌سازد و دستور ساخت جایگاهی بنام «وَر» را به جمشید می‌دهد تا هر یك از آفریدگان پاك آفریدگار، از مردم و مرغان و پرندگان و چارپایان و گیاهان و تخم گیاهان و آتش و هر آنچه زندگی مردمان را بكار آید را در آن جایگاه نگاه دارد و پس از سپری شدن هجوم این دیو و فرو نشستن توفان، از آن پناهگاه بدر آیند و جهان را دوباره آبادان سازند و از نیستی برهانند.

این سرگذشت ایرانی به شكل‌های گوناگونی روایت شده است. از جمله هندوان بر این اعتقادند كه توفان بزرگ موجب گرفتاری «مانو» شد, اما «ویشنو» كه خود را به شكل یك ماهی با شاخی بزرگ ساخته بود، كشتی او را راهنمایی كرد تا بتواند در «كوهستان‌های شمالی» فرود آید. ویشنو خود قبلاً مانو را از توفان بزرگ آگاه كرده و به او فرمان مقابله داده بود. مانو به هفت دانشمند و یك جفت نر و ماده كه از همه جانداران گیتی در كشتی داشت، فرمان داد تا از كشتی پیاده شوند و همراه با خشكیدن آب‌ها در سرزمین‌ها گسترده شوند. مانو تخم همه گیاهان را نیز با خود برداشته بود.

عبارت «كوهستان‌های شمالی» در داستان‌های هندیانی كه در سرزمین‌های پیرامون رود سند (هند) و پنجاب زندگی می‌كردند، اشاره آشكاری است به كوچ آنان از كوهستان‌های پـامیـر و بـدخشـانِ افغانستان امـروزی كه از اصلی‌ترین سرزمین‌های ایرانی بوده است.

روایت دیگری از توفان بزرگ، داستان توفان نوح است كه قدیمی‌ترین روایت شناخته شده آن به سومریان تعلق دارد و بعدها مورد اقتباس بابلیان و اكدیان قرار می‌گیرد و در كتاب عهد عتیق (تورات) هم تكرار می‌شود.

سرگذشت توفان بزرگ و سیلاب‌ها، همچنین در تاریخ‌های سنتی چینیـان نیز آمده است. به موجب «كتاب‌های خیزران» در زمان «یـو» Yu ، مؤسس سلسله «شیـا» یا نخستین سلسله، سیلاب‌های عظیمی سراسر امپراطوری را تا بلندترین تپه‌ها در بر گرفت. «یـو» با كمال شایستگی موفق به فرو نشاندن سیلاب‌ها در مدت سیزده سال می‌شود. 

شواهدی از وضعیت دریاهای باستانی در آثار ابوریحان بیرونی (همچون «تحدید نهایات‌الاماكن») نیز به چشم می‌خورد. بیرونی هنگام شرح ساخته شدن آبراهه سوئز به فرمان پادشاهان ایرانی، از دریایی به جای سرزمین‌های سفلای مصر یاد می‌كند؛ دریایی كه وجود آن در آثار هرودت نیز نقل شده است. او اعتقاد دارد كه در دوران پادشاهی میانه مصر، این دریا بحدی گسترش داشته است كه كشتی‌ها نه تنها در شاخابه‌های نیل، بلكه بر روی دشت‌های خشك امروزی نیز ره می‌سپرده‌اند و هنگام عزیمت به ممفیس از كنار اهرام می‌گذشته‌اند.  

افسانه‌ها و روایت‌های شفاهی نقل شده از زبان مردمان مناطق كویری مركزی ایران، وجود دریایی بزرگ در جای كویر خشك امروزی را تأیید می‌كند. نگارنده داستان‌های متعددی در شهرهای دامغان، ساوه، كاشان، زواره، میبد، نائین، یزد و بردسكن شنیده است كه در اغلب آنها به دریای بزرگ، جزیره‌های متعدد، بندرگاه‌ و لنگرگاه و حتی به فانوس دریایی اشاره شده است. در ادامه، نگارنده به دو نكته دیگر تنها اشاره‌ای می‌كند:

نخست، روایت فرگرد دوم وندیداد و پهناور شدن زمین و گسترش مردمان بخاطر افزونی جمعیت در زمان جمشید و به سوی نیمروز و به راه خورشید، كه به گمان نگارنده سوی نیمروز یا جنوب در اینجا اشاره به سوی تابش خورشید گرم نیمروزی و گرم شدن هوا است و نه اشاره به سمت گسترش جوامع انسانی، كه در اینباره تعبیر “به راه خورشید”، سمت و سوی پراكنش كه از «شرق به غرب» است را بهتر روشن می‌سازد.

و دیگر، سرگذشت فریدون در شاهنامه فردوسی و تقسیم پادشاهی جهان بین سه پسرش ایرج و سلم و تور كه اشاره‌ای به مهاجرت ایرانیان از دل ایران به سوی سرزمین‌های شرقی و غربی است. سلم و توری كه بعدها و به موجب گزارش‌های ایرانی به برادر كوچك خود تاختند و اشاره‌ای است به یورش باشندگان سرزمیـن‌های شرقی و غربی ایران به سرزمین مادری خود.

اما پس از این دوران طلایی یعنی در حدود 4000 تا 3800 سال پیش خشكسالی و قحطی بزرگی به وقوع می‌پیوندد و دوره گرم و مرطوب جای خود را به دوره گرم و خشك می‌سپارد. در این زمان سطح آب‌ها به سرعت پایین می‌رود و دریاچه‌ها و رودهای كوچك‌تر خشك می‌شوند و سكونتگاه‌های انسانی را با بحرانی بزرگ مواجه می‌سازد. بحرانی كه با كمبود آب آغاز شده و به سرعت تبدیل به كمبود مواد غذایی، ركود و نابودی كشاورزی، گسترش بیابان‌ها، نابودی مراتع، از بین رفتن زیست‌بوم طبیعی و عواقب بغرنج آن می‌شود.

این خشكسالی موجب می‌شود تا مردمان ساكن در ایران، مردمانی كه پس از توفان بزرگ از كوهستان‌ها فرود آمده و سرزمین‌های پیشین خود را دگر باره آباد ساخته بودند، باز هم دگرباره و علیرغم میل قلبی خود، به دنبال یافتن سرزمین‌های مناسب‌تر به جستجو و كوچ‌های دور و نزدیك بپردازند و بی‌گمان چنین رویدادهای نامطلوب طبیعی و كمبودهای نیازمندی‌های انسانی، موجب اختلاف‌ها، درگیری‌ها، جنگ‌ها و ویرانی‌ها می‌شده است. درگیری‌هایی كه وقوع آن مابین ساكنان واحه‌ای كوچك و هنوز كم و بیش حاصلخیز، با تازه از راه رسیدگانِ جستجوگرِ آب و زمین، اجتناب ناپذیر است.

این پیامدها را كاوش‌های باستان‌شناسی تقریباً در همه تپه‌های باستانی ایران تایید كرده است: «پایان دوره زندگی انسان در حدود 4000 سال پیش و همراه با لایه‌ای از سوختگی و ویرانی». نابودی و سوختگی‌ای كه نه فرآیند یورش آریاییان، بلكه نتیجه درگیری‌هایی بر سر منابع محدود نیازهای بشری بوده است و تا حدود 3500 سال پیش به طول می‌انجامد، صدها سالی كه به جز معدودی تمدن‌های جنوب‌غربی ایران و شهرهای میاندورود، به ندرت در تپه‌های باستانی آثار زندگی در این دوره را بدست می‌آوریم.  این سال‌های سكوت نسبی در سرگذشت ایران، شباهت زیادی به شرایط پادشاهی ضحاك در شاهنامه فردوسی دارد.

در پایان این دوره و همزمان با آغاز عصر آهن یعنی در حدود 3500 سال پیش، بهبود وضعیت آب‌و‌هوایی به تدریج آغاز می‌شود و زمینه را برای گسترش وشكوفایی تمدن‌های نوین ایـرانی فراهم می‌سازد كه در حدود 2800 سال پیش به شرایط مطلوب اقلیمی پیشین خود دست می‌یابد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:40 | لینک  | 

آتشکده پَردَغان

بازماندی در پیوند با مزدکیان فراهان

رضا مرادی غیاث آبادی

ابن فقیه همدانی در «مختصرالبلدان» (اوایل سده چهارم هجری) و حسن قمی در «تاریخ قم» (از اواخر سده چهارم هجری) آورده‌اند که در روستای «فردجان» آتشکده‌ای بزرگ و کهن با باروهای بلند و قلعه مانند وجود داشته که در زمان حاکمیت حجاج بن یوسف و خلافت عبدالملک بن مروان (اواخر سده یکم هجری) به این روستا یورش آوردند و پس از تسخیر آبادی، درهای زرین آتشکده را کندند و برای کعبه به مکه فرستادند. در این منابع همچنین آمده است که آتشکده فردجان بار دیگر در سال 288 هجری قمری به فرمان امیر قم به نام «بیرون ترکی» با منجنیق و عراده ویران و تباه شد و دیگر هیچگاه رونق نگرفت (نقل به مضمون از: ابن فقیه، ص 75؛ قمی، فصل هفتم).

نام فردجان در تعدادی دیگر از متون جغرافیای تاریخی سده‌های میانه آمده است. یاقوت حَمَوی در «معجم البلدان» (اوایل سده هفتم هجری) اشاره‌ای کوتاه به قلعه فردجان در فراهان کرده و ابن خلدون نیز قلعه فردجان را پناهگاه علاءالدوله کاکویه (حاکم غزنوی اصفهان که بعدها اعلان استقلال کرد) به هنگام حمله سپاه مسعود غزنوی می‌داند (ابن خلدون، ص 543).

در تمامی منابع، جز توصیفی کلی از محل روستا، قلعه و آتشکده در محال فراهان، هیچگونه نشانی دقیقی از محل آن داده نشده است. به ویژه که بسیاری از نام‌ها در گذر زمان دچار تطور و تعریب شده و شکل اصلی آنها از دست رفته است.

نام «فردجان» در متون گوناگون به شکل‌های متفاوتی نوشته و ثبت شده که از آن جمله است: «فوردجان»، «فردغان»، «فردکان» و حتی «مزدجان». شاید ضبط مزجان ناشی از اشتباه کاتب بوده باشد، اما پیوند و وابستگی این آتشکده به مزدک بامدادان در گزارش‌های ابن فقیه از متوکلی باز شناخته شده است. در این گزارش که مفهوم آن چندان روشن و آشکار نیست، به پیشنهاد مزدک به قباد برای برافروختن سه آتشکده بزرگ بجای شمار فراوانی آتشکده‌های بی‌حاصل اشاره شده است و اینکه آتش آذرگشسپ آذربایجان پس از جان باختن مزدک ناپدید شد و مردم آن آتش را در آتشکده فردجان یافتند (ابن فقیه، ص 77).    

جای این روستا و آتشکده و قلعه برای همیشه فراموش شده بود تا اینکه در تابستان سال 1373 یکی از هم‌ولایتی‌های پژوهشگر بنام آقای علی محمودی فراهانی خبر داد که به احتمال بازمانده‌های این آتشکده و قلعه در کوهستان‌های شمال فراهان با همت هم‌ولایتی دیگری یعنی استاد محمد رضا محطاط شناسایی شده است. از آنجا که فراهان یکی از معدود مناطقی است که می‌توان نمونه‌های متنوعی از اقوام، ادیان و زبان‌ها را در آن مشاهده و بررسی کرد، آقای محطاط به هنگام پژوهش‌های میدانی خود در باره زبان تاتی با روستای «پَردَغان» و آثار نهفتهٔ تازه پیدا شده در آن آشنا می‌شود.

روستای «پردغان» که با همین تلفظ در میان مردم محلی متداول و تلفظ «فردجان» معرب شده آن است، در کوهستان‌های شمال فراهان جای دارد. برای رسیدن به آنجا ابتدا می‌باید در جاده پَرمَن /فرمهین (در 40 کیلومتری شمال اراک) به سوی کمیجان رفت و پس از رسیدن به روستای «خِنِجین» که در میانه‌های این راه واقع است، به راهی فرعی و صعب‌العبور پیچید که به سوی شمال شرقی می‌رود. این راه کوهستانی و ناهموار پس از دوازده کیلومتر به روستای پردغان می‌رسد.

این روستا اکنون جمعیت اندکی در حدود پنجاه خانوار دارد که ترک زبانند و به باغداری، کشاورزی و گله‌داری می‌پردازند. کمترین امکانات رفاهی، بهداشتی و آموزشی در این روستای دورافتاده وجود ندارد. روستا در وضعیت بن‌بست قرار دارد و از راهی که بدان می‌رود، نمی‌توان به جای دیگری رفت. از کنار روستا، رودی پرآب و بسیار خنک و زلال می‌گذرد که در ادامه به رود قره‌چای می‌ریزد. در بالاتر از این منطقه، رود دیگری به نام «مزدقان/ مزدکان» جاری است که با نام روستا و نام مزدک قابل مقایسه و تطبیق است. چشم‌انداز و طبیعت روستا بسیار زیبا و به دلیل وجود کوهستان‌های بلند و دره‌های عمیق، باشکوه و تماشایی است. نگارنده در دامنه کوهستان‌های پردغان، گیاه مقدس «هوم» (در اوستایی: «هَـئـومَـه») را نیز به هر دو شکل سبز و زرین دیده است.

چنانکه گفته شد، مردمان پردغان گله‌دار هستند و همهٔ آنان آغل‌ها و زاغه‌هایی برای نگهداری حیوانات دارند. زاغه‌ها، محلی برای نگهداری حیوانات در فصل سرد زمستان است که در زیر زمین کنده می‌شوند و راهی شیبدار و تند برای رفت‌وآمد دارند. زاغه‌ها بنا به طبیعت خود تاریک هستند.

یکی از زاغه‌داران روستا که مشغول کندن اطراف زاغه در زیر زمین بوده تا زاغه خود را وسیع‌تر کند، به آثاری از آجر و دیوار برخورد می‌کند. مرد روستایی، بدون آسیب رساندن به بازمانده بنای ناشناخته، زاغه را از سمت‌های دیگر گشاد می‌کند و در نتیجه چند متر از طول و بلندای این سازه آجری از زیر خاک بیرون می‌آید.

بخشی از بازماندهٔ احتمالی آتشکده پردغان، فراهان

عکس از غیاث آبادی، تیرماه 1384

سازه‌ای که اکنون هویدا شده، ظاهراً بخشی از یک ستون آجری بزرگ است. پلان این ستون به مانند چهار ستون استوانه‌ای بزرگ است که از پهلو به یکدیگر چسبیده و یک ستون منفرد خاجی شکل را به وجود آورده‌اند. از بخش بیرون آمده ستون که کمتر از نیمی از آن است، می‌توان تخمین زد که طول هر ضلع آن حدود سه متر و محیطی در حدود دوازده متر به خط مستقیم داشته است. چنین ستون عظیمی بی‌تردید می‌تواند از آنِ بنایی بسیار بزرگ باشد. بازمانده‌های این بنای بزرگ در زیر روستای پردغان قرار دارد و خانه‌های مردم بر روی آوار آن ساخته شده است.

ممکن است که این بنای بزرگ همان قلعه یا آتشکده فردجان باشد که در متون تاریخی از آن یاد شده است. اما به صرف گزارش‌های متون تاریخی نمی‌توان در بارهٔ کاربری واقعی این بنا اظهارنظر کرد و نیاز به کاوش و پژوهش‌های میدانی دارد.

نگارنده تاکنون چند بار از این محوطه بازدید کرده و امیدوار بوده تا در این سال‌هایی که از شناسایی یک بنای بزرگ در روستای پردغان می‌گذرد، گمانه‌ها و کاوش‌هایی برای دستیابی به بخش‌های وسیع‌تر بنا و آزادسازی قسمت‌هایی از آن انجام شود؛ اما تاکنون این کار آغاز نشده است.

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:35 | لینک  | 

یادداشت‌های خارک

سمت‌نما و تخته‌نردهای سنگی نویافته

 

پس از انتشار نخستین گزارش از خوانش سنگ‌نبشته نویافته خارک، امیدوار بودم تا فرصتی دست دهد تا برای بررسی بیشتر کتیبه، چارتاقی و همچنین آفتاب‌سنج‌‌های گورصخره‌ پارتی- پالمیری آنجا به جزیره ممنوعه خارک بروم. این فرصت پس از کشف چندین صخره‌کند دیگر به همت آقای اسلامی و دعوت بخشداری جزیره خارک برای بررسی احتمال کاربری تقویمی این علامت‌ها فراهم شد. در اینجا لازم می‌دانم از آقای مهندس شهرام اسلامی- مشاور عمرانی شهرداری خارک، آقای مهندس حسین حیدری- بخشدار جزیره خارک، آقای علی جاذبی- معاون بخشداری، آقای مهندس شعیب بحرینی- شهردار خارک، و آقای ناصری برای همه یاری‌ها و علاقه‌مندی‌ها سپاسگزاری کنم.

ویژگی‌های طبیعی

جزیره خارک، تاقدیسی مرجانی در خلیج فارس به طول و عرض تقریبی هشت در چهار کیلومتر است که از نظر تقسیمات کشوری تابع استان و شهرستان بوشهر می‌باشد.

این جزیره از فسیل‌ها و اندام‌های مرجان‌ها، دوکفه‌ای‌ها و دیگر جانداران دریایی که آمیخته با ذرات ماسه هستند، تشکیل شده و تنها لایه‌ای نازک از سطح جزیره که ضخامتی در حدود بیست سانتیمتر تا پنج متر و چگالی‌ای در حدود 1.5 دارد، دارای سختی بیشتر است. لایه‌های زیرین (که در برش‌های عمودی دیده می‌شوند) از بافتی نرم و رسوبی که در برابر جریان آب کم دوام هستند، ساخته شده است. در بسیاری از نواحی خارک، فرسایش آب و باد موجب از بین رفتن لایه‌های زیرین و سقوط و تلاشی لایه‌های مقاوم فوقانی که حامل آثار و نقوش باستانی هستند، شده است. این روند فرسایش هم اکنون هم در حال تغییر مختصات ناهمواری‌های جزیره است.

در گذشته‌های دور و نزدیک، بسیاری از  صخره‌های مرجانی و زیبای خارک برای ساخت‌وسازهای گوناگون به بندرهای گوناگون خلیج فارس همچون گناوه، آبادان و کویت حمل می شده است.

جزیره خارک از معدود جزیره‌های خلیج فارس است که دارای آب شیرین فراوان بوده است. آب شیرین جزیره خارک در طول تاریخ علاوه بر گودال‌های طبیعی، از طریق حفر ده‌ها چاه آب و رشته‌های قنات، و نیز هدایت مصنوعی آب‌های سطحی فراهم‌شده از بارندگی‌ها به سدهای کوچک و گودال‌های طبیعی جزیره فراهم می‌شده است. در سراسر جزیره بازمانده‌های دایر یا بایر سامانه‌های گردآوری و استحصال آب شیرین به چشم می‌خورد که عبارتند از راه‌آبه‌های کوچک و بزرگ هدایت آب به چاله‌های طبیعی یا دست‌ساخته، تا چاه‌هایی که ده‌ها متر در دل سنگ کنده شده و گاه دارای چرخ‌های آبکشی با نیروی گاو و دیگر چارپایان بوده‌اند، و نیز کاریزهای کهنسالی که در جابه‌جای جزیره دیده می‌شوند و به دلیل بی‌توجهی در حال تخریب و نابودی هستند. برخی از این چاه‌ها همچنان دارای آبی بسیار شیرین هستند که بهره‌برداری چندانی از آنها نمی‌شود. همچنین چاه‌های دیگری نیز در جزیره وجود دارند که مردمان خارک به مانند دیگر نواحی جنوبی ایران، در انتهای آنها درختان مو را می‌کارند. این درختان بدون نیاز به آبیاری و با استفاده ار رطوبت اعماق چاه، هر کدام سالانه تا چند صد کیلو انگور بار می‌دهند.

هر چند که به دلیل نبود یا کمبود خاک حاصلخیز در جزیره، زیستگاه گیاهی قابل توجهی شکل نگرفته است، اما در سراسر جزیره درختان «لیل/ لور» یا انجیر معابد توانسته‌اند با انطباق خود با ویژگی‌های اقلیمی رشد کنند. این درختان بسیار بزرگ و پرسایه که دارای ریشه‌های هوازی هستند در سراسر جزیره به فراوانی دیده می‌شوند. ریشه‌های این درخت از خاک بیرون آمده و با پیچیدن بر تنه درخت از آن بالا رفته و دگرباره از شاخه‌های آن آویزان شده‌اند. این ریشه‌ها آب و غذای مورد نیاز درخت را بجای زمین از باد و هوا دریافت می‌کنند. از همین روی است که اسطوره‌های در پیوند با زمین در میان مردمان جزیره شکل نگرفته و اسطوره‌ها و باورهای در پیوند با آب و باد و دریا در میان آنان بیشتر شکوفا شده است. درخت سدر یا کُنار نیز از دیگر درختان مهم و فراوان جزیره است که به دلیل شرایط زیست‌بومی نتوانسته‌اند به بزرگی درختان کنار در دامنه‌های زاگرس بشوند.

حیات وحش خارک بسیار محدود و منحصر به گله‌های کم‌شماری از آهو که روزبروز کمتر می‌شوند و مارهای بزرگ و سمی است که طول آنها به یک تا یک‌ونیم متر می‌رسد. پرندگان مهاجر فراوانی نیز فصل زمستان را در کرانه‌های خارک می‌گذرانند.

اقلیم خارک دربردارنده ویژگی‌های خاص، چشم‌اندازی شگرف و تفاوت‌هایی قابل ملاحظه با دیگر نواحی ایران است که اکنون تمام قابلیت‌های آن به پای صنعت نفت از میان رفته است.   

نام جزیره

تلفظ نام جزیره و شهر آن به هر دو شکل «خارک» و «خارگ» تداول دارد. مردم محلی، شهر و جزیره را «خارگ» می‌نامند؛ اما در منابع مکتوب «خارک» بکار رفته است. آثار تاریخی و جغرافیایی سده‌های میانه نیز تلفظ خارک را ضبط کرده‌اند که مشخص نیست آیا گونه درست آن بوده و یا محصول تعریب نام خارگ بوده است. در نوشته‌ها و نقشه‌های اروپایی نیز هر دو نام Khark و Kharg بکار می‌روند، اما شکل نخستین بیشتر متداول است.

برخی از پژوهشگران بر این باورند که منظور از نام «ایکارا/ ایکاریا» و «ایکاریوس» که در کتاب‌های جفرافیای بطلمیوس و استرابو برای نامیدن شهر و جزیره‌ای بکار رفته، همانا جزیره خارک است و حتی براساس همان نوشته‌ها، جزیره خارک را محل ساخت معبد آپولو و نصب تندیس‌های زئوس و نپتون می‌دانند. اما نگارنده این فرض را نادرست می‌داند؛ چرا که در این آثار جغرافیایی، نام جزیره ایکارا همراه با نام دیگر جزیره‌های یونانی و آسیای صغیر در دریای مدیترانه آمده است. این نام چند بار در جغرافیای استرابو تکرار شده که همگی در کتاب چهاردهم یعنی جایی که به شرح سرزمین‌های یونیه، کاریه و دامنه کوهستان‌های تاروس اختصاص دارد، آمده است. در اینجا ایکارا و فاصله آن با شهرها و جزیره‌های معروف مدیترانه همچون: دماغه تروکلیان، سونیوم، ساموس، ملانتیان و کورسیا آمده است و آشکارا جزیره ایکاروس را درنزدیکی هلسپونت می‌داند.

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:31 | لینک  | 

سیمُرغ

و درنای سفید سیبری

 

بسیاری از اسطوره‌ها، باورها و داستان‌های مردمان باستان از پدیده‌ای راستین در طبیعت الهام گرفته شده است. یک پدیده کیهانی یا زمینی که برای مردمان توجه‌برانگیز، جالب و دیدنی بوده و یا تأثیری نیکو یا مخرب بر زندگی آنان می‌گذاشته است، آنرا به گنجینه باورهای خود می‌افزوده‌اند و به مرور زمان به آن شکل تازه‌ای می‌داده‌اند و با افزوده‌ها و کاهنده‌هایی که لازم می‌دانسته‌اند، اسطوره یا سرگذشت‌های اعتقادی و داستانی را می‌ساخته‌اند.

بی‌گمان، باور به پرنده‌ای به نام سیمرغ و کارکردهایی شگفت و گسترده آن، دارای خاستگاهی در طبیعت و محیط پیرامونی جوامع پیشین بوده است. خاستگاهی که الهام‌بخش اینچنین باورها و داستان‌های شگفت و شنیدنی شده است.

نگارنده در اینجا یادداشت‌هایی در باره درنا و به ویژه درنای سفید سیبری را می‌آورد و این پرسش را پیش می‌نهد که آیا ممکن است این پرنده شگفت و دیدنی، سرچشمه باورهای در پیوند با سیمرغ باشد؟

درنا نام‌های گوناگون و فراوانی دارد: «تُرنِه»، «بوتیمار»، «غم‌خورک»، «کُلنگ»، «کرکی» و «حواصیل». اینها تنها تعداد معدودی از نام‌های بی‌شمار این پرنده هستند. هر چند در قواعد علمی پرنده‌شناسی و جانورشناسی هر کدام از این نام‌ها متعلق به دسته و تیره خاصی هستند، اما در میان عامه و در متون ادبیات فارسی، عموماً برای تیره‌‌هایی از خانواده «درازپایان» بکار رفته است.

درناها پرندگانی بزرگ با پاهایی بلند و گردن و منقار دراز و دم کوتاه هستند که قد آنان تا یک متر و نیم می‌رسد. گونه‌های مختلف آنان، دارای رنگ‌هایی متفاوت هستند که معمولاً از سفید یا خاکستری تشکیل می‌شود. اما نمونه‌هایی رنگارنگ نیز در میان تیره‌های مختلف دیده می‌شود. درنای سیبری به هنگام بلوغ کاملاً سفیدرنگ با چهره‌ای سرخ است. برخی از آنان، شاهپرهای سیاه‌رنگی دارند که تنها به هنگام پرواز دیده می‌شوند.    

درناها پرنده‌ای مهاجر هستند که تابستان‌ها را در سرزمین‌های سردسیر سیبری و دیگر نواحی سرد شمال شرقی فلات ایران سپری می‌کنند و در زمستان‌ها به سوی جنوب روی می‌آورند. آنان در قیاس با دیگر پرندگان عمری طولانی دارند که به شصت تا هفتاد سال می‌رسد.

درناها مانند قوها، تنها یک بار در عمر خود جفت انتخاب می‌کنند و تمام عمر به یکدیگر وفادار می‌مانند. آنان در حال پرواز و در ارتفاعی بعید، رقص و معاشقه می‌کنند و تخم‌گذاری آنان در فصل گرما و در ناحیه سردسیر است.   

درناها در اوایل فصل پاییز، کوچ بزرگ خود به سوی جنوب غربی را آغاز می‌کنند و در اواخر زمستان به شمال شرقی باز می‌گردند. طول مسیر کوچ، حدود پنج تا هفت هزار کیلومتر است کا با احتساب مسیر بازگشت به حدود ده تا چهارده هزار کیلومتر می‌رسد. آنان در دسته‌های چند ده تایی و گاه چند صد تایی بصورت دسته‌جمعی پرواز می‌کنند. آرایش آنان به هنگام پرواز یا به شکل یک خط ممتد و یک‌ستونی است و یا به شکل عدد هفت به صورتی که رأس آن در جلو و به سمت مسیر پرواز قرار دارد. در هر دو آرایش، یکی از درناها در مقام رهبر و راه‌بلد در پیشاپیش همه پرواز می‌کند. قطار درناها در ارتفاع بسیار بالایی حرکت می‌کنند و ایستگاه‌های استراحت آنان بسیار اندک است. آنان می‌توانند بطور شبانه‌روزی مدت مدیدی را یک‌نفس پرواز کنند. محل استراحت آنان در فلات ایران، معدودی دریاچه‌ها، تالاب‌ها و آبگیرهایی بوده است که در نواحی دورافتاده و بیرون از دسترس آدمی واقع باشد. چرا که درناها با وسواس زیادی از انسان و اقامتگاه‌های او دوری می‌کند و هرگز در پیرامون روستاها فرود نمی‌آیند.

درناها در دو هنگام ممکن است از ادامه مسیر خودداری کنند. یکی به هنگامی که به دلیل ابری بودن آسمان، راه خود را گم کرده باشند؛ و دیگر به هنگامی که یکی از آنان از روی ناچاری یا بیماری از پرواز باز ایستاده و بر روی زمین بنشیند. در هر دوی این هنگام‌ها، دسته درناها فرود نمی‌آیند و تنها در آسمان در یک مسیر دایره‌ای شکل به دور خود می‌چرخند که یا راه را پیدا کنند، یا همراه بازمانده‌اشان به آنان بپیوندند و یا از پیوستن او ناامید شوند. آنان گاه یک شب کامل را بدون خستگی به دور خود می‌چرخند. از آنجا که درنای بیمار معمولاً در کنار نزدیکترین آب بر زمین می‌نشیند و کنار آب‌ها نیز معمولاً محل روستاها و آدمیان است، بسیار دیده شده که دسته بزرگ درناها ساعت‌های متوالی بر بالای روستایی چرخیده‌اند.

رقص در آسمان

شاهکاری در عکاسی و عکس برگزیده جشنواره جهانی  ورد پرس فتو: World Press Photo

درناها پرندگانی گوشه‌گیر، بی‌آزار، زیبا و دوست‌داشتنی‌اند که بطور دسته‌جمعی به هنگام پرواز آواز زیبایی می‌خوانند و در آسمان به رقص‌ و نمایش‌های موزون دو نفره می‌پردازند. آنان نه مزاحمتی برای مردم و کشتزارها ایجاد می‌کنند و نه چشمداشتی به مرحمت و کمک انسان‌ها دارند. از آدمی دوری می‌کنند و گفته شده که چنانچه به دلیل بیماری از قطار مهاجرت جا بمانند، بزودی از غصه دق می‌کنند و می‌میرند.

در سالیان اخیر، این پرندگان بشدت از سوی هم‌میهنان ما تهدید و کشتار می‌شوند. به همین خاطر درنای سفید سیبری، از سوی نهادهای بین‌المللی پرنده‌ای «بشدت در معرض خطر» معرفی شده و برنامه‌های حفاظتی گوناگونی در هفده کشور منطقه و از جمله ایران برای آنها اجرا می‌شود (بنگرید به پروژه حفاظت از درنای سیبری) . در ایران نیز تاکنون سه همایش بین‌المللی برای جلوگیری از انقراض آنان برگزار شده که آخرین آنها در اسفند سال گذشته بود. در زمینه حفاظت از درنای سفید می‌توان از کوشش‌های ارزنده خانم «الن توکلی» فعال و علاقه‌مند حفاظت از درنای سفید یاد کرد که «انجمن درنای سیبری» را در ایران بنیاد گذاشته است.   

درناها برای انسان‌ها همواره موجوداتی احترام‌برانگیز و ارجمند بوده‌اند. تاجیکان جنوب ازبکستان و شمال افغانستان باور دارند که وقتی «ترنه»‌ها به بلخ می‌رسیدند، بخاطر مبارکی و فرخندگی «تاق نوبهار» هرگز از بالای آن نمی‌گذشتند و بلکه از زیر آن رد می‌شدند. (منظور نیایشگاه بزرگ، مشهور و ورجاوند بلخ است که بعدها «مزار شریف» بجای آن ساخته شده است). مردم اعتقاد دارند که اگر درناها در ارتفاع پایین پرواز کنند، سالی پرباران و حاصلخیز در راه است و اگر در ارتفاع بالا پرواز کنند، سالی خشک و کم بارش پیش رو است.

در سیبری نیز باورهایی عمیق به درناها وجود دارد. درنا، نماد شهر سالاخوز در سیبری است. بسیاری از مردمان سیبری (از جمله اسکیموهای «هانتی») جامه‌ای به شکل درنا می‌پوشند و به هنگام جشن و شادمانی با همان جامه بر گرد آتش می‌رقصند. آنان درنا را نشانه و نماد خوشبختی می‌دانند و از همه مهم‌تر اینکه «پر» او را «دارویی شفابخش» برای زخم‌ها و دردها می‌دانند.         

پیکره نمدی درنا

یافت شده از محوطه باستانی پازیریک در شرق دشت آلتایی، سده پنجم- ششم پیش از میلاد

عکس از موزه هرمیتاژ

به این ترتیب، اگر خود را بجای مردمان باستانی ساکن ایران و به ویژه مردمان سیستان و زاولستان (به عنوان اصلی‌ترین باورمندان به سیمرغ در گزارش شاهنامه فردوسی) بگذاریم، درناها پرندگان بزرگ و سفیدی هستند که در دسته‌های پرشمار که از دور شبیه یک پرنده بسیار بزرگ‌ به دیده می‌آید، دو بار در سال از بالای سر آنان می‌گذرند، بدون آنکه مانند دیگر پرندگان در اینجا و آنجا فرود آیند. مسیر آنان از شمال شرقی به سوی جنوب غربی و برعکس است. آنان یکبار نوید فرارسیدن سرما و یکبار نوید فرارسیدن گرما را می‌آورند. آنان از جایی ناشناخته در پشت کوه‌های هندوکش در افغانستان امروزی بسوی دریاچه هامون می‌آیند و باز در پشت همان کوه‌ها ناپدید می‌شوند. آنان گهگاهی نیز بر فراز روستاها و ماندگاه‌های مردمان می‌چرخند. 

چنانکه می‌دانیم نام سیمرغ به معنا و برابر با «سی مرغ» نیست و این گونه‌ای تلطیف آوا و معناگذاری‌ متأخر است که از نام اوستایی «مِـرِغـو سَـئِـنَـه» (در پهلوی «سین مورو») گرفته شده است. «مرغو سئنه» در اوستا ظاهراً به معنای «مرغ چینی/ پرنده چینی» است. به نظر می‌آید که این نام به سبب مسیر کوچ پرنده که از سوی شمال شرقی (یعنی از «سَـئِـنَـه» =چین) و دگرباره به همان سو است، بر این پرنده نهاده شده باشد. به ویژه که نام کوه‌های هندوکش افغانستان نیز در زامیاد یشت و هوم یشت اوستا به گونهٔ «اوپـائـیـری سَـئِـنَـه» (در پهلوی «اَپـورسِـن») به معنای «برتر از [پرش] شاهین یا سیمرغ» (دوستخواه، ص 928) آمده است.  

به نظر می‌آید که رنگ سفید درنا با رنگ سفید زال زر و سیمرغ و حتی زروان پیوندی داشته باشد و حتی گوشه‌گیری و انزوای درنا نیز در پیوند با خردمندی و دانایی سیمرغ باشد.

ناپدید شدن درناها در پشت کوه‌های اپورسن و بی‌خبری از آشیان آنان، با سیمرغی که در جایی ناشناخته و دور از دسترس در کوه‌ها آشیان دارد، شباهت دارد؛ همچنان که باور امروزی مردمان سیبری در شفابخش بودن پر درنا، شباهتی فراوان با سیمرغ شفابخش و درمانگر در اوستا و شاهنامه فردوسی و دیگر متون ایرانی دارد.

ویژگی سیمرغ در بهرام یشت اوستا (بند 41) که به ابرهایی تشبیه شده است که «کوه‌ها را فرا می‌گیرند»، خواننده را به یاد دسته‌های بزرگ درناهای مهاجر می‌اندازد.

در مجموع به نظر می‌آید و می‌توان احتمال داد که خاستگاه باور به سیمرغ یا مرغوسئنه، یکی از تیره‌ها و دسته‌های خانواده درازپایان و به ویژه درنای سفید سیبری بوده باشد. پرنده‌ای که شباهت‌های فراوان با باورهای در پیوند با سیمرغ دارد و هنوز هم در باور مردمان، پرنده‌ای گرامی و درمانگر شناخته می‌شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:28 | لینک  | 

کشفیات جدید دیرینه شناسان در ایران

 گروه مشترک دیرینه شناسان انسانی ایران – فرانسه(FIPP) با کشف 13830 شی باستانی موفق به دستیابی به داده های قابل توجهی درباره انسان دوره دیرینه سنگی در شمال ایران در منطقه آمل و دماوند شدند. این گروه در جریان طرح مشترک 5 ساله دیرینه شناسی انسانی ایران و فرانسه از سال 1382 تا کنون در ایران مشغول به پرسپکسیون و حفاری محوطه های باستانی در یزد و آمل هستند.

تحقیقات اخیر دیرینه شناسی انسانی در این برنامۀ مشترکدر البرز مرکزی، منطقه ای از ایران که تا کنون کمترتحت کاوش قرار گرفته است، متمرکز شده است. سال گذشته پس از 3 سال پرسپکسون ، سه محوطه باستانی در اوچونک و مغانک ( دماوند، تهران) و گرم رود( آمل، مازندران) کشف شد و تابستان امسال، حفاری در محوطه باستانی گرم رود آغاز شد.

 از میان چند هزار قطعات به دست آمده در سال 1385  که شامل ابزار سنگ ، بقایای استخوانی و دندانی حیوانات غیرمیکروسکپی و نیز به میزان کمتر قطعات صدف نرم تنان ، قلوه سنگهای  ، قطعات پوسته ی سخت پوستان ، ذغال و بقایای حیوانات میکروسکپی هستند ، تعداد1768 عدد در محل حفاری - و نه در حین الک کردن خاک حاصل از حفاری مختصات یابی شدند و محل دقیق آنها با تعیین طول و عرض و ارتفاع مشخص شد.

نتایج مطالعاتی که تاکنون انجام شده است نشان دهنده حضور انسان دیرینه سنگی است که به شیوه گردآوری و شکار در البرز مرکزی روزگار می گذرانیده اند.قدمت محوطه باستانی گرم رود در نزدیکی آمل در استان مازندران با توجه به آزمایش کربن 14 ،به  29320سال می رسد. گفتنی است که  داده های اخیر تاریخ جدیدی را نشان می دهد که در آینده نزدیک منتشر خواهد شد. از سوی دیگر با توجه به شکل ابزارسنگها و تیغه هایی که در اوچونک و مغانک یافته شده است به نظر می رسد که این ابزارها مربوط به دوره موسترین جدید است. نتایج این پژوهشها تا کنون در 6 مقاله بین المللی  به زبان های انگلیسی و فرانسه( از جمله " Journal of Human Evolution" ) سه مقاله ملی ، چهار کنگره بین المللی و یک کنگره ملی ارائه شده است.

گفتنی است  گروه فرانسوی  که در حال حاضر به منظور مطالعه بر روی اشیائی که تیرماه گذشته بر روی زمین تحقیق یافته است در ایران به سر می برد، در حین مطالعه اشیای باستانی با همکاری گروه پژوهشگران ایرانی یک دوره کلاس انسان شناسی زیستی برای دانشجویان رشته انسان شناسی دانشگاه تهران  برگزار کرده اند.

و سرانجام این پروژه مشترک دیرینه شناسی انسانی ایران- فرانسه که در پی امضای پروتکلی میان مرکز تحقیقات ملی فرانسه(CNRS) و وزارت علوم ایران شروع شده است ، به مدیریت ایرانی پروفسور اصغر عسکری خانقاه استاد و مدیر گروه انسان شناسی دانشگاه تهران و مدیریت فرانسوی دکتر ژیل بریون پژوهشگر مرکز تحقیقات ملی فرانسه در حال انجام است. اجرای این طرح نیز از سوی دانشگاه تهران بر عهده دکتر اصغر عسکری خانقاه گذارده شده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:22 | لینک  | 

images
http://www.news82.blogfa.com/post-12.aspx   http://varpena.blogfa.com/post-144.aspx 

Damavand Iran - دماوند
ارتفاع

منابع مختلف اندازه‌های گوناگونی برای ارتفاع قلهٔ دماوند از سطح دریا ذکر کرده‌اند. به نقل از درگاه ملی آمار، ارتفاع این قله ۵٬۶۱۰ متر است [۱۲]؛ منابع دیگر، از جمله پایگاه ملی داده‌های علوم زمین ایران و وب‌گاه رصدخانهٔ زمین ناسا، ارتفاع ۵٬۶۷۰ متر[۱۳][۱] و ۵٬۶۷۱ متر[۶] را نیز برای قلهٔ این کوه ذکر کرده‌اند. دایرةالمعارف فارسی فهرستی شش موردی از ارتفاع‌هایی که برای این قله آمده‌است ذکر می‌کند که از ۵٬۵۴۳ تا ۶٬۴۰۰ متر می‌رسد.[۲]

فاصله از شهرهای نزدیک

این قله در ۶۹ کیلومتری شمال شرقی تهران، ۶۲ کیلومتری غرب آمل و ۲۶ کیلومتری شمال شهر دماوند واقع شده‌است.[۱۴]

رودخانه‌های پیرامون

رودخانه تینه در شمال، رودخانه هراز در جنوب و شرق و رودخانه دلیچای در غرب این کوه واقع شده‌اند. [۱۵]

کوهستان

قله دماوند در شرق کوهستان البرز مرکزی (استان مازندران) از رشته کوه البرز قرار دارد. قله‌های مجاور آن ورارو، سه سنگ، گل زرد و میانرود است.[نیازمند منبع]


[ویرایش] آتشفشان

عکس هوایی از قلهٔ دماوند، گرفته شده در تاریخ ۱۵ ژانویه ۲۰۰۵. عکس از ناسا.
عکس هوایی از قلهٔ دماوند، گرفته شده در تاریخ ۱۵ ژانویه ۲۰۰۵. عکس از ناسا.
تصویری از دهانه آتشفشان سال ۱۳۷۳
تصویری از دهانه آتشفشان سال ۱۳۷۳

دماوند یک کوه آتشفشانی مطبق[۱۶]* است [۱۷] که عمدتاً در دوران چهارم زمین‌شناسی موسوم به دوران هولوسین[۱۸]* تشکیل شده و نسبتاً جوان است.[۱۹] فعالیت‌های آتش‌فشانی این کوه محدود به تصعید گازهای گوگردی است.[۲۰] آخرین فعالیت‌های آتشفشانی این کوه مربوط به ۳۸۵۰۰ سال قبل بوده‌است.[۱۳]

دماوند یک آتشفشان خفته‌است که امکان فعال شدن مجدد آن وجود دارد. [۲۱] در برخی از سال‌ها از جمله در سال ۱۳۸۶، از قله دماوند، دود و بخارهایی خارج شده‌است که برخی از شاهدان آن را گواهی بر فعال شدن این آتشفشان پنداشته‌اند. اما در حقیقت در سال‌های پربارش، با نفوذ آب به درون قله و مواجه شدن با سنگ‌های داغ، جریانی از بخار آب از دهانه قله خارج می‌شود و چنین به نظر می‌رسد که فعالیت‌های آتشفشانی صورت گرفته‌است. [۲۲]

قطر دهانه این آتشفشان در حدود ۴۰۰ متر است [۲۳] [۲۴] که دریاچه‌ای از یخ آن را پوشانده‌است. ‏[۲۲] همچنین نشانه‌هایی از وجود دهانه‌های قدیمی در پهلوهای جنوبی و شمالی کوه ملاحظه می‌شود.[۲۲]

[ویرایش] نام‌ها و ریشه‌شناسی

نام دماوند به دو صورت مشهور دماوند و دنباوند (با زبر یا پیش دال) ضبط شده‌است.[۲۵][۲] حتی در بعضی مآخذ هر دو صورت نام آمده‌است.[۲۶] صورت دیگری که از نام این کوه ضبط شده‌است دباوند است.[۲۷] این کوه را با نام‌های کاملاً متفاوت بیکنی و جبل لاجورد نیز ثبت کرده‌اند.[۲۸] «نام دماوند در تورات آمده و صورت کهن آشوری آن «بیکن» است (ری باستان ۲/۶۴۲)»[۲۹][در کجای تورات]

در مورد دلیل نام‌گذاری دماوند در فرهنگ معین آمده‌است: «دم (دمه، بخار) + اوند = وند؛ دارای دمه و دود و بخار (آتشفشان)»[۳۰]

احمد کسروی درباره‌ٔ نام‌گذاری دماوند یا دنباوند نظر کاملاً متفاوتی دارد.[۳۱]*. وی با استدلال‌هایی نسبتاً پیچیده نام‌گذاری «نهاوند» و «دماوند» را مرتبط می‌داند و می‌نویسد «در زبانهای باستان «نها» به‌معنی پیش و «دما» به‌ضم دال به‌معنی پشت و دنبال بوده،...»[۳۲] و در مورد «وند» می‌نویسد:««وندن» در زبانهای باستان ایران به‌معنای «نهادن» بوده[...] یکی از معناهای «نهادن» واقع شدن و ایستادن برجایی است.[...] و ناچار «وندن» نیز همان معنی را داشته و «وند» که ماضی آن است به‌معنی نهاد، برجایی ایستاد (واقع‌شد) می‌آمده‌است»[۳۳] او در ادامه نتیجه می‌گیرد:«پس «نهاوند» یعنی شهر یا آبادی یا قلعهٔ ایستاده در پیش‌رو و «دماوند» یعنی شهر یا آبادی یا قلعهٔ ایستاده در دنبال و پشت.[۳۴]

[ویرایش] اسطوره

تصویر به بند کشیده شدن ضحاک به دست فریدون در شاهنامه بایسنقری
تصویر به بند کشیده شدن ضحاک به دست فریدون در شاهنامه بایسنقری

دماوند در اساطیر ایران جایگاه ویژه‌ای دارد. شهرت آن بیش از هر چیز در این است که فریدون ضحاک را در آنجا در غاری به بند کشیده‌است[۳۵]* و ضحاک آنجا زندانی‌است تا آخرالزمان[۳۶]* که بند بگسلد و کشتن خلق آغاز کند و سرانجام به دست گرشاسپ کشته شود.[۳۷] هنوز هم بعضی از ساکنین نزدیک این کوه باور دارند که ضحاک در دماوند زندانی است و اعتقاد دارند که بعضی صداهایی که از کوه شنیده می‌شود، ناله‌های هموست.[۲]

در تاریخ بلعمی محل زیست کیومرث کوه دماوند دانسته شده‌است[۳۸] و گور فرزند وی هم آنجا دانسته شده‌است. با این تفصیل که چون فرزندش کشته شد خداوند چاهی بر سر کوه برآورد و کیومرث فرزند را در چاه فروهشت. بلعمی سپس از مغان نقل کند که کیومرث بر سر کوه آتش افروخت و آتش به چاه اندر افتاد و از آن روز تا امروز (روزگار بلعمی) ده پانزده بار پرزند و به هوا برشود و از مغان نقل می‌کند که این آتش دیو را از فرزند او دور دارد.[۳۹] به گفتهٔ تاریخ بلعمی جمشید به طبرستان به دماوند بود که سپاه ضحاک به وی رسید. [۴۰]. بنا به روایتی نبرد لشگر فریدون به سپاهسالاری کاوه با ضحاک در حوالی دماوند بود.[۴۱]دماوند بار دیگر در گاه پادشاهی منوچهر مطرح می‌شود. آرش از فراز آن تیری انداخت تا مرز میان ایران و توران تعیین کند. [۴۲]

بعدها با پا گرفتن اساطیر سامی در ایران برخی شخصیت‌های این اساطیر هم با دماوند ارتباطاتی یافتند. از جمله «عوام [...] معتقدند که سلیمان‌بن داوود, یکی از دیوان را که «صخر المارد» (سنگ سرکش) نام داشت در آن‌جا زندانی نمود. گویند، بر قلهٔ‌ دماوند، زمین هموار است و از چاهی که بر فراز آن قرار دارد، روشنی بیرون آید.»[۴۳]

[ویرایش] ادبیات

در اشعار ایرانی معمولاً نام دماوند در ارتباط با اسطورهٔ به بند کشیده شدن ضحاک ظاهر می‌شود. فردوسی در شاهنامه در ابیاتی که داستان به بند کشیده شدن ضحاک توسط فریدون را تصویر می‌کند، چنین سروده است[۴۴]

برآن گونه ضحاک را بسته سخت سوی شیرخوان برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرون همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه بِبَر همچنان تازیان بی‌گروه

اسدی طوسی در گرشاسپ‌نامه که به پیروی از شاهنامه سروده شده‌است به این اسطوره اشاره می‌کند.[۴۵]. در اشعار و منظومه‌های شاعران دیگر از جمله قصیده‌ای از ناصرخسرو[۴۶] منظومهٔ ویس و رامین [۴۷] از فخرالدین اسعد گرگانی و قصیده‌ای از خاقانی [۴۸] تلمیح این اسطوره دیده می‌شود. همچنین گاه در عظمت به دماوند مثل زده‌اند.[۴۹].

قصیده دماوندیه اثر ملک الشعرای بهار تنها یکی از چندین شعری است که در مورد دماوند سروده شده‌است. دماوندیه اول او در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی با این مطلع آغاز گشت:

ای کوه سپیدسر، درخشان شو مانند وزو، شراره افشان شو

قصیدهٔ «دماوندیه دوم» که در سال ۱۳۰۱ توسط همین شاعر سروده شد، از شعرهای معروفی است که دربارهٔ دماوند سروده شده‌است که چند بیت نخستین آن چنین است:

ای دیو سپید پای دربند ای گنبد گیتی ای دماوند
از پای به سر یکی کله‌خود ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر چهر دلبند

[ویرایش] دماوند در تاریخ

در طی سلطنت دودمان پهلوی بر ایران، تصویر کوه دماوند در وسط نشان رسمی ایران قرار داشت.
در طی سلطنت دودمان پهلوی بر ایران، تصویر کوه دماوند در وسط نشان رسمی ایران قرار داشت.

آشوریان این کوه را کان سنگ لاجورد می‌انگاشتند. اگرچه به راستی ایشان دچار لغزش شده بودند و سنگ لاجورد از بدخشان می‌آمده‌است. در زمان تاخت و تاز آشوری‌ها به پشته ایران این کوه بخشی از حدود مادها شمرده می‌شده و در متن‌های آشوری هم بدان اشاره‌شده‌است. سارگون دوم در لشکرکشی خود سرزمین‌های تا کوه دماوند را خراجگزار خود نموده بود. در زمان اسرحدون نیز آشوری‌ها تا پای کوه دماوند لشکرکشیده بودند.[۵۰]اما به‌پیشروی ادامه ندادند چون آسوری‌ها دماوند و قدری آن‌سوترش کویر لوت را پایان دنیا می‌پنداشتند.[۵۱]

شیوه گذاردن پیکر مردگان را در کوه‌ها را دیاکونوف آیین مغانی می‌انگارد که در دامنه دماوند می‌زیسته‌اند و این آیین را به دیگر جاهای ایران پراکنده نموده‌اند.[۵۲] در دامنهٔ دماوند تعداد زیادی گور پیش از تاریخ وجود دارد.[۵۳]

در سده هشتم میلادی در پای کوه دماوند دژی بوده‌است که موبدی زرتشتی به نام مَس‌مُغان و پیروانش در آن می‌زیسته‌اند و این دژ به فرمان المهدی خلیفه عباسی ویران‌گشته و مس‌مغان نیز کشته‌ شد.[۵۴] مس‌مغان (به عربی کبیرالمجوس) لقب بزرگان خاندان قارن بوده که تبار پارتی داشته و دارای سرزمین‌هایی در پای دماوند بوده‌اند. [۵۵]

غازان خان ایلخان مغول در ۴ شعبان ۶۹۴ (هجری) در لارِ دماوند به دست شیخ صدرالدین غسل‌کرد و مسلمان ‌شد. [۵۶]

«در حدودالعالم آمده که ویمه و شلنبه دو شهرست از حدود کوه دنباوند و اندر وی بتابستان و زمستان سخت سرد بود و ازین کوه آهن افتد.(حدودالعالم. ص ۱۴۷)»[۵۷]

گفتنی است که در طی سلطنت دودمان پهلوی بر ایران، از نقش کوه دماوند به عنوان نماد ایران زمین و خورشید در حال تابش در پشت آن سود برده شده بود.[۵۸]


[ویرایش] ادعای ثبت در میراث جهانی

منظره‌ای از کوه دماوند
منظره‌ای از کوه دماوند

در فروردین ۱۳۸۷، خبرگزاری های ایران اخباری را در رابطه با ثبت کوه دماوند در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو منتشر کردند. این خبرها که از خبرگزاریهای گوناگون مانند خبرگزاری فارس منتشر شد دماوند را به عنوان نخستین اثر طبیعی ایران که در فهرست میراث طبیعی جهانی یونسکو به ثبت رسیده معرفی کردند [۵۹] [۶۰]. اما فریبرز دولت آبادی، معاون میراث فرهنگی سازمان میراث فرهنگی در گفتگو با خبرگزاری میراث خبر این ادعا را رد و آن را سو تفاهم دانست. وی ابراز کرد: « متاسفانه برداشت اشتباهی از موضوع ثبت دماوند صورت گرفته و این خبر اشتباه است.[۶۱]

[ویرایش] کوهنوردی

در زمان‌های قدیم عده‌ای خود را به قلهٔ دماوند رسانیده بودند. ناصر خسرو در سفرنامه‌اش نوشته‌است که گویند بر سر دماوند چاهی‌است که نوشادر و کبریت (گوگرد) از آن گیرند.[۶۲] صاحب آثار البلاد و اخبار العباد با نقل قولی دست دوم می‌گوید که عده‌ای از اهالی آن نواحی می‌گفته‌اند که در طی پنج روز و پنج شب به قله‌ٔ دماوند رسیده‌اند و قلهٔ آن را مسطح با مساحت صد جریب یافته‌اند گرچه از دور به مخروط می‌ماند.[۶۳] اولین صعود موفقیت‌آمیز اروپائیان به قلهٔ دماوند در سال ۱۸۳۷ توسط تیلر تامسن صورت گرفته‌است.[۲] همچنین نخستین صعود مستند ایرانی به این قله، به سال ۱۸۵۷ باز می‌گردد که تیم سرهنگ محمدصادق‌خان قاجار ارتفاع آن را ۶۶۱۳ ذرع تعیین نمود. [۲۲]

[ویرایش] مسیرهای اصلی صعود

برای رسیدن به قله مانند تمامی کوه‌ها از هر مسیری می‌توان پیش رفت ولی شناخته‌شده‌ترین آن‌ها این جبهه‌ها هستند:

  • جبهه شمالی؛ مسیر صعود این جبهه از میان دو یخچال سیوله (سمت راست) و دوبی سل (سمت چپ) صورت می‌گیرد.
  • جبهه شمال شرقی؛ پناهگاه تخت فریدون در این مسیر قرار دارد.
  • جبهه جنوب غربی؛ پناهگاه سیمرغ در این مسیر قرار دارد.
  • جبهه جنوبی؛ از سمت جنوب شرقی کوه. پلور، رینه، گوسفندسرا و بارگاه سوم در این مسیر قرار می‌گیرند.

آسانترین این مسیرها جبهه جنوبی و سخت‌ترین آنها جبهه شمالی است[۶۴]. سه جبهه شمالی، جنوبی و شمال شرقی در نزدیکی روستاها قرار گرفته‌اند و همچنین همگی دارای جان‌پناه در میان راه هستند[۶۵].

[ویرایش] پناهگاه‌ها

عکسی از قلهٔ در ابرپوشیده شدهٔ دماوند از گوسفندسرا ۱۱ خرداد ۱۳۸۶.
عکسی از قلهٔ در ابرپوشیده شدهٔ دماوند از گوسفندسرا ۱۱ خرداد ۱۳۸۶.

در نقشه‌ راهنمای صعود به قله‌های البرز مرکزی پناه‌گاه‌هایی به شرح زیر مشخص شده است:[۶۶]

  • پناه‌گاه گوسفندسرا (کوهپایه) در ارتفاع ۲۹۵۰ متری.
  • بارگاه سوم (یال جنوبی) در ارتفاع ۴۱۵۰ متری.
  • پناه‌گاه سیمرغ (یال جنوب غربی) در ارتفاع ۴۱۵۰ متری.
  • پناه‌گاه تخت فریدون (یال شمال شرقی) در ارتفاع ۴۳۶۰ متری.

[ویرایش] یخچال‌های معروف

  • یخچال سیوله (جبهه شمالی)
  • یخچال دوبی سل (جبهه شمالی)
  • یخچال عروسکها (جبهه شمالی)
  • یخچال یخار (شمال شرقی)

[ویرایش] پانویس

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ Mt. Davamand, Iran (انگلیسی). ناسا. بازدید در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۰۷.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ مصاحب، غلامحسین (سرپرست). مدخل «دماوند» در دایرةالمعارف فارسی. جلد اول، چاپ سوم ۱۳۸۱، ص ۹۹۱.
  3. An Introduction to Prominence (انگلیسی). بازدید در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۰۷.
  4. دماوند؛ موقعیت روی نقشهٔ جهانی، مختصات و اطلاعات کوتاه. traveljournals.net. بازدید در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۰۷.
  5. مسعود نصرتی، ۱۵
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ کوه دماوند (انگلیسی). وب‌سایت قلمرو کوهستانی ایران. بازدید در تاریخ ۱۸ آوریل ۲۰۰۷.
  7. مسعود نصرتی، ۱۵
  8. ثبت ملی دماوند؛ راهی به سوی جهانی شدن (رادیو فردا)
  9. از جمله در شاهنامهٔ فردوسی
  10. برای نمونه در شاهنمهٔ فردوسی گرشاسپ‌نامهٔ اسدی طوسی اشعار ناصرخسرو به این موضوع اشاره شده‌است. قصیده‌های دماوندیهٔ‌ملک‌الشعرای بهار هم معروف است.
  11. نقشه‌ راهنمای صعود به قله‌های البرز مرکزی
  12. نگاهی به ایران؛ سرزمین و حکومت. درگاه ملی آمار. بازدید در تاریخ ۱۸ آوریل ۲۰۰۷.
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ اطلس زمین‌شناسی راه‌ها (انگلیسی). پایگاه ملی داده‌های علوم زمین. بازدید در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۰۷.
  14. مسعود نصرتی، ۱۵
  15. مسعود نصرتی، ۱۵
  16. (به انگلیسی: stratovolcano)
  17. آتشفشان دماوند (انگلیسی). بازدید در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۰۷.
  18. (به انگلیسی: holocene)
  19. کوه دماوند. وب‌گاه Pars Times. بازدید در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۰۷.
  20. یک مسوول: علت تغییر رفتار قله دماوند در دست تحقیق است. ایرنا. بازدید در تاریخ ۲۱ آوریل ۲۰۰۷.
  21. گزارش مطالعه آتشفشان دماوند
  22. ۲۲٫۰ ۲۲٫۱ ۲۲٫۲ ۲۲٫۳ شیرآقایی، روزنامه اعتماد
  23. سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدنی ایران
  24. روزنامه آفرینش
  25. شهیدی مازندرانی ۳۳۰
  26. برای نمونه در ویس و رامین «تو گفتی بود دشت نهاوند / ز بس جنگ‌آوران کوه دماوند»(فخرالدین اسعد گرگانی ۶۲) و «درم با بند و ویس از بند رفتست / مگر امشب به دنباوند رفتست» (فخرالدین اسعد گرگانی ۲۱۴)
  27. دهخدا ۲۲۱
  28. دهخدا ۲۲۱
  29. محمدجعفر یاحقی، ۱۹۶
  30. معین ۵۳۶
  31. او این نظر را در ۱۳۰۴ در مقاله‌ای به نام «نهاوند-دماوند» که در آینده منتشر شد ابراز داشته‌است.
  32. کسروی ۲۶۵
  33. کسروی ۲۶۷
  34. کسروی ۲۶۷
  35. این مطلب به تواتر در متن‌های فارسی میانه و متن‌های فارسی نو ذکر شده‌است از جمله در شاهنامه
  36. به بیان دقیق‌تر نزدیک به پایان هزارهٔ هوشیدرماه
  37. بندهش ۱۴۲
  38. طبری [بلعمی] ۷۶
  39. طبری [بلعمی] ۷۷
  40. طبری [بلعمی] ۸۹
  41. طبری [بلمعی] ‎۹۹-۱۰۰‏: این روایت خلاف آنِ شاهنامه‌است که جایگاه نبرد در بیت‌المقدس است.
  42. طبری [بلعمی] ‎۲۴۱–۲۴۲‏
  43. محمدجعفر یاحقی، ۱۹۶
  44. شاهنامه > فصل ۵ ضحاک > بخش ۹ به بند کشیده‌شدن ضحاک به دست فریدون
  45. «فریدون فرخ به گرز نبرد / ز ضحاک تازی برآورد گرد/ ببردش به کوه دماوند بست به جایش به تخت شهی بر نشست» (اسدی طوسی، ۳۶۶)
  46. «ز بیدادی سمر گشته ست ضحاک /که گویند او به بند است در دماوند» (به نقل از علی‌اکبر دهخدا، ۲۲۱)
  47. «درم با بند و ویس از بند رفتست/مگر امشب به دنباوند رفتست/چرا رفتست کاو خود نامدارست چو ضحاکش هزاران پیشکارست» (فخرالدین اسعد گرگانی ۲۱۴–۲۱۵)
  48. «اوست فریدون ظفر بلکه دماوند حلم / عالم ضحاک فعل بستهٔ چاهش سزد» (ترکیبات خاقانی در مدح رکن‌الدین ارسلان شاه بن طغرل)
  49. «دلی باید مه از کوه دماوند / که بشکیبد ز دیدار خداوند» (فخرالدین اسعد گرگانی ۳۴۳)
  50. ا.م.دیاکونوف،تاریخ ماد،چاپ هفتم،انتشارات علمی فرهنگی،صفحه ۲۴۳
  51. پیرنیا (جلد سوم) ۱۸۰۹
  52. ا.م.دیاکونوف،تاریخ ماد،صفحه ۳۷۱
  53. ماکسیم سیرو، ۳۷
  54. محمد محمدی، ۵۱
  55. ا.م.دیاکونوف،تاریخ ماد،صفحه ۳۴۷
  56. مرتضی راوندی،تاریخ اجتماعی ایران،جلد دوم،چاپ سوم،صفحه ۳۰۹،بخش اسلام آوردن غازان خان
  57. شهیدی مازندرانی ۳۳۰
  58. نشان های خاندان سلطنتی پهلوی (وب‌گاه اطلاعاتی نشان ها)
  59. خبرگزاری فارس، ۱۱ فروردین ۱۳۸۷.
  60. تابناک، ۱۱ فروردين ۱۳۸۷، كد خبر: ۸۲۹۴.
  61. خبرگزاری میراث فرهنگی، ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ متن خبر
  62. ناصرخسرو، سفرنامه ۴
  63. قزوینی آثار البلاد و اخبار العباد (بخش ۱۷ از ۳۱ در نسخهٔ برخط) بازدید ۲۵ آوریل ۲۰۰۷
  64. مسعود نصرتی، ۱۴۴
  65. مسعود نصرتی، ۱۴۵
  66. نقشه‌ راهنمای صعود به قله‌های البرز مرکزی
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 12:13 | لینک  | 

آشنايي‌ با روشهاي‌ علمي‌ و تجربي‌ مردان‌ بزرگ‌ علم‌ در طي‌ قرون‌،و چگونگي‌ استدلال‌ نمودن‌ ايشان‌ و همچنين‌ روند پيشرفت‌ علوم‌گوناگوني‌ مانند رياضيات‌، نجوم‌، فيزيك‌ و... نه‌ تنها روند قانون‌مندو منطقي‌ آن‌ را در برابر چشمان‌ ما مي‌گشايد بلكه‌ شكوهمندي‌بناي‌ عظيمي‌ به‌ نام‌ علم‌ را هرچه‌ بيشتر درك‌ خواهيم‌ نمود. يكي‌ ازتبعات‌ آن‌ براي‌ خودمان‌، آمادگي‌ براي‌ تفكر درست‌ و قانونمند درعرصه‌هاي‌ گوناگون‌ مي‌باشد.

دكتر پرويز شهرياري‌ در كتاب‌ "جمشيد كاشاني‌ رياضي‌ دان‌ ايراني‌" پس‌ از ذكر نكات‌ مهمي‌ در باره‌ اهميت‌ تاريخ‌ رياضيات‌ و به‌ طور كلي‌، تاريخ‌ علم‌ مي‌نويسد: "تاريخ‌ گذشتة‌ رياضيات (وعلم‌) ما را قانع‌ مي‌كند كه‌، كشف‌هاي‌ رياضي‌ (و علمي‌) تصادفي‌ و جدا از هم‌ و محصول‌ نبوغ‌ فرد يا ملت‌ برگزيده‌اي‌ نبوده‌ است‌ و نشان‌ ميدهد كه‌ اين‌ پيشرفت‌ قانونمند است‌ و به‌ همين‌ مناسبت‌، بررسي‌ و مطالعه‌ آن‌، راه‌ امروز و فرداي‌ ما را روشن‌ مي‌كند." بامراجعه‌ به‌ اين‌ كتاب‌ خواهيد پذيرفت‌ كه‌ اهميت‌ رجوع‌ به‌ تاريخ‌ علم‌ فوِق تصور است‌.

در اين‌ ميان‌ پرداختن‌ به‌ تاريخ‌ علم‌ نجوم‌، لطفي‌ ديگر دارد. بسيارجالب‌ است‌ كه‌ بخواهيم‌ سرچشمه‌ كشف‌هاي‌ مهم‌ را بدانيم‌ هرچند مدل‌هاي‌ باستاني‌ در نظر امروزي‌ ما نادرست‌ و شايد مضحك‌ به ‌نظر برسند، ولي‌ با نگاهي‌ عميق‌تر و موشكافانه‌تر عظمت‌ فكر انساني‌ و تاريخ‌ تكامل‌ آن‌ ما را به‌ تامل‌ وا مي‌دارد.

به‌ قول‌ نويسندة‌ كتاب‌ طرح‌ فيزيك‌ هاروارد، سرانجام‌ به‌ لذتي‌ خواهيم‌ رسيد كه‌ از مشاهدة‌ جهان‌ هستي‌ در پرتو اين‌ انديشه‌هاي‌ نو به‌ انساني‌ انديشمند دست‌ ميدهد.

در اين‌ مقاله‌ سعي‌ داريم‌ با آرايي‌ كه‌ در طول‌ قرن‌ها براي‌ توجيه‌ و پيش‌ بيني‌ حركات‌ آسماني‌ ارائه‌ شده‌ است‌، بپردازيم‌. در آن‌ روزگار، همچون‌ روزگار ما همة‌ اين‌ دگرگوني‌ها و بي‌ نظمي‌ها به‌توضيحي‌ مناسب‌ احتياج‌ داشت‌. يونانيان‌ در شمار نخستين‌ اقوامي‌ بودند كه‌ به‌ جستجوي‌ توضيحي‌ منطقي‌ و روشن‌ براي‌پديده‌هاي‌ طبيعي‌ برآمدند.

آراء يونانيان‌ :

افلاطون‌، فيلسوف‌ يوناني‌ قرن‌ چهارم‌ پيش‌ از ميلاد، مساله‌اي‌ براي‌ توضيح‌ حركت‌هاي‌ آسماني‌ وضع‌ كرد. او مي‌گفت‌: ستارگان‌ نمايندة‌ موجودات‌ تغييرناپذير و جاودانه‌ هستند با سرعت‌يكنواخت‌ و در كاملترين‌ و منظم‌ترين‌ مسيرها در آسمان‌، به‌ دورزمين‌ مي‌گردند. توجيه‌ افلاطون‌ مبني‌ بر اينكه‌ تمامي‌ ستارگان‌ و سيارات‌ بايد در مسيرهايي‌ دايره‌ وار (چون‌ دايره‌ كاملترين‌ شكل‌است‌) به‌ دور زمين‌ بچرخد، به‌ مدت‌ 2 هزار سال‌ مهمترين‌ مساله ‌در نجوم‌ باقي‌ ماند.

راه‌ حلي‌ كه‌ يونانيان‌ براي‌ توضيح‌ اين‌ پديده‌ها مطرح‌ مي‌نمودند، كاملاً مبتني‌ بر مشاهده‌اي‌ بود كه‌ از آسمان‌ داشتند. ايشان‌ مي‌ديدند كه‌ ستارگان‌ گويي‌ بر سطح‌ دروني‌ كره‌اي‌ چسبيده‌اند و اين‌ كره‌ به‌ دور زمين‌ مي‌گردد. از طرف‌ ديگر حركت‌ خصوصي‌ خورشيد را به‌ همين‌ گونه‌ توصيف‌ مي‌كردند.

آنان‌ فرض‌ نمودند كه‌ زمين‌ در مركز كره‌ بلورين‌ (شفاف‌) بزرگي‌قرار دارد كه‌ اين‌ كره‌ در 24 ساعت‌ يك دور به‌ دور زمين‌مي‌چرخد. درون‌ اين‌ كره‌ ديگري‌ قراردارد كه‌ به‌ كره‌ اول‌ متصل‌ است‌. اين‌ كره‌ فلك‌ حامل‌ خورشيد است‌ كه‌ محورش‌ حدود 5/23 درجه با محور چرخش‌ كرة‌ بزرگ‌ زاويه‌ دارد. با چرخش‌ كرة‌ آسمان‌، فلك‌ حامل‌ خورشيد نيز مي‌چرخد و در همين‌ حين‌ فلك‌حامل‌ خورشيد به‌ دور محور خود در يك‌ سال‌ ادر حال‌ دوران‌ است‌.

پيش‌ از فلك‌ حامل‌ خورشيد، حامل‌ ماه‌ و زهره‌ و عطارد قراردارند، كه‌ به‌ زمين‌ نزديك‌ ترند و خارج‌ فلك‌ خورشيد، افلاك‌ حامل‌ مريخ‌، مشتري‌ و زحل‌ قرار گرفته‌اند كه‌ همگي‌ به‌ كرة‌ آسمان‌ (فلك‌ الافلاك‌) متصل‌ اند. يونانيان‌ سعي‌ مي‌كردند كه‌ با انتخاب‌ اندازه‌ مناسب‌ براي‌ فلك‌ها و سرعت‌ و جهت‌ آنها، مدل‌ را با مشاهده‌ سازگار نمايند.

"طالس‌" يكي‌ از فلاسفة‌ يونان‌ باستان‌ توانست‌ خورشيد گرفتگي ‌28 ماه‌ مه‌ سال‌ 585 قبل‌ از ميلاد را پيش‌ بيني‌ كند. اين‌ موضوع ‌جز از باريك‌ بيني‌ دقتي‌ ميدهد كه‌ اخترشناسي‌ باستان‌ بدان‌ دست‌ يافته‌ بود.

اختر شناس‌ ديگر به‌ نام‌ فيثاغورس‌ و شاگردانش‌ دستاوردهاي ‌مهمي‌ داشت‌. اولاً فيثاغورسيان‌ بودند كه‌ به‌ اين‌ بينش‌ دست‌ يافته‌ بودند كه‌ خورشيد و ماه‌ و ستارگان‌ از جمله‌ زمين‌، كروي‌ هستند. البته‌ دليل‌ ايشان‌ اين‌ بود كه‌ كره‌، كاملترين‌ اشكال‌ است‌ و چون‌همه‌ چيزها به‌ عقيده‌ ايشان‌ رياضي‌ هستند، هر چيزي‌ بايد كامل‌باشد. همچنين‌ پيشنهاد كردند كه‌ ماه‌ خودش‌ منبع‌ نور نيست‌ بلكه‌ نور خورشيد را باز مي‌تاباند.

نجوم‌ اسكندريه‌

اسكندريه‌ شهري‌ مديترانه‌اي‌ در ساحل‌ مصر است‌. اسكند اين‌شهر را بدين‌ نيت‌ بر پا داشت‌ كه‌ كانوني‌ باشد براي‌ همة‌ دانش‌ها و دانشمندان‌ هراكليدس‌، اراتستنس‌، آريستارخوس‌ و بطليموس‌ همگي‌ از بزرگان‌ نجوم‌ اسكندراني‌ به‌ شمار مي‌روند.

هراكليدس‌ معتقد بودند كه‌ برخي‌ سيارات‌ مانند زهره‌ و مريخ‌ به‌گرد خورشيد در حركت‌ اند و خورشيد به‌ روي‌ مداري‌ به‌ دورزمين‌ در گردش‌ مي‌باشند اراتستنس‌ نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ در تاريخ ‌علم‌ دست‌ به‌ اندازه‌گيري‌ قطر كره‌ زمين‌ زد. وي‌ قطر كره‌ زمين‌ را به‌ وسيله‌ تفاوت‌ ارتفاع‌ خورشيد در دو شهر، در زماني‌ واحدبدست‌ آورد.

آريستارخوس‌ كه‌ احتمالاً تحت‌ تاثير هراكليدس‌ بوده‌ است‌، مدل‌ ونظريات‌ جالبي‌ اظهار داشته‌ است‌:

1ـ محاسبة‌ او درمورد فاصلة‌ ماه‌ از زمين‌ و محاسبة‌ قطر ماه‌ بادقت‌ خوبي‌، صحيح‌ بود. (البته‌ او محاسباتي‌ دربارة‌ فاصلة‌ خورشيد و اندازه‌ آن‌ دارد كه‌ با خطاي‌ بسياري‌ همراه‌ است‌)

2ـ آريستارخوس‌ به‌ پذيرش‌ اين‌ واقعيت‌ راغب‌ بود كه‌ فواصل‌ بين‌اجرام‌ آسماني‌ و به‌ تبع‌ آن‌ اندازة‌ عالم‌ بسيار عظيم‌ و بسي‌ بيشتر از آن‌ است‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ كسي‌ توانسته‌ باشد تصوركند.

3ـ زمين‌ به‌ دور خورشيد در گردش‌ است‌.

4ـ او معتقد بود كه‌ خورشيد از زمين‌ بسيار بزرگتر است‌ و با توجه‌ به‌ اينكه‌ زماني‌ زمين‌ را بزرگترين‌ جسم‌ مي‌پنداشتند، اين‌ نظربسيار جالبي‌ بوده‌ است‌ كه‌ از طريق‌ محاسبه‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود.

5ـ زمين‌ به‌ گرد خود مي‌چرخد.

نظرية‌ خورشيد مركزي‌ آريستا خوس‌ علت‌ بعضي‌ پديده‌ها را كه‌ توسط‌ يونانيان‌ قابل‌ توجيه‌ نبود، را به‌ خوبي‌ توضيح‌ ميداد. مثلاً حركت‌ رجعي‌ سيارات‌ و اينكه‌ چرا در حين‌ حركت‌ رجعي‌ پرنورتر مي‌شوند. ولي‌ با اين‌ همه‌، اين‌ نظر براي‌ فلاسفة‌ آن‌ زمان‌ قابل‌ پذيرش‌ نبود. اولاً اينكه‌ تصور حركت‌ زمين‌ با انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ كه ‌زمين‌ با اجرام‌ فلكي‌ تفاوت‌ دارد و جاي‌ طبيعي‌ آن‌ بايد در مركزجهان‌ باشد، مبانيت‌ داشت‌. معاصران‌ آريستاخوس‌، او را به‌ سبب‌ متحرك‌ دانستن‌ زمين‌ كافر مي‌دانستند. دوماً فلاسفه‌ دلايل‌ قانع‌كننده‌ خود را داشتند:

ايشان‌ عنوان‌ مي‌كردند كه‌ اگر زمين‌ به‌ دور خورشيد حركت‌ باشد بايد حركات‌ منظره‌اي‌ براي‌ ستارگان‌ رويت‌ شود.

اختلاف‌ منظر زماني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ ناظر مكان‌ خود را نسبت‌به‌ جسمي‌ كه‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كند در جهت‌ عمود بر خط‌ و اصل‌خود و جسم‌ تغيير دهد.

ناظر زماني‌ كه‌ در نقطة‌ ش قرار دارد، خط‌ كشي‌ كه‌ روي‌ مسيرقرار دارد را امتداد درخت‌ سمت‌ راست‌ مي‌بيند. در حالي‌ كه‌وقتي‌ از نقطة‌ ذ نگاه‌ مي‌كند، خط‌ كش‌ نسبت‌ به‌ تصوير زمينه‌ تغيير مكان‌ ميدهد و در امتداد درخت‌ سمت‌ چپ‌ ديده‌ مي‌شود.

فلاسفه‌ مي‌گفتند اگر زمين‌ به‌ دور خورشيد در گردش‌ باشد و مكانش‌ تغيير كند بايد مكان‌ ظاهري‌ ستارگان‌ در آسمان‌ تغييركند، يعني‌ اختلاف‌ منظر داشته‌ باشند ولي‌ در آن‌ زمان‌ همچنين‌حركتي‌ رؤيت‌ نشده‌ بود. (البته‌ امروزه‌ بوسيله‌ تلسكوپ‌ها اختلاف‌ منظر ستارگان‌ رؤيت‌ شده‌ است‌)

بطليموس‌ و المجسطي‌

بطليموس‌ منجم‌ بزرگ‌ اسكندراني‌ در 150 ميلادي‌ كتاب‌ المجسطي‌ را به‌ رشتة‌ تحرير در آورد. او در اين‌ كتاب‌ به‌ دنبال‌ منظومه‌ ايست‌ كه‌ قادر به‌ پيشگويي‌ دقيق‌ مواضع‌ هر سياره‌ باشد. نوع‌ منظومه‌ و فيزيك‌ حركت‌ها، در مدل‌ او، مبني‌ بر فرضيه‌هاي ‌ارسطو بود. در واقع‌ علت‌ اصلي‌ اين‌ نكته‌ كه‌ بطليموس‌ نظرية‌ زمين‌مركزي‌ را پذيرفت‌ نه‌ خورشيد مركزي‌ را همين‌ بود كه‌ با عوامل‌حركت‌ يعني‌ ديناميك‌ ارسطويي‌ بر اساس‌ حركت‌ طبيعي‌ سازگار بود. وي‌ براي‌ هرچه‌ دقيق‌تر ساختن‌ تئوري‌ زمين‌ مركزي‌ سه‌ طرح‌ مهم‌ دارد و فلك‌ خارج‌ مركز، فلك‌ تدوير، فلك‌ معدل‌ المسير وي‌سعي‌ نمود با استفاده‌ از اين‌ سه‌ شگرد، نه‌ تنها حركات‌ نايكنواخت‌خورشيد و سيارات‌ و ماه‌ را تعيين‌ كند بلكه‌ پديده‌هايي‌ مانندحركت‌ رجعي‌ سيارات‌ را نيز مي‌توانست‌ توضيح‌ دهد.

فلك‌ خارج‌ از مركز:

سياره‌ بر روي‌ فلك‌ حامل‌ خود قرار دارد، و فلك‌ حامل‌ به‌ دور مركزش‌ مي‌چرخد و سياره‌ را با خود بر مي‌گرداند. ولي‌ مركز اين‌ فلك‌ در مركز زمين‌ نيست‌ بلكه‌ از زمين ‌فاصله‌ دارد.

فلك‌ تدوير:

فلكي‌ است‌ كه‌ مركز آن‌، بر روي‌ فلك‌ حامل‌ قرار دارد سياره‌ روي‌ سطح‌ فلك‌ تدوير نصب‌ شده‌ و در حين‌ گردش‌ فلك‌ تدوير، همراه‌ فلك‌ حامل‌ به‌ دور زمين‌ بر مي‌گردد.

نكته‌ جالبي‌ كه‌ دربارة‌ فلك‌ تدوير سيارات‌ خارجي‌ ايجاد كرد آن‌ بود كه‌ دورة‌ گردش‌ فلك‌هاي‌ تدوير سيارات‌ بيروني‌ و دور مركزشان‌ همگي‌ يكسال‌ بود. در واقع‌ چون‌ بطليموس‌ نمي‌خواست‌ زمين‌ را با دورة‌ تناوب‌ يكسال‌ به‌ دور خورشيد در نظر بگيرد، مجبور بود فلك‌ تدوير سيارات‌ را با دورة‌ تناوب‌ يكسان‌ در نظر بگيرد تا حركات‌ رجعي‌ سيارات‌ خارجي‌ را توضيح‌ دهد.

و حركات‌ رجعي‌ سيارات‌ يكسان‌ نبود. مريخ‌ حركات‌ رجعي‌ متفاوتي‌ درهر بار، نشان‌ ميداد: گاهي‌ حلقوي‌، گاهي‌ زيگ‌ زاگ‌... پس‌ بطليموس‌ ترفندي‌ ديگر زد: فلك‌ معدل‌ المسير. او براي‌ انسجام‌ در مدل‌ قمري‌ نيز مجبور شد علاوه‌ بر فلك‌تدوير، فلك‌ معدل‌ المسير را نيز به‌ كار ببندد.

فلك‌ معدل‌ المسير:

بطليموس‌ فرض‌ كرد كه‌ فلك‌ حامل‌ سياره‌خود داراي‌ حركتي‌ ثانويه‌ است‌. به‌ اين‌ معنا كه‌ مركز فلك‌ معدل‌المسير نقطة‌ ژ به دور نقطه ديگري درحال‌ گردش‌ است‌.

با ورود فلك‌ معدل‌ المسير به‌ بعضي‌ از قسمت‌هاي‌ يمدل ‌بطليموس‌، پيچيدگي‌ كار را ناخوشايند نمود و شايد يكي‌ از دلايل‌كه‌ منجمين‌ پس‌ از بطليموس‌ شروع‌ به‌ نقد وي‌ كردند، همين‌ فلك‌معدل‌ المسير بود.

كتاب‌ المجسطي‌ و استدلال‌ها و محاسباتي‌ كه‌ در آن‌ بود، باعث‌ شدكه‌ مدل‌ بطليموس‌ به‌ الگويي‌ مناسب‌ براي‌ پيش‌ بيني‌ موقعيت ‌اجرام‌ سماوي‌ با دقت‌ مطلوبي‌ تبديل‌ شود. مدل‌ سياره‌اي‌ بطليموس‌ قريب‌ 1500 سال‌ مورد استفاده‌ بود. چرااين‌ مدت‌ طولاني‌ مدل‌ بطليموس‌ باقي‌ ماند؟

از دلايلي‌ كه‌ ميتوان‌ به‌ آنها اشاره‌ كرد:

1 - دقت‌ كافي‌ مدل‌ براي‌ پيش‌ بيني‌ موضع‌ اجرام‌ سماوي‌ (حدود 2 درجه)

2 - با فلسفة‌ ارسطويي‌، مورد پذيرش‌ همه‌، انطباق داشت‌.

3 - و همچنين‌ با اعتقادات‌ مذهبي‌ زمان‌ سازگار بود و هر مدل‌ديگري‌ به‌ معناي‌ اختلاف‌ با اعتقادات‌ مذهبي‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ و صاحب‌ آن‌ انديشه‌ كافر محسوب‌ مي‌شد.

سخن‌ را بدين‌ جا پايان‌ نمي‌دهيم‌، چرا كه‌ پس‌ از بطليموس‌ دانشمنداني‌ ظهور كردند كه‌ تنها آثار ارزشمند يونانيان‌ و علوم‌اسكندريه‌ را پاسداري‌ نمودند، بلكه‌ تصحيحاتي‌ نيز برآنها انجام‌دادند، و اين‌ امر سرماية‌ عظيم‌ بشري‌ را به‌ نسل‌هاي‌ بعد منتقل‌ساختند، كه‌ اگر ايشان‌ نبودند، شايد اين‌ علوم‌ از بين‌ مي‌رفت‌.

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:2 | لینک  | 

           
نظريه يونانی ها درباره زندگی پس از مرگ

یونانی ها درباره زندگی پس از مرگ چه تصوری دارند؟

در یونان کهن،مردم هنوز تصور و تجسم دقیقی درباره اینکه آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد یا نه نداشتند. اما بعدها در دوران شکوفایی یونان باستان،به عنوان مثال، جهان زیرین توسط هومر به طور   دقیق وصف گردید:دروازه عریضی درست زیر زمین آنجا که نور پایان می یابد ،به داخل قلمرو ظلمانی و تاریک هایدس(در روم:ارکوس)راه می یافت. ورودی این دروازه را سگ سه سر، زربروس نگهبانی می کرد تا هیچ روحی نتواند از دست هایدس فرار کند.شارون قایقران با قایق پارویی کوچکی ظاهر می شد  و روح شخص مرده را روی آب سیاه رود خانه استیکس قرار می داد  این رودخانه دور قلمرو مردگان جریان داشت. آنگاه دادرس مردگان حکم را می خواند  ودرستکاران به سمت راست می رفتند از نهر لیثه که به صافی نقره بود ،آب می نوشیدند  ودردها و رنج های زمینی خود را فراموش می کردند. سپس به صورت اشباحی بدون وجود مادی،در الیزیوم سیر می کردند و می گشتند. در الیزیوم،بهار بهار جاویدان حکمفرما بود.

گناهکاران و کجرمان برعکس، به سمت چپ وبه عمق تارتاروس نزول می کردندمکانی که آن را نهر آتش گذرانده و سوزانی احاطه کرده بود. در آنجا اینی ها بدکاران را شکنجه و عذاب می کردند و زندگی پر از رنج و شکنجه ای در انتظارشان بود.

 

ساطير يونان باستان

آشیل:پسر«پله»پادشاه«پته» ومادرش«رب النوع ته تیس»بود.درجریان جنگ تروا،وی با «آگاممنون» یکی از اساطیر اختلاف پیدا کرد. وی پسر آپولون را اشتباها کشت ونیز«هکتور» پهلوان افسانه ای یونان را به قتل رسانید.

آفردویت: رب النوع عشق و دختر«زئوس»و«دیون» بود و آرس خدای جنگ را دوست داشت ونیز عاشق«آدونیس» بود که «پرسه فون» رب النوع دیگر نیز عاشق او بود و او را در میان خود قسمت کردند.خشم آفردویت سبیار خطرناک و مدهش بود.

آکاکالیس: یکی از دختران«مینیوس» و معشوقه«هرمس»و«آپولون»بود و از آن دو چهار پسر یافت به نامهای سیدون،ناکوس،میلتوس و آمفی تمیس. یکی از فرزندان او را به نام میلتوس به فرمان آپولون ماده گرگهای جنگل شیر دادند.

آکالانتیس :یکی از ۹دختر پادشاه مقدونیه بود که دائم باهم برسر اینکه چه کسی بهتر آواز می خواند دعوا داشتند واز خدایان قضاوت می خواستند و سرانجام نیز خدایان اورا به صورت«مرغ سقا»در آوردند وخواهران اونیز هریک  به پرنده ای مبدل تبدیل شدند.

آکاماس:پسر «ته سه» و «فدره»بود.در جریان جنگ تروا  بادختری به نام«لائودیسه»ازدواج کرد وسپس قبرس را آباد کرد وچون به خود مغرور شد،خدایان از او در خشم شدند و روزی از اسب به زیر افتاد و شمشیر خودش در شکمش رفت و اورا کشت.

آکه لوس:نام خدای رودخانه ای به همین نام در یونان است وبه خاطر دختری به نام«دژانیر» با هرکول قهرمان معروف اساطیری در افتاد و هنگام جنگ به صورت گاوی در آمد ولی هرکول یک شاخ اورا کند ودر عوض دریافت آن شاخ،ازدژانیر صرف نظر کرد.

آکون تیوس: وی از اساطیر درجه دوم است.عاشق دختری به نام«سیدی پي یه»شد وپدر دختر، او را به مرد دیگری داد ولی هر بار هنگام عروسی با او بیمار شد و ازدواج صورت نگرفت تا سرانجام به توصیه خدایان پدر«سیدی پی یه»او را به عقد آکون تیوس در آوردند.


 

{در سال ۴۰ دهجری سحرگاه نوزدهم ماه رمضان که امام علی(ع) ضربت خورد،فرمود:}

شکوه با پیامبر(ص)

همان گونه که نشسته بودم،خواب چشمانم را ربود،رسول خدا(ص) رادیدم،پس گفتم ای رسول خدا!از امت تو چه تلخی هادیدم واز لجبازی ودشمنی های آنها چه کشیدم!

پیامبر(ص) فرمود:نفرینشان کن.گفتم:خدا بهترخدا بهتر از آنان رابه من بدهد،وبه جای من شخص بدی را برآنها مسلط گرداند.

 

 

فيدياس چگونه پيکره زئوس را خلق کرد؟

فیدیاس ابتدا در کارگاه هنری خود داربستی ازآهن،چوب و گچ،به اندازه تقریبی پیکره زئوسی که در نظر داشت خلق کند،برپاکرد.آنگاه آن قسمتهایی از بدن که پوشیده نبود،یعنی صورت،بازوان،دست ها و پاها باعاج فیل که هنرمندانه واستادکارانه شکل یافته بود و حالت داده شده بود،روکشی شد.این افسانه در یونان زبانزد بود،که زئوس فیلها را برای این خلق کرده است،که عاج لازم برای ساخت پیکره خود را فراهم کند. موها،جامه و صندلیهای زئوس ازطلا درست شده بود.محاسبات درباره میزان طلای به کار رفتهشده در پیکره های مشابهی که توسط فیدیاس ساخته شده،این حدس و گمان را بوجود می آورد که در مجسمه زئوس در المپیا تقریبا۴۴تالنت،یعنی حدود ۲۰۰کیلوگرم طلا مصرف شده بود.باقیمتهای امروزه می توان گفت که تنها برای طلای پیکره زئوس معادل ۶میلیون مارک(واحد پول آلمان)هزینه شده است. چشمان خدا احتمالا از سنگهای قیمتی به بزرگی یک مشت بوده است.

ارتفاع کلی پیکره ۱۲ متر بود. قامت(نایک)الهه پیروزی به تنهایی به اندازه یک مرد کامل وبالغ بود. بدیهی است که نقل مکان این مکان این پیکره عظیم به صورت یکپترچه از کارگاه به معبد که در جوار کارگاه قرار داشت غیرممکن بود.

به احتمال زیاد،فیدیاس پس ازپایان کار مجسمه زئوس، آن را به قطعات متعددی کوچکتری از جدا کرده است،آنگاه دستور داده این قطعات را به داخل{سلا}یا پرستشگاه حمل کنند و سپس آنهارا دوباره به شکل زئوس نیرومند و عظیم روی هم سوار کرده است.

در آن زمان در یونان ساختمانها با پیکره های بیشماری وجود داشت،که از دیدگاه هنری با پیکره ی زئوس ساخته ی فیدیاس کاملا برابری میکرد. بنابراین چرا فقط همین مجسمه ی زئوس المپیا به عنوان یکی از عجایب جهان به شمار آمده و مثلا مجسمه ی آتنه ساخته ی همین پیکرتراش و یا آکروپولیس جزو عجایب جهان محسوب نمیشود

 

پیکره زئوس در المپيا

در یونان باستان هر چهار تابستان یکبار واقعه شگفت آوری به وقوع می پیوست:حال چه در همان زمان«آتنیها»در حال جنگ علیه«اسپارتها» بودند یا«ایونیها» در حال جنگ علیه «تبیها»چه در همان زمان دو ارتش آماده جنگ در مقابل هم صف آرایی کرده بودند؛چه شهرا در حال محاصره،تسخیر و غبارت بودند؛در ست مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشد،جوانان،آتنی،اسپارتی و مردان و جوانان از سراسر یونان از کنار ارتشهای در حال جنگ و شهرهای محاصره شده عبور می کردند و خود را به «المپیا»یکی از عبادتگاههای زئوس در ۲۶۰ کیلو متری شمال غربی آتن می رساندند. زیرا در آنجا دوباره جنگ بزرگ برقرار می شد،وتا زمانی که این جشن ادامه داشت،صلح در اطراف این پرستشگاه برقرار بود.تمام شرکت کنندگان برای رفت و آمد به «المپیا»آزادی مطلق داشتند؛البته جنگ در سرزمین های دورتر می توانست ادامه یابد.زئوس خدای خدایان یونانی اینطور می خواست و این جشن همواره به افتخار او برپا می شد. علاوه برآنزئوس خالق قدرتمند آذرخش، اینطور دستور داده بود.

«کرونوس»پدر زئوس بنا بر افسانه ها،در قسمت بالای المپیا می زیست.غیبگویی برای او پیشبینی کرده بود،که یکی از پسرانش اورا از تخت به زیر خواهد کشید.از آن پس کرونوس تمام فرزندان خود را بلافاصله پساز تولد می بلعید،به هر صورت هنگامی که بچه ششم، یعنی زئوس، متولد شد،همسر کرونوس«رها»دست به حیله ز:اوبه جای نوزاد قطعه سنگی در قنداق پیچید،و«کرونوس»که بسییار خشمگین بود آن را بلعید.زئوس در مکانی مخفی بزرگ شد. هنگامی که او به سن بلوغ رسید، تصمیم گرفت ازاعمال ستمگرانه پدرش انتقام بگیرد: زئوس ابتدا به پدرش داروی مخصوص قی و تهوع خورانید،که بر اثر آن «کرونوس» ۵پسر و دختری که پیش از زئوس متولد شده بودند و او بلعیده بود،زنده بالا آورد.آنگاه نوبت به مبارزه بی رحمانه تن به تن میان پدر و پسر رسید.زئوس بر پدرش پیروزشد و پدرش را به«تارتاروس»،جهنم عهد باستان افکند. ازآن به بعداو پادشاه مطلق«المپ»،شاه خدایان و انسانها و خدای آب و هوا بود.او برای یاد بود پیروزیش مسابقات ورزشی المپیا را ترتیب داد.

به این ترتیب برای نخستین بار در سال۷۷۶ قبل از میلاد و هر چهار سال یکبار جشنبزرگی برپا می شد، که طی آن اعمال ومراسم مذهبی جای خود را به مبارزات نمایشی ورزشی سخت می داد.این جشنها «بازیهای المپیک»نام گرفت و فاصله زمانی میان دوبازی بقه عنوان مقیاس زمانی این سالها«المپیاد»نامیده شد.هر«المپیاد»به نام یکی از برندگان آخرین مسابقات المپیک نامگذاری می شد.اگر امروزه هم این رسم برقرار بود،مثلا فاصله زمانی بین بین بازی های المپیک ۱۹۸۸-۱۹۸۴به نام شنا گرآلمانی «مایکل گروس»خوانده می شود.

 

اساطير يونان باستان

آپلون:

پسر«زئوس»و«لتو» وبرادر دوقلوی«آرتمیس»از خدایان الپ بودوی خداوند موسیقی،پیشگویی و نباتات بود و اورا خدای شبانی و جنگ نیز می دانستند. وی دوبار به سبب اعمال خود موجب خشم زئوس شد.

آتالانت:

از زنان اساطیری بود و ماده خرسی به او شیر دادو به خاطروفاداری به« آرتمیس»برادر آپولون با کسیازدواج نمی کرد مگر اینکه در مسابقه دو بر او پیروز شود و جوانی به نام «هیپو میس»برنده شد وبا او ازدواج کرد.ولی زئوس آن دورا به دو شیر مبدل کرد

آترا:

دختر «پیته» بود و گرچه با«اژه ازدواج کردامااولین باربا«پوزئیدون»در آمیخت وفرزند وی نیمه رب النوع بود واین فرزند«تزه» نام داشت. و چون تزه مرد آترا از فرطاندوه و قصه دق کرد و بدرود زندگی کرد.

آته نا:

دختر«زئوس»و«مه تیس»بود وزئوس اورا بلعید تا فرزند وی خدای خدایان نشود.ولی بعد توسط «هفائیس توس»آته نا را ازسر او بیسرون آورد. آته نا رب النوع جنگ بود و رب النوع عقل و هنر نیز بود. آتن پایتخت یونان به نام اوست.

آرتمیس:

پسر «زئوس»و«لتو»و خواهر دوقلوی آپلون بود وی همیشه باکره بود و همیشه مسلح بود وزنان زائو را که درد می کشیدند. ازمیان می برد.قهرمان غول آسای اساطیر به نام«اوریون»نیز توسط او کشته شد و ایفی ژنی دختر آگاممنونهم قربانی او شد.

آژاکس بزرگ:

پسر «تلامون»از قهرمانان جنگ «تروا»بسیار سختگیر و از خدایان هراسان بود.وی به خاطر آنکه «اولیس»قهرمان قهرمانان معرفی شد به جنون دچارشد و به کشتار جانوران مقدس رداخت و سر انجام مغضوب خود شدو خود را کشت.

آژاکس کوچک:

پسر«اولیه»و جنگ آوری خشن بودو به همی خدایان بی اعتنا بود. واز این بی اعتنایی بیش از همه آته نا عصبانی شد و بعد از بلا های متعددی که برای تنبیه او بسرش آمد،با کمک«پزئیدون» آژاکس را به دریا افکندواورا غرق کرد.

 

طبيعت يونان

شبه جزیره بالکان،درجنوب اروپا واقع شده است.قسمت زیادی از بخش جنوبی آن در دریا پیش می روددر این بخش، کشور کوهستانی کوچکی قرار گرفته است که یونان نام دارد. دریونان  طی دوماه زمستان باران می بارد و بوران های شدید در می گیرد. بقیه اوقات سال،تقریبا،خورشید سوزان پیوسته می در خشد و آسمان پاک است و لاجوردی. تایستان یونان، خشک و گرم است  رود خانه های یونان بزرگ نیستند ،وتقریبا،تابستان ها می خشکند یونان از سه بخش تشکیل شده است:یونان جنوبی یا پلوپونز،یونان مرکزی،یونان شمالی. خلیج های ژرف دریایی،پلوپونز را از بقیه یونان جدا می سازد تنها برزخ باریکی وجود دارد که پلوپونز را به یونان مرکزی  متصل می کند.             


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 18:57 | لینک  |